مهدي بيك اوغلي
«بايد به وضعيت تعليق جنگ و صلح پايان داده شود.»اين عبارت جانمايه اظهارنظر اكثر دلسوزان كشور است. از رهبر شهيد گرفته تا رييسجمهور و بسياري از فعالان سياسي كشور، مدتهاست تلاش ميكنند جامعه ايراني را از وضعيت تعليق فعلي رهانيده و به سمت ثبات رهنمون سازند. بيژن عبدالكريمي، استاد فلسفه و از چهرههاي تأثيرگذار فكري كشور نيز در گفتوگو با «اعتماد» مساله امروز جامعه ايراني را در يك نقطه كانوني مينشاند: وضعيت تعليق ميان جنگ و صلح. به باور او، اين فضا جامعه را بيثبات كرده، بر شكافها دامن زده و افق آينده را مبهم ساخته است. عبدالكريمي اما از زاويه فلسفي به موضوع نگريسته و ميگويد راه برونرفت، نه سادهسازي مساله است و نه ارادهگرايي شتابزده، بلكه افزودن بر خودآگاهي عمومي، تشكيل انسجام ملي و حركت كشور با يك منطق واحد است. او در اين گفتوگو، درباره دوقطبيهاي اجتماعي، پيچيدگي معادلات جهاني، مفهوم مقاومت، عدالت در توزيع هزينههاي دفاع ميهني و... سخن ميگويد و بر اين نكته تأكيد دارد كه «هر آنچه به مقاومت و تابآوري كشور ضربه بزند، به موجوديت ملت آسيب زده است.» اين گفتوگو دو بخش دارد كه يكي سياسي و ديگر اجتماعي و فلسفي است. در اين نوبت گفتوگوي اجتماعي و فلسفي و در فرصت دوباره ايدههاي سياسي مطرح شده مورد واكاوي قرار ميگيرند.
طي روزهاي اخير يك فضاي تعليق درباره جنگ يا صلح وجود دارد و همين فضا نگرانيهايي در جامعه ايجاد كرده. شما درباره اين بيثباتيها چگونه ميانديشيد و به نظرتان چگونه ميتوان از نظر فكري در جامعه ثبات ايجاد كرد و از اين نوسانات عبور كرد؟
دوقطبيهايي كه امروز در حوزههاي مختلف سياسي، اجتماعي، اقتصادي و... وجود دارد و در تمام مسائل به شكل اختلافنظر بروز ميكند، آسيبهاي فراواني به كشور زده است. جامعه ما به دو پاره اجتماعي تقسيم شده است: كساني كه به گفتمان انقلاب و مقاومت و حاكميت اعتقاد دارند، و كساني كه منتقد و مخالف اين گفتمانند. هر دو گروه، با منطق و زبان خاص خودشان، در حال مقاومت هستند و خواهان پايان اين وضعيتند. يك طرف ميگويد بياييد گفتوگو و تعامل و مذاكره كنيم و مساله را تمام كنيم؛ گروه ديگر ميگويد بايد مقاومت كنيم، هرچند روشن است اين مسير هم آسان نيست.
شما فكر ميكنيد كدام يك از اين راهها و مسيرها را بايد پيمود؟
نكته بنيادين اينجاست كه نبايد با اين دو گانه صرفا ارادهگرايانه برخورد كرد. اين سخن به اين معنا نيست كه ارادهها، آگاهي انساني و عامليت انسانها در شكلدهي به سرنوشت نهايي كشور نقشي ندارند، بلكه به اين معناست كه مساله را نميتوان فقط به اراده پارهاي از افراد، جريانات يا فقط به خود ما ايرانيان بازگرداند. ما با شبكهاي از مناسبات جهاني روبهروييم و در اين وضعيت، بازيگران متكثر و متعددي حضور دارند. خطاي بزرگي كه اتفاق ميافتد اين است كه اين معادله چندمجهولي را به معادلهاي با يك يا دو مجهول تبديل كنيم و مساله را سادهسازي كنيم؛ سادهسازي خاصي كه متأسفانه در گفتار برخي كنشگران سياسي ديده ميشود. با اين حال، ثبات سياسي، اجتماعي و اقتصادي يك مطالبه واقعي و حق اساسي مردم است. مهم اين است كه بدانيم چگونه ميتوان به آن رسيد. و به باور من، نخستين گام، پرهيز از تقسيم جامعه به دو ستون متخاصم و ايجاد وحدت در دوگانه بحرانزا بين همه گروههاست. دو راه پيداست، يا بايد مسيرهاي همسايگاني مثل عربستان، قطر، اردن، مصر و تركيه را در پيش بگيريم، يا مسير مقاومت را. اين بلاتكليفي، خودش هزينه دارد و جامعه را از ترديد به سوي فرسودگي ميبرد.
