سندرم ننشستن مادرها
غزل حضرتی
راه میرویم، خم میشویم، کمر راست میکنیم، راه میرویم، چهارپایه زیر پایمان میگذاریم، وسیله از کابینت بالایی برمیداریم، ایستاده پیاز خرد میکنیم، سیبزمینی خلال میکنیم، برنج آب میکشیم، مرغ سرخ میکنیم، آن وسطها برای بچهها بشقاب میوه درست میکنیم، ایستاده. کمر و ستون فقرات مادرها یک جنسی دارد که شبیه بقیه آدمها نیست. شبیه زنان دیگر و مردان نیست. از صبح که از تخت میزنند بیرون، تا اولین فرصتی که دست بدهد برای نشستن، ایستادهاند، در حال راه رفتناند، در حال دویدناند، خم و راست شدناند. اگر فیلم یک روز عادی زندگی یک مادر را بگذاریم روی دور تند، شاید اینطوری باشد که در لحظاتی بیننده بگوید: «خب الان که دیگه کاری نداری، بشین روی اون مبل که بالاسرش وایسادی.» این صحنه برای خودم بارها تکرار شده. لحظاتی فرصت داشتم برای یک دقیقه بنشینم، اما یادم میرفت. صندلی کشیده شده و آماده بود برای اینکه رویش بنشینم و سالاد را نشسته درست کنم، اما ناخودآگاهم دستور به نشستن نمیداد. وقتی همه چیز را آماده میکردم، وقتی بچهها را صدا میزدم، وقتی غذایشان را میکشیدم، وقتی بشقاب خودم را هم پر میکردم، یادم میآمد که باید نشسته غذا بخورم و در نهایت مینشستم.
آخرین شنبه تعطیلات، تصمیم گرفتم با بچهها برویم خرید؛ بازار. تا به حال آنها را به بازار بزرگ تهران نبرده بودم. هوا گرم بود، راه طولانی بود. اما به هر ترتیبی بود، رسیدیم. پیاده شدیم و شروع کردیم به گشتن لالوی مردم و دستفروشها. هرازچندی به بساط دستفروشی سرک میکشیدیم و چیزی را قیمت میزدیم. برای بچهها از شلوغی بازار گفته بودم. به چشم که دیدند، تعجب کردند که آن همه آدم برای خریدن چه چیزهایی به بازار آمدهاند. نتوانستیم خریدمان در بازار را تکمیل کنیم، به ناچار راهی خیابان بهار شدیم و باقی خریدها را آنجا انجام دادیم. شب وقتی به خانه رسیدم، باز هم داشتم راه میرفتم. خریدها را جابهجا میکردم، خانه را مرتب میکردم، برای تدارک شام این بار در آشپزخانه راه میرفتم و برای نشستن مقاومت میکردم.
یک جایی احساس کردم کمرم دارد نصف میشود و بدنم نیاز به افقی شدن دارد. خودم را به مبل رساندم و ولو شدم. با خودم فکر کردم من بالای یک ساعت است به خانه رسیدم. حقش بود ده دقیقه دراز میکشیدم و بعد به باقی کارها میرسیدم. حس به موقع انجام دادن کارها، وقتی یک مادر کمالگرا هستی، بدنت را فرسوده میکند. حس میکردم کمرم دارد باهام حرف میزند. وقتی دراز کشیدم، وقتی گودی کمرم به مبل رسید، قژقژی کرد. در حالی که عضلاتم را شل میکردم، از بدنم عذرخواهی کردم که آنقدر سخت میگیرم همه چیز را و آن را لایق کمترین استراحت میدانم. چند خط نانوشته در ذهن همه مادران حک شده که اگر رها کنی یک ساعت همه چیز را، اگر وقتی خستهای همانجا دراز بکشی و چرتی بزنی، اگر به فکر سرحال کردن خودت بیفتی، تو قاعدتا مادر ایدهآلی نیستی. مادر ایدهآل کسی است که از صبح تا شب به خانوادهاش سرویس بدهد، حتی وقتی نای ایستادن ندارد. از جسم و روانش بگذرد، برای اینکه روز و شب خانوادهاش با بالاترین کیفیت بگذرد. مادر ایدهآل هر روز برای خانوادهاش خرید میکند، هر روز غذای تازه و خوشمزه میپزد، هر روز لباسهایشان را میشوید و اتو میکشد، هر روز به درس بچهها و تفریحشان رسیدگی میکند، هر روز به بچهها خوراکیهای سالم میدهد، هر روز برای آنها وقت باکیفیت میگذارد، هر شب آنها را به موقع حمام میکند و به موقع میخواباند و بعد از خوابشان هم به کارهای عقبافتاده خانه میرسد؛ ناهار فردای بچهها را میپزد، ظرف خوراکیشان را پر میکند، لباسهایشان را نونوار میکند و آماده پوشیدن صبح میکند، کیفشان را میچیند و... .
