• 1405 جمعه 3 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6315 -
  • 1405 چهارشنبه 16 ارديبهشت

گفت‌وگوي «اعتماد» با خانواده دختران واليباليست لامرد كه روز نخست جنگ به شهادت رسيدند

بازي ناتمام دختران لامرد

نيره خادمي

 عصر نهم اسفند، وقتي هنوز مردم ايران در شوك شروع جنگ امريكا و اسراييل عليه ايران و اصابت موشك به مدرسه‌‌اي در ميناب بودند، خبر آمد كه موشك‌هاي ديگري در شهرستان لامرد، يك ورزشگاه را مورد اصابت قرار داده‌اند. در لحظات نخست برخي منابع خبري از جان‌باختن ۱۸ تا ۲۰ واليباليست دختر بر اثر حمله خبر دادند و درنهايت مشخص شد دو دختر نوجوان واليباليست، دو دانش‌آموز پسر ورزشكار و يك مربي ورزشي در اين ورزشگاه به شهادت رسيده‌اند و باقي شهداي اين حمله چند كارگر، چند دانشجو، چند زن خانه‌دار، پزشك و كارمند بوده‌اند. هلما سادات احمدي‌زاده و الهام زائري دو واليباليستي بودند كه آن روز به همراه ۱۹ نفر ديگر در لامرد شهيد شدند و ديگر نمي‌توانند هيجان واليبال را تجربه