چگونه ميتوان از اين دوگانه عبور كرد و به ثبات رسيد؟
بايد توجه داشت كه اين وضعيت به سادگي قابل حل نيست، چون مساله فقط يك بازي داخلي نيست. همانطور كه اشاره شد ما با شبكهاي از مناسبات جهاني و بازيگران متعدد روبهروييم و اگر مساله را فقط با اراده يك گروه يا يك نفر تفسير كنيم، در سادهسازي خطرناك گرفتار ميشويم. در عين حال، آنچه در اين استعاره گم ميشود، همين دوگانه خطرناك است؛ يعني معياري كه به جامعه كمك كند تصميم بگيرد. به نظر من، اين مُرجّح را بايد در خودآگاهي ملي جستوجو كرد: درك مشترك اينكه موجوديت كشور، استقلال سياسي و حاكميت ملي در معرض خطر است.
برخي ميگويند ايجاد اين دوگانهها اساسا مصنوعي است و راه سومي وجود دارد. شما چه فكر ميكنيد؟
من معتقدم ما در اين بازي با يك واقعيت تلخ روبهروييم: حد وسط و مسير مياني آساني كه همه خواستههاي ما را برآورده كند وجود ندارد. البته من با اين سخن نميگويم جامعه را بايد به دو دسته بسته تقسيم كرد يا گفتوگو را نفي كرد. اتفاقا حرف من اين است كه اين دوگانه را بايد از درون حل كنيم، يعني با يك منطق واحد حركت كنيم تا ترديد فرساينده از ميان برداشته شود. وقتي كشور با يك منطق واحد حركت نكند، نتيجهاش تزلزل است كه امروز همه به آن حس داريم.
اگر قرار باشد راهحل را در يك جمله خلاصه كنيد، آن چيست؟
انسجام ملي. ما در يك مخمصه واقعي هستيم و اين مخمصه با سرعت حل نميشود. مگر اينكه خودآگاهي ملي را بالا ببريم، انسجام ملي شكل بگيرد و كشور با يك منطق واحد حركت كند. متأسفانه امروز كشور ما با يك منطق واحد حركت نميكند و همين عامل تزلزل آينده است.
چگونه ميتوان اين انسجام را در جامعه ايجاد كرد؟
نخست بايد دوگانهسازيهاي مخرب را پايان داد. برخي افراد، گروهها و جريانهاي مختلف (از طيفهاي گوناگون تا برخي روشنفكران) اجازه نميدهند فضاي اجماع شكل بگيرد، اين فضا بايد پايان داده شود. دوم، بايد بهجاي تمركز بر اختلافات، بر اشتراكها تمركز كنيم: همه ثبات را مطالبه ميكنند و همه نگران موجوديت كشورند. اين اشتراكها آنقدر بزرگند كه ميتوان روي آنها اجماع ساخت. بچههاي انقلاب و فرزندان خمينياند كه ميتوانند در اين دفاع ميهني از موجوديت كشور دفاع كرده و براي ايران توفيق و پيروزي به بار بياورند. سوم، انسجام ملي يعني همراستايي منطقي ميان اركان كشور. وقتي ميان بخشهاي مختلف حكمراني دو منطق متفاوت حاكم باشد، بيثباتي تشديد ميشود و گرهها گرهتر ميشوند. آنچه كشور را از اين وضعيت بيرون ميآورد، همدلي و همصدا شدن اين بخشها بر پايه يك استراتژي مشترك است، نه حركتهاي ناهماهنگ و پراكنده. تجربه كشورهاي موفق نشان ميدهد كه در شرايط بحراني، ثبات زماني به دست ميآيد كه همه نيروهاي جامعه احساس كنند در يك پروژه مشترك سهيمند.