این کارها ته ندارد. تهش آنجایی است که مادر، چراغ آشپزخانه را خاموش میکند، راضی میشود به تخت برود و کمرش که دارد از خستگی تا میشود را روی تشک بگذارد و در ذهنش برنامههای فردا را مرور کند؛ «کوچیکه فردا ورزش داره، یادم رفت ساق ورزشیاش رو بذارم، بزرگه فردا باید کاردستیاش رو تحویل بده. امیدوارم درست انجام داده باشیم. بعد از مدرسه کلاس بسکت داریم، باید زود برم دنبالشون. جلسه مشاوره مدرسه با والدینه باید 10 صبح مدرسه باشم، پودر پنکیک تموم شده فردا بخرم، اگه ناهارشو نخوره نمیتونه بسکت بازی کنه، یادم باشه براش یه لقمه ببرم...» خودم از نوشتنشان خسته شدم. از فکر کردن بهشان هم همینطور. از این کلیشههای تکراری خستهکننده، فرسوده شدهام. همه این وظایف به ظاهر بیاهمیت، بر دوش مادر بچههاست. اگر کسی هم شکایتی داشته باشد محکوم میشود به اینکه «به اندازه کافی به خانواده و بچههات اهمیت نمیدی.»
خلاصه همه اینها را که میگویم، این است که ما زنها بعد از مادر شدن، عجیب میشویم. ذهن و بدنمان عجیب میشود.
در آن واحد که میتوانیم به یک بچه دیکته بگوییم و در نقاشی به بچه دیگر کمک کنیم، میتوانیم جواب پیام رییسمان را بدهیم، میتوانیم خبر منتشر کنیم، میتوانیم جواب مدیر ساختمان را بدهیم، میتوانیم به این فکر کنیم که آردمان تمام شده به لیست خریدم اضافه کنم، میتوانیم قرار پسفردایمان را با ادیتورمان هماهنگ کنیم، میتوانیم حال مادرمان را توی پیام بپرسیم، میتوانیم به پسرمان که دارد زیرزیرکی برادرش را اذیت میکند چشمغره برویم و دیکته همان بچه اول را تصحیح کنیم. از شمردن همه اینها که دارد همزمان با هم انجام میشود هم آدم خسته میشود. کمرش درد میگیرد، چشمانش سنگین میشود، مغزش پر میشود. اما مادرها خیلی بیشتر از دو دست و دو پا و دو چشم و دو گوش دارند. آنها باید پشت سرشان و حتی بغل سرشان هم چشم داشته باشند، باید بتوانند در حالی که ماشینها پشتشان قطار شدهاند و بوق میزنند -چون یک خانم دارد پارک دوبل میکند- جواب سوال بچهاش را بدهد که «مامان به نظرت امباپه بهتره یا اولیسه؟» باید همزمان سوالهای متفاوت دو بچه را بشنوند و جواب دهند، باید بتوانند مالتی تسک باشند وگرنه از سرعت زندگی جا میمانند. نمیدانم این حد از تکامل برای مادرها اصلا خوب است یا نه. فقط میدانم یک وقتهایی خیلی دلم میخواست پدر باشم تا مادر.