وقتي مذاكره خودش ميدان جنگ است
محسن بوذريسراواني
شش ماه پس از آغاز جنگ، بحران ايران و امريكا ديگر با دوگانه ساده «جنگ يا مذاكره» قابل توضيح نيست. در كنار ادامه فشار اقتصادي امريكا و اختلال در تردد در تنگه هرمز، چند مسير ديپلماتيك نيز همزمان فعال شدهاند. پاكستان براي نزديك كردن تهران و واشنگتن تلاش ميكند، عمان درباره ترتيبات عبور و مرور در هرمز با ايران گفتوگو دارد و قطر و تركيه نيز از ظرفيتهاي ارتباطي خود براي كاهش تنش و تسهيل گفتوگو استفاده ميكنند. اما نبايد اين تحولات را با بازگشت كامل مذاكرات مستقيم اشتباه گرفت. آنچه اكنون شكل گرفته، مجموعهاي از كانالهاي واسط براي مديريت بحران و فراهم كردن امكان مذاكره آينده است. بنابراين مساله فقط اين نيست كه ايران چه زماني پشت ميز مذاكره بنشيند؛ مساله مهمتر اين است كه با چه موقعيتي وارد آن ميز شود و چگونه قدرت موجود را به دستاورد سياسي تبديل كند. اينجاست كه تفاوت ميان «قدرت» و «فشار» اهميت پيدا ميكند. هدف سياست خارجي نميتواند صرفا بيشينه كردن فشار باشد؛ هدف بايد بهينه كردن قدرت چانهزني باشد: ايجاد بيشترين تغيير ممكن در رفتار طرف مقابل، با كمترين هزينه و ريسك.
چند كانال، يك هدف- هر كدام از بازيگران فعلي ظرفيت متفاوتي دارند. عمان به دليل موقعيت جغرافيايي و ارتباطش با موضوع هرمز، براي مديريت امنيت و تردد دريايي اهميت ويژهاي دارد. پاكستان ميتواند كانالي متفاوت براي ارتباط سياسي ميان تهران و واشنگتن ايجاد كند و قطر و تركيه نيز بر اساس روابط و منافع خود، ظرفيتهايي براي كاهش تنش و تسهيل گفتوگو دارند. البته اين به معناي همسويي كامل آنها با ايران نيست. هر كدام محاسبات مستقل خود را دارند. بنابراين ديپلماسي چندلايه زماني موثر است كه مسيرها متعدد باشند، اما هدف و خطوط راهبردي پراكنده نشوند. مساله براي ايران افزايش تعداد ميانجيها نيست؛ مهم آن است كه از ظرفيت متفاوت آنها براي پيشبرد بخشهاي مختلف بحران استفاده كند و فضاي مانور خود را افزايش دهد.
هرمز؛ اهرم، نه هدف- تنگه هرمز در اين ميان مهمترين آزمون است. موقعيت جغرافيايي ايران در اين گلوگاه يك ظرفيت راهبردي ايجاد ميكند، اما داشتن اهرم با نحوه استفاده از آن يكي نيست. توان اثرگذاري بر يك گلوگاه راهبردي زماني به مزيت سياسي تبديل ميشود كه بتواند محاسبات طرف مقابل را در جهت هدف سياسي مورد نظر تغيير دهد. بنابراين پرسش درست اين نيست كه «چقدر ميتوان فشار وارد كرد؟» بلكه اين است كه «تا كجا فشار، موقعيت مذاكره را بهبود ميدهد؟» براي اين آستانه نميتوان يك عدد ثابت تعيين كرد. معيار، نسبت ميان هزينه و نتيجه است: آيا فشار، علاوه بر ايجاد هزينه، به تغيير رفتار، امتياز سياسي يا بهبود موقعيت مذاكره منجر ميشود يا نه؟ در اين چارچوب، هر اقدام بايد هدف سياسي مشخص، شاخصي قابل مشاهده براي سنجش اثر و نقطه توقف داشته باشد. در چنين شرايطي، افزايش فشار لزوما بهترين گزينه نيست. تغيير زمان، ميدان يا كانال ارتباطي و انتقال اهرم از مرحله فشار به مرحله معامله ميتواند نتيجه بهتري ايجاد كند. قدرت فقط توان اعمال هزينه نيست؛ توان تشخيص زمان مناسب براي تبديل فشار به نتيجه سياسي نيز بخشي از قدرت است.