نقش نخبگان و روشنفكران در ايجاد اين انسجام چيست؟
روشنفكران و نخبگان بايد از سادهسازي پرهيز كنند و پيچيدگي واقعي مساله را به جامعه منتقل كنند، اما به گونهاي كه اميد و افق را نيز حفظ كنند. جامعه ما به آنچه «ناخودآگاهي ملي» مينامم، بهخوبي درك كرده كه موجوديت كشور در خطر است؛ و اين درك، پايه هر وحدت ملي است. وظيفه نخبگان اين است كه اين درك را به زبان عقلاني، اخلاقي و اميدبخش ترجمه كنند؛ زباني كه جامعه را از ترس به عزم برساند. تضعيف حاكميت ملي به معناي آن است كه كشور را به سمت «زمين سوخته» سوق بدهيم، و هيچ گروهي از اين مسير سودي نميبرد. عقل جمعي حكم ميكند كه انرژي جامعه صرف ساختن كشور شود، نه كندن ريشههاي خودش.
قبول داريد براي شكلگيري دفاع ميهني نيازمند مشاركت گسترده آحاد مردم هستيم؟ چگونه ميتوان مردم را پاي كار آورد؟
مساله اصلي و اولويت نخست ما مقاومت است. هر چيزي كه به مقاومت ضربه بزند، به موجوديت كشور ضربه زده است. برخي نمادهاي فرهنگي، معلولِ وضعيت زيستي و معيشتي مردماند و نميتوان مساله جامعه را تنها از دريچه سبك زندگي تحليل كرد. سبك زندگي بحث پيچيدهاي است و بهتر است توجه نيروهاي انقلابي به آن از منظر فشار و برخورد سلبي نباشد؛ اتفاقا اگر فشارهاي معيشتي و اقتصادي از سرِ راه مردم برداشته شود، بخش زيادي از اين مناقشات فرهنگي نيز بهمرور رفع ميشود.
يعني ميگوييد مشاركت عمومي و عدالت اجتماعي از يكديگر جدا نيستند؟
دقيقا؛ همه ميدانند و هركسي درمييابد كه مقاومت و دفاع هزينه دارد. هيچ بچهاي نيست كه بگويد مقاومت و دفاع هزينه ندارد. اما واقعيت اين است كه مردم به خود هزينهها اعتراض نميكنند؛ به تقسيم نابرابرانه هزينهها اعتراض دارند. در همين شرايط، برخي گروهها فرزندان و پارههاي تن خود را براي دفاع كشور ميدهند و از محرومترين اقشار جامعهاند و هزينههاي دفاع را بر سرِ سفرهشان ميبينند؛ در حالي كه برخي ديگر از طيفها در همين شرايط به انباشت ثروت مشغولند. بايد به بحث تعارض منافع توجه كرد، مثلا مديري كه خودش شركت دارويي دارد نبايد در ساختاري حضور داشته باشد كه درخصوص دارو تصميمسازيهاي حاكميتي ميكند. از اين نوع تعارضات در ساختار مديريتي كشورمان بسيار وجود دارد و باعث نارضايتي است. اين نابرابري در توزيع هزينهها، همان چيزي است كه موجب بروز شكاف و نارضايتي ميشود و بر مشاركت عمومي اثر ميگذارد. براي اينكه همه آحاد ملت در دفاع ميهني سهيم شوند، بايد عدالت اجتماعي، شفافيت و پرهيز از انحصارگرايي در حكمراني رعايت شود. آنوقت است كه جامعه با آغوش باز از مشاركت استقبال ميكند.
