• 1405 يکشنبه 10 آبان
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6454 -
  • 1405 يکشنبه 10 آبان

عبدالرحيم جعفري كارآفرين فرهنگي و ملي‌گرا

بامداد لاجوردي

به بهانه سالروز تولد بنيانگذار  انتشارات اميركبير
دوازدهم آبان، سالروز تولد يكي از ماندگارترين چهره‌هاي چاپ و نشر معاصر ايران است؛ عبدالرحيم جعفري، موسس انتشارات اميركبير و كسي كه عنوان «كارآفرين فرهنگي» برازنده اوست. مردي به‌غايت دوست‌داشتني، متين، جدي و به طرزي شگفت‌انگيز منضبط كه تا آخرين روزهاي عمرش هرگز از آموختن و بالندگي دست نكشيد. درباره تاثيرات او بر فرهنگ و نشر ايران، بزرگان زيادي سخن گفته‌اند؛ من اما مي‌خواهم به احترام او، تجربه مواجهه مستقيم خودم را با اين نام بزرگ بازگو كنم. وقتي براي نخستين‌بار او را ديدم، حدودا ۹۰ ساله بود و من تنها ۱۹ سال داشتم. قرارمان آموزش كار با «كامپيوتر» بود؛ در ظاهر من بايد به او درس مي‌دادم، اما در حقيقت در تمام آن مدت، مشق ممارست، تاب‌آوري و اميدواري بي‌پايان مي‌كردم. اولين قرار ما ساعت ۹ صبح روزي دوشنبه در خانه‌اش در محله الهيه تهران بود. زنگ در را زدم، خدمتكار در را گشود و مرا به اتاق راهنمايي كرد. دقيق به خاطر دارم؛ لحظاتي بعد مردي با صورتي كاملا تراشيده، آراسته و با لباسي رسمي -شلوار و پيراهن سفيد همراه با كمربند مشكي- تكيه‌ بر عصا و با گام‌هايي شمرده به سمت ميز آمد. كاريزماي نگاه و رفتارش از همان ثانيه نخست هر كسي را مجذوب مي‌كرد. نشست و بي‌درنگ گفت: «خُب؛ از كجا شروع كنيم؟» پرسيدم: «شما مايليد چه چيزي بدانيد يا به چه كارتان مي‌آيد؟» پاسخش كوتاه و تكان‌دهنده بود: «من مي‌خواهم ببينم چه بر سر اميركبير آمده!»  پيش‌تر گفته بودند استاد دچار افت حافظه شده و مراحل آموزش بايد گام‌به‌گام مكتوب شود. ادامه داد: «خب، حالا بايد چه كنم؟» من روي كاغذ شيوه يك جست‌وجوي اينترنتي را مي‌نوشتم و نتايج را يكي‌يكي با هم مرور مي‌كرديم. هر سطري درباره او و سرنوشت انتشاراتش را با دقت مي‌خواند و پاسخ مي‌داد؛ درست مثل كسي كه با وسواس در حال تدوين متن دفاعيه دادگاه يا نوشتن تكذيبيه‌اي تاريخي است، جزء‌به‌جزء ادعاها را حلاجي مي‌كرد. 

او در ميانه اين سطور، رنج‌هاي فروخورده‌اش را بازگو مي‌كرد كه ثمره آن ساعت‌ها هم‌كلامي براي من، فهم عميق مسائلي شد كه دهه‌ها گريبانگير جامعه ما بوده است؛ نوعي بدبيني ديرينه و سوءظن ساختاري نسبت به نوآوري، توسعه و كارآفرينان بخش خصوصي. استاد جعفري با طنين صدايي خاص و ته‌لهجه تهراني قديم حرف مي‌زد. لابه‌لاي همين مرور خبرها بود كه گاه به روزهاي سخت كودكي پررنجش بازمي‌گشت و گاه از آنچه پس از دگرگوني‌هاي سال ۵۷ بر سر موسسه‌اش آمده بود، سخن مي‌گفت و هر بار با غمي در گلو تكرار مي‌كرد: «اگر همين امروز اميركبير را پس بدهند، سه ‌ساله دوباره سرپايش مي‌كنم.» استاد جعفري فراموشي داشت؛ خيلي چيزها را از ياد مي‌برد اما داغ از دست دادن اميركبير را فراموش نمي‌كرد؛ هر جلسه و گاهي چند بار تكرار مي‌كرد: «اميركبير را دوباره سرپا مي‌كنم.» و من ايمان داشتم كه حق با اوست؛ اميركبير به‌رغم همه ركودها، با جسارت و ذهن توسعه‌گراي او مي‌توانست جاني دوباره بگيرد.  
همنشيني با استاد جعفري به من قدرت مي‌داد تا منطق ذهني كارآفريني اصيل و پرشور را درك كنم. او شنونده‌اي بي‌نظير بود؛ سراپا گوش مي‌شد، صبورانه منتظر اتمام جملات مي‌ماند، مكث مي‌كرد -گويي عميقا به معناي كلام مي‌انديشد- و سپس لب به سخن مي‌گشود. انضباطي سختگيرانه داشت؛ در تمام آن ماه‌ها جز يك بار به دليل كسالت شديد، كلاسي لغو نشد و هيچ امري را سرسري نمي‌گرفت.  شگفت‌انگيزتر آنكه جعفري در دهه نهم زندگي‌اش، علاوه بر كار با رايانه، از استاداني براي يادگيري پيانو، تار، آواز و زبان انگليسي دعوت مي‌كرد؛ ذهني همواره بيدار و بي‌قرار كه هرگز متوقف نمي‌شد.   جعفري يك كارآفرين ملي‌گرا بود.
 اگر امروز شاهنامه فردوسي، ديوان‌هاي معتبر كهن و «فرهنگ فارسي معين» در كتابخانه نسل‌هاي پياپي جاخوش كرده، بخش بزرگي از آن را مديون دورانديشي و جانفشاني‌هاي همين مرد هستيم.  او بهاي گزافي بابت ساختن اين ميراث پرداخت و سال‌ها طعم تلخ بي‌مهري و انزوا را چشيد. با اين حال، تا پايان عمر دل در گرو اين خاك داشت. درحالي كه همه امكانات براي كوچ و گذراندن باقي عمر در آسايش برايش فراهم بود، ماندن در وطن را برگزيد، چراكه هنوز اميدوار بود بتواند در همين خاك، كارهاي بزرگ رقم بزند. 
يادش گرامي و ميراثش پاينده باد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها