گذر از مارپيچ جنگ به همزيستي منفعت محور
محمدجواد حقشناس
آيا ايران و امريكا محكومند دشمني تاريخي خود را تا مرز جنگهاي پيدرپي ادامه دهند، يا ميتوانند با وجود تفاوت در منافع، رويكردها و سياستهاي منطقهاي، راهي براي همزيستي بيابند؟ اين پرسش در شرايطي مطرح ميشود كه تجربه روياروييهاي نظامي اخير، بار ديگر محدوديت قدرت سخت را در دستيابي به اهداف سياسي آشكار كرده است. دو كشوري كه هر يك از تواناييهاي قابل توجهي براي آسيبرساندن به ديگري برخوردارند، الزاما از توانايي تحميل اراده سياسي خود بر طرف مقابل برخوردار نيستند. در چنين وضعيتي، ادامه تقابل ممكن است به چرخهاي فرساينده تبديل شود كه هزينههاي آن پيوسته افزايش مييابد، بيآنكه افقي روشن براي پايان بحران پديدار شود. در پنج يادداشت پيشين، از روايت تاريخي ماركو روبيو در آتن آغاز كرديم، به فراز و فرود مناسبات ايران و امريكا پرداختيم، مساله تابآوري ايرانيان را بررسي كرديم و سرانجام در گذر از آكروپوليس به پاسارگاد، از نسبت قدرت، حقوق بشر و پيام صلح سخن گفتيم. اكنون پرسش از گذشته و ميراث تمدني به مسالهاي عملي در زمان حال رسيده است: چگونه ميتوان پيام صلح را به سازوكاري براي جلوگيري از جنگ تبديل كرد؟براي پاسخ، نخست بايد سازوكار گرفتار شدن در مارپيچ جنگ را شناخت. در روابط بينالملل، يكي از دشوارترين وضعيتها هنگامي شكل ميگيرد كه اقدام يك كشور براي افزايش امنيت خود، از نگاه طرف مقابل تهديدآميز تلقي شود. افزايش توان دفاعي، استقرار نيروها، گسترش بازدارندگي يا نمايش قدرت، ممكن است واكنشي متقابل برانگيزد. بدينترتيب، حتي هنگامي كه طرفها مدعياند خواهان جنگ نيستند، مجموعه تصميمهاي آنان ميتواند احتمال وقوع آن را افزايش دهد. اين همان معماي امنيت است كه در شرايط بياعتمادي، به مارپيچ تهديد و واكنش تبديل ميشود. در تحليل اين وضعيت، توجه به پيوند ديپلماسي، مقاومت و جنگ، چنانكه ابراهيم متقي نيز در بررسي تحولات اخير بر آن تأكيد كرده، اهميت دارد. مقاومت و بازدارندگي براي حفظ استقلال و جلوگيري از تحميل اراده خارجي ضرورياند، اما اگر به راهبردي سياسي براي پايان بحران پيوند نخورند، ممكن است كشور را در وضعيتي دايمي از آمادهباش و فرسايش نگه دارند.
راهبرد نظامي بايد در خدمت راهبرد امنيت ملي باشد؛ زيرا امنيت پايدار تنها با حفظ توان دفاعي حاصل نميشود و به ثبات اقتصادي، اعتماد عمومي، روابط منطقهاي و امكان پيشبيني آينده نيز وابسته است. در اين ميان، نقش اسراييل را نميتوان ناديده گرفت. يكي از فرضيههاي قابل بررسي آن است كه تشديد رويارويي ايران و اسراييل، بهويژه در پي تحولات هفتم اكتبر ۲۰۲۳ و جنگهاي پس از آن، زمينه انتقال كانون بحران از منازعه فلسطين و اسراييل به تقابل گستردهتر ايران و امريكا را فراهم كرده است. ميتوان اين وضعيت را در چارچوب فرضيه «تله تلآويو» بررسي كرد؛ وضعيتي كه در آن، تداوم تنش و گسترش ميدان جنگ، قدرت انتخاب مستقل را براي بازيگران محدود ميكند. البته اثبات اينكه چنين روندي محصول طراحي آگاهانه و يكپارچه رهبران اسراييل بوده، نيازمند شواهد مستقلي است. آنچه از منظر راهبردي اهميت بيشتري دارد، بررسي پيامدهاي اين روند است. آيا منافع ملي ايران و امريكا ايجاب ميكند كه اختلافاتشان در چارچوب منطق رويارويي ايران و اسراييل تعريف شود؟ آيا واشنگتن بايد هزينههاي يك جنگ فرسايشي منطقهاي را بپذيرد و آيا تهران ميتواند بدون توجه به پيامدهاي اقتصادي، اجتماعي و منطقهاي ادامه تقابل، صرفا بر منطق واكنش متقابل تكيه كند؟ پاسخ به اين پرسشها مستلزم تفكيك بازدارندگي از راهبرد پايان جنگ است. توان دفاعي ميتواند هزينه حمله را افزايش بدهد و از تسليم در برابر فشار جلوگيري كند؛ اما بهتنهايي تضمين نميكند كه طرف مقابل از تهديد دست بردارد يا بحران به توافقي پايدار برسد. از سوي ديگر، مذاكره بدون برخورداري از پشتوانه سياسي و امنيتي نيز ممكن است به توافقي شكننده بينجامد. مساله اصلي، انتخاب ميان دفاع و ديپلماسي نيست؛ بلكه يافتن نسبتي عقلاني ميان اين دو است. از همينجا مفهوم «همزيستي منفعتمحور» معنا پيدا ميكند. ايران و امريكا براي پايان دادن به دشمني، ناگزير نيستند دوست يكديگر شوند، درباره تاريخ روابطشان به روايت مشتركي برسند يا همه اختلافات خود را يكباره حل كنند. كافي است بپذيرند كه ادامه جنگ و بيثباتي، هزينههايي بر هر دو طرف تحميل ميكند و برخي منافع آنان، از جمله جلوگيري از گسترش جنگ منطقهاي، امنيت مسيرهاي انرژي و كشتيراني و مهار گروههاي افراطي، ميتواند زمينه توافقهاي محدود و متقابل باشد. چنين همزيستياي نه به معناي چشمپوشي ايران از استقلال و حقوق خود است و نه مستلزم پذيرش سياستهاي منطقهاي امريكا. سخن بر سر طراحي قواعدي است كه اختلافات را از مسير جنگ خارج كند. اين قواعد ميتوانند از اقدامهاي مرحلهاي، همزمان و قابل راستيآزمايي آغاز شوند؛ اقدامهايي كه براي هر دو طرف دستاوردي ملموس داشته باشند و هزينه نقض تعهدات را افزايش دهند. ميانجيگري كشورهاي منطقه و قدرتهاي موثر جهاني نيز زماني سودمند خواهد بود كه به تعهدات روشن و سازوكارهاي اجرايي پيوند بخورد، نه آنكه صرفا به انتقال پيام محدود بماند. بااينهمه، هيچ توافق خارجي بدون توجه به وضعيت داخلي ايران از پايداري كافي برخوردار نخواهد بود. جامعهاي كه هزينههاي جنگ، تحريم و نااطميناني را تحمل ميكند، بايد آثار گشايش ديپلماتيك را در زندگي خود احساس كند. بازسازي اعتماد عمومي، گسترش مشاركت سياسي، شفافيت در بيان هزينهها و دستاوردهاي تصميمهاي كلان و بهرهگيري از ظرفيت نخبگان و نيروهاي اجتماعي، بخشي از توان ملي براي پشتيباني از ديپلماسي است. از اين منظر، توافق ملي نه موضوعي جدا از سياست خارجي، بلكه يكي از پشتوانههاي اصلي آن است. اكنون زمان آن است كه در تهران و واشنگتن، پرسش از چگونگي پيروزي بر ديگري جاي خود را به پرسشي دشوارتر بدهد: چگونه ميتوان از تكرار جنگ پر هزينه جلوگيري كرد، بيآنكه منافع اساسي و امنيت هيچيك ناديده گرفته شود؟ پاسخ، نه در خوشبيني سادهانگارانه به مذاكره است و نه در تصور پايانناپذيري دشمني. پاسخ را بايد در واقعبيني، شناخت محدوديت قدرت، پذيرش منافع متقابل و شجاعت اتخاذ تصميمهاي سياسي جستوجو كرد. پاسارگاد ميتواند يادآور ارزش تاريخي صلح باشد، اما صلح امروز به چيزي فراتر از پيامهاي نمادين نياز دارد: به تدبير، توافق و ارادهاي براي شكستن چرخه خشونت. بازدارندگي ميتواند مانع شكست شود، اما بهتنهايي صلح نميسازد. هنر سياست آن است كه توان دفاعي را به پشتوانه ديپلماسي تبديل كند و از دل تجربه جنگ، راهي براي همزيستي پايدار بگشايد.