نگفتيد راهكار شما براي افزايش مشاركت عمومي چيست؟
راهكار من سه چيز است: نخست، عدالت در توزيع هزينههاي دفاع ميان همه طبقات. دوم، تمركز بر حل مسائل معيشتي و بهبود وضعيت سفرههاي دهكهاي محروم و سوم، تقويت خودآگاهي ملي و انتقال اين باور به همه مردم كه دفاع از كشور، دفاع از سفره خود ماست. وقتي مردم احساس كنند همه آحاد جامعه در برابر خطر مشتركاند و هزينهها بهطور عادلانه تقسيم ميشود، مشاركت عمومي نهتنها كاهش نمييابد، بلكه اوج ميگيرد.
قبول داريد كه تا ابد نميشود در وضعيت جنگي و محاصره باقي ماند؟ براي عبور از وضعيت نه جنگ و نه صلح چه بايد كرد؟
نكته نخست اين است كه نبايد تصور كنيم ما در مرحله شكست هستيم. ايران دستاوردهاي ميداني بسياري كسب كرده است. ما تاكنون دستاوردهاي بزرگي به دست آوردهايم و اين تصويرِ منفي از آينده، حاصل دوگانهسازيهاي مخرب است. نكته دوم آنكه ما جنگ نميكنيم، ما مقاومت و دفاع ميهني ميكنيم. جنگ يعني چيزي را به دست آوردن، اما مقاومت يعني چيزي را از دست ندادن. اين وضعيت ماست. حتي حاضريم وضعيت با ثبات مردم به بهاي دست كشيدن از برخي چيزها باشد. اما طرف مقابل راضي نميشود، چرا كه كل موجوديت كشور را ميخواهد. استقلال سياسي، حاكميت ملي، فروپاشي جغرافيايي و تجزيه كشور و جنگ داخلي.
برخي ميگويند مذاكره راهي براي رهايي از اين وضعيت است؛ نظر شما چيست؟
من نميگويم مذاكره بياثر است؛ اما ميگويم آنچه ما را به حق ميرساند، تعادل نيروهاست، نه مذاكره صرف. دو نيروي نامتوازن روبهروي ايران ايستادهاند؛ ايران از خود در برابر دوقدرت هستهاي و قويترين ارتش جهان دفاع ميكند. ساختار توازن در مذاكره تنها زماني برقرار ميشود كه نيرويي پشت سر شما باشد. حتي در اختلافات خانوادگي يا وصول يك چك هم اگر قدرت نداشته باشيد، نميتوانيد معادله را حل كنيد. بنابراين مذاكره زماني كارآمد است كه از موضع قدرت و از منظر تعادل نيروها انجام شود.
چه دورنمايي را براي فردای ايران ميبينيد؟
بايد بدانيم، اگر رويكرد مقاومت نبود، معلوم نبود ايران چه سرنوشتي پيدا ميكرد. بهجاي اينكه بگوييم مقاومت چقدر هزينه دارد، بايد بگوييم چه چيزهايي را همچنان داريم. در اين كشور هنوز زندگي جاري است، هنوز بركت و نعمت وجود دارد، كمبود و كاستي و قحطي مشاهده نشده است و سيستم توانسته از اين منظر درست عمل كند. ما جابهجايي جمعيتي نداشتهايم، اينها از بركت مقاومت است. مقاومت را بايد تقويت كرد و انسجام ملي را در جهت تقويت آن شكل داد. برخي افراد، گروهها و جريانها از طيفهاي مختلف (از جمله برخي روشنفكران) اجازه نميدهند اين فضا شكل بگيرد؛ اين فضا بايد پايان داده شود. آنچه در نهايت ثبات پايدار را تضمين ميكند، اين است كه هرآنچه به مقاومت كشور ضربه بزند، به موجوديت ملت آسيب زده است؛ پس حفظ انسجام ملي، صيانت از حاكميت و عدالت در توزيع هزينهها، سه ضلع مثلث ثبات پايدارند و هيچ يك را نميتوان ناديده گرفت.