نصرت رحماني وطن در ميانه تاريكي
علي اصغر شعردوست
در شعر نصرت رحماني، واژه و مفهوم «شب» را زياد ميبينيم. تاريكي ازگوشههاي شعرش بالا ميآيد و به كوچه و خانه و آدمها ميرسد. غبار وحريق نيز از همين جهان ميآيند. شكست بارها به شعر او بازميگردد و دركنار همه اين تيرگيها، ميل به برخاستن همچنان زنده ميماند. در چنينجهاني، ايران در شعر رحماني از خاك و خانه آغاز ميشود؛ از مادر، كوچه و آدمهايي كه سرنوشتشان با سرزمين گره خورده است. شعر او از همين نزديكي به دفاع از تعلق ميرسد.
نصرت رحماني در ۱۰ اسفند ۱۳۰۸ در تهران به دنيا آمد و در ۲۷ خرداد۱۳۷۹ در رشت درگذشت. پدرش اسدالله رحماني، مكانيك و علاقهمند به ادبيات كلاسيك بود و مادرش فاطمه ميرزاخاني نام داشت. رحماني درمدارس ناصرخسرو و اديب تحصيل كرد و مدتي نيز در كارگاه نقاشي شاگردي كرد. سال ۱۳۲۵ به مدرسه پست و تلگراف رفت؛ جايي كه آشنايياش با پژمان بختياري، شاعر و مدير مدرسه، او را به فعاليت ادبي كشاند و سردبيري نشريه مدرسه را به او سپرد.
رحماني شعر را از سالهاي جواني آغاز كرد. نخستين شعرهايش در مجله «شهباز» منتشر شد. بعدها «كوچ»، «كوير»، «ترمه»، «ميعاد در لجن»، «حريق باد»، «درو»، «شمشير، معشوقه قلم»، «پياله دور دگر زد»، «درجنگ باد» و «مردي كه در غبار گم شد» را منتشر كرد. عنوان اين مجموعهها نيز با جهان شعري او همنفساند: كوچ، كوير، حريق، باد، جنگ و غبار؛ كلماتي كه از سرزميني پرآشوب و انساني درگير زمانه حكايت ميكنند.
او در آغاز بيشتر چهارپاره مينوشت. در «كوچ» و «كوير» نمونههايي ازشعر نيمايي نيز ديده ميشود. بعدها زبانش آزادتر شد و تجربههاي نيما درشعرش حضور بيشتري پيدا كرد. زندگي روزمره، خيابان، عشق و شكست وارد شعر شدند و ايران نيز در همين اقليم انساني جاي گرفت؛ در فاصله نزديك ميان زندگي شخصي و سرنوشت جمعي.
سالهاي پس از ۲۸ مرداد فضاي سنگيني داشت. رحماني در چنين فضايي ميگويد:
«بازي كنيد، از باختن مهراسيد
پيروزي است باخت»
و چند سطر بعد:
«هميشه راهي هست
هميشه گامي هست
هميشه دامي هست»
در اين چند سطر، راه با خطر و مسووليت همراه ميشود. گام، صورت انساني اين راه است و دام، واقعيتي كه در مسير حضور دارد. همين تصوير، وقتي در كنار شعرهاي رحماني درباره وطن قرار ميگيرد، معناي گستردهتري پيدا ميكند؛ راه به مسير تعلق و ايستادگي پيوند ميخورد.
در شعري خطاب به مادر، اين تعلق از خانه آغاز ميشود:
«مادر منشين چشم به ره بر گذر امشب
بر خانه پر مهر تو زين بعد نيايم»
و چند سطر بعد:
«جز راه شهيدان وطن ره نسپردم
جز نغمه آزادي، شعري نسرودم»
خانه مادر و «راه شهيدان وطن» در فاصلهاي كوتاه به يكديگر ميرسند. شاعر از آستانه خانه وارد مسيري ميشود كه حافظه وطن و آرمان آزادي رابا خود دارد. «راه» در اينجا صورت حركتي همان تعلقي است كه از عاطفه خانوادگي آغاز ميشود و به سرنوشت ايران ميرسد.
اين تعلق در شعر ديگري به خاك ميرسد:
«در كوچه عشاق
خاك وطن را با دلي پرشور
بر سر نخواهي كرد؟»
«كوچه عشاق» و «خاك وطن» در كنار هم، وطن را به تجربهاي زنده و ملموس تبديل ميكنند. خاك در اين تصوير با شور عشق درميآميزد و ايران را به فضاي زيسته آدمها نزديك ميكند؛ به كوچه، بدن، عاطفه و خاطره.
در «ده شب»، اين تعلق به زبان اعتراض و آزادي راه پيدا ميكند. شعر با اين سطرها آغاز ميشود:
«شب است
شبي همه بيداد
به ماه و آب نگه كن»
سپس ضرباهنگ شعر با تكرار «بشكن» تغيير ميكند:
«نماز را بشكن
و روزه را بشكن
پياله را بشكن
شكست را بشكن»
و سرانجام:
«سكوت را بشكن
بشكن
بشكن
بشكن»
تكرار «بشكن» زبان را به كنش تبديل ميكند. واژه در دهان شاعر ضربه ميگيرد و به صدايي براي شكافتن سكوت تبديل ميشود. «شكست رابشكن» نيز در همين ضرباهنگ جاي ميگيرد؛ شكست، خود به ميدان كنش بدل ميشود و «آزادي» از درون ساختمان شعر شنيده ميشود.
پس از اين ضرباهنگ، «راه» دوباره در امتداد همان تعلق ظاهر ميشود:
«از راه مترس
اگرچه در پي هر گام چنبرِ داميست
و راهها همه مختومهاند بر سر دار»
اين تصوير، ادامه همان «راه شهيدان وطن» است؛ راهي كه خطر و هزينه رادر خود دارد و در عين حال، گام را طلب ميكند. وطن و آزادي در اينجا به تجربهاي زيسته تبديل ميشوند؛ تجربهاي كه شاعر آن را با زبان و زندگي خود حمل ميكند.
با اين همه، پايان شعر به آب ميرسد:
«بيا به اشك بپيوند، جوي باريكي است
سپس به رود، اگر در هواي دريايي»
در اين تصوير، رنج فردي به جريان بدل ميشود. اشك جوي ميسازد، جوي به رود ميرسد و رود هواي دريا پيدا ميكند. مسير عاطفي شعر از خانه ومادر آغاز شده، به خاك وطن رسيده، با آزادي درآميخته و سرانجام درتصويري سيال و گسترده ادامه پيدا كرده است.
در شعر رحماني، وطن از آستانه خانه تا خاك و از خاك تا آزادي امتداد مييابد.
مادر، كوچه، خاك، راه و دريا هر كدام تكهاي از همين جغرافياي عاطفياند. ايران در شعر او با زندگي آدمها نفس ميكشد؛ با رنجشان، باعشقشان، با صدايي كه در شب بلند ميشود و با اشكي كه راه خود را تا رود و دريا پيدا ميكند.
و شايد تكرار همين تصوير، پايان مناسبتري براي شعر رحماني باشد:
«بيا به اشك بپيوند، جوي باريكي است
سپس به رود، اگر در هواي دريايي»