جنگ بيشتر، مذاكره بهتر نميسازد- از اينكه قدرت چانهزني براي مذاكره ضروري است، نميتوان نتيجه گرفت كه جنگ بيشتر موقعيت مذاكره را بهتر ميكند. جنگ زماني ميتواند موقعيت يك كشور را تقويت كند كه دستاورد مورد انتظار آن از هزينه و ريسك ايجادش بيشتر باشد. اگر اين نسبت معكوس شود، ادامه درگيري ممكن است آزادي عمل اقتصادي و ديپلماتيك را كاهش دهد و حتي دستيابي به اهداف اوليه را دشوارتر كند. بنابراين هدف راهبردي، بيشينه كردن فشار نيست؛ بهبود موقعيت با كمترين هزينه ممكن است. گاهي تغيير در زمان، ميدان، كانال ارتباطي يا حتي نحوه فهم يك اقدام ميتواند بيش از تشديد فشار به موقعيت مذاكره كمك كند.
توافق بايد از اهرم عبور كند- اگر مسيرهاي فعلي در نهايت به توافقي ميان تهران و واشنگتن منجر شوند، موفقيت واقعي در روز امضا تعيين نميشود. توافقي كه چند ماه بعد فروبپاشد، راهحل بحران نيست؛ وقفهاي در آن است. تجربه توافق هستهاي نيز نشان داد كه امضاي توافق، بدون سازوكارهاي موثر براي تداوم اجراي تعهدات در برابر تغييرات سياسي، براي تضمين دوام آن كافي نيست. براي كاهش اين خطر، تعهدات بايد مرحلهاي و متقابل باشند، اقدامات قابل راستيآزمايي تعريف شوند و براي نقض تعهد نيز پيامد روشن وجود داشته باشد. از سوي ديگر، توافق بايد براي طرف مقابل نيز منفعتي واقعي ايجاد كند، زيرا پايداري توافق فقط با افزايش هزينه نقض به دست نميآيد، بلكه به وجود انگيزهاي براي ادامه اجراي آن نيز نياز دارد. اگر بازيگران بيشتري در حفظ توافق منفعت داشته باشند، ميتوان انتظار داشت هزينه فروپاشي آن نيز افزايش يابد. اين وابستگي متقابل تضمين مطلق نيست، اما ميتواند يكي از لايههاي پايداري توافق باشد. براي ايران، اين رويكرد را ميتوان در چند قاعده خلاصه كرد: هر اهرم بايد هدف سياسي مشخصي داشته باشد؛ شاخصهاي اثر، هزينه و نقطه توقف آن پيش از استفاده تعريف شود و اگر شرايط تغيير كرد، واكنش نخست الزاما افزايش فشار نباشد، بلكه تغيير ابزار، كانال يا زمان اقدام باشد. در مذاكره نيز هر امتياز بايد مرحلهاي، متقابل و قابل راستيآزمايي باشد و پيامد نقض تعهدات از ابتدا روشن شود. در نتيجه، قدرت زماني به نتيجه پايدار ميرسد كه اهرم به چانهزني، چانهزني به توافق و توافق به سازوكاري براي اجراي متقابل تبديل شود. مساله اصلي ايران فقط رسيدن به ميز مذاكره نيست. ايران بايد بداند كجا از قدرت براي ايجاد اهرم استفاده كند، كجا فشار را به معامله تبديل كند و چه زماني از يك كانال به كانال ديگر برود. در اين نگاه، مذاكره عقبنشيني از قدرت نيست؛ مرحلهاي از تبديل قدرت به نظم است.