نسلي كه شنيده نشد
اميرعباس ميرزاخاني
ديماه امسال با تصاويري به پايان رسيد كه همچنان بر وجدان جمعي ما سنگيني ميكند؛ خيابانهايي ملتهب و خانوادههايي داغدار كه عزيزان خود را از دست دادهاند. در اين ميان، فرقي ميان نامها و نقشها نيست؛ همه جانباختگان، ايراني و هموطن ما هستند و اندوه فقدان آنان، اندوهي مشترك است. به خانوادههاي همه جانباختگان، از مدافعان امنيت تا ديگر قربانيان اين حوادث تلخ، صميمانه تسليت ميگوييم و با آنان ابراز همدردي ميكنيم؛ داغي كه تحمل آن آسان نيست و نيازمند همراهي، همدلي و درك جمعي است. چهلم اين رخدادها فقط زمان سوگواري نيست؛ فرصتي است براي مكث، بازانديشي و آسيبشناسي. اگر اين توقف به فهم ريشهها و اصلاح مسير نينجامد، تجربه نشان داده است كه چرخه خشونت و اعتراض، در شكلي تازه و پرهزينهتر بازخواهد گشت. حضور نوجوانان در اعتراضات، پديدهاي تازه نيست. از اعتراضات ۱۳۹۸ تا نقطه عطف ۱۴۰۱ و سپس ديماه، سهم نوجوانان بهتدريج پررنگتر شده است. بنا بر برخي برآوردها، حدود ۱۸ درصد بازداشتشدگان ديماه دانشآموز يا در سن دانشآموزي بودهاند. حتي با در نظر گرفتن اختلاف منابع و دشواري راستيآزمايي آمار، نفس اين عدد نشاندهنده يك بحران جدي در حوزه آموزش، فرهنگ و سياستگذاري اجتماعي است؛ بحراني كه نميتوان آن را صرفا به «شرايط خيابان» يا «تحريك بيروني» تقليل داد. اين واقعيت كه نوجوانان با آگاهي نسبي از خطر، وارد صحنه ميشوند، ما را ناگزير ميكند عامليت آنان را به رسميت بشناسيم. بسياري از اين نوجوانان نه دنبالهرو كور هيجان جمعي، بلكه حامل تجربههاي زيستهاي از تبعيض، تحقير، فقر، محدوديت و احساس بيعدالتياند. اعتراض براي آنان فقط كنش سياسي نيست؛ تلاشي است براي ديده شدن، شنيده شدن و اثرگذاري اجتماعي. ناديده گرفتن اين معنا، سادهسازي مساله و بستن چشم بر ريشههاست. پژوهشگران علوم اعصاب بر اساس آخرين يافتهها معتقدند كه نوجواني دورهاي متمايز در رشد مغز انسان است كه در آن، سامانههاي هيجاني زودتر از سامانههاي مهار و كنترل شناختي به بلوغ ميرسند.
پژوهشهاي دو دهه اخير، از جمله مدل «دوسامانهاي» لارنس اشتاينبرگ، نشان ميدهد كه اين ناهمزماني رشدي به معناي ناتواني نوجوان در تشخيص خطر نيست، بلكه بيانگر آن است كه پاداش ادراك شده، حس عدالتخواهي، هيجان كنش جمعي و تجربه اثرگذاري اجتماعي، وزن بيشتري در تصميمگيري او پيدا ميكند. يافتههاي سارا جين بليكمو نيز تأييد ميكند كه حضور همسالان، ريسكپذيري نوجوانان را بهطور معناداري افزايش ميدهد. اين دادههاي علمي نه توجيهگر خشونت و رفتار پرخطرند و نه نافي مسووليت فردي، اما ناديدهگرفتن آنها در سياستگذاري اجتماعي و تربيتي، به خطاهاي پرهزينه و واكنشهاي نادرست ميانجامد. مساله اصلي آنجاست كه وقتي راههاي امن، قانوني و اجتماعي شده براي بيان اعتراض و تخليه هيجان وجود نداشته باشد، هيجان حذف نميشود؛ متراكم ميشود. برخورد صرفا امنيتي با نوجوانان، نهتنها مانع تكرار خشونت نميشود، بلكه ميتواند آن را تشديد كند. فشار شديد، سطح برانگيختگي هيجاني را بالا ميبرد و در دورهاي كه سامانه مهار هنوز در حال رشد است، احتمال واكنشهاي انفجاري افزايش مييابد. تجربههاي اجتماعي و پژوهشهاي تطبيقي نشان ميدهد خشونت نامتناسب، اگر نامشروع تلقي شود، بهجاي كاهش اعتراض، شبكههاي همدلي و كنش را گسترش ميدهد.
در اين ميان، آموزش و پرورش در جايگاه نخست مسووليت قرار دارد. مدرسه بايد فضاي گفتوگو، تمرين مدنيت، آموزش مهارتهاي هيجاني و شنيدن صداي دانشآموز باشد. اما واقعيت اين است كه نظام آموزشي، زير فشار كنكورمحوري، برنامههاي كليشهاي پرورشي و بيتوجهي مزمن به سلامت روان، از ايفاي اين نقش بازمانده است. آموزش و پرورش كه بايد پيشاني مواجهه فرهنگي با نسل نوجوان باشد، هنوز نتوانسته پاسخ متناسب با زيستجهان و زبان نسل جديد ارايه دهد. وقتي سهم معناداري از بازداشتشدگان در سن دانشآموزياند، نميتوان از كارآمدي سياستهاي تربيتي بدون نگاه انتقادي سخن گفت. اين نقد البته فقط متوجه آموزش و پرورش نيست. ديگر نهادهاي فرهنگي، رسانهاي و اجتماعي نيز بايد مورد پرسش قرار گيرند: چه سازوكار موثري براي شنيدن صداي نوجوانان طراحي شده است؟ كدام سياست فرهنگي توانسته حس بيعدالتي و طردشدگي را كاهش دهد؟ و چرا همچنان نخستين پاسخ به يك مساله اجتماعي، پرداختن به اصل و ريشههاي آن نيست؟ چهلم جانباختگان ديماه بايد نقطه آغاز اصلاح باشد، نه پايان يك سوگواري نمادين. نوجواني مساله نيست؛ بلكه مرحلهاي حساس از رشد انسان است. جامعهاي كه اين مرحله را فقط با زور و انكار مديريت ميكند، در واقع با سازوكارهاي رشد انسان درگير ميشود. اگر آموزش و پرورش و ديگر متوليان فرهنگ و اجتماع، نگاه انتقادي به عملكرد خود نداشته باشند و رويكردهاي گفتوگومحور، حمايتي و پيشگيرانه را جدي نگيرند، هزينههاي آينده بهمراتب سنگينتر خواهد بود. مساله فقط خيابان امروز نيست؛ كيفيت رابطه فردا ميان نسل جوان و ساختارهاي رسمي است؛ رابطهاي كه بازسازي آن، اگر با خشونت تخريب شود، بسيار پرهزينهتر از پيشگيري امروز خواهد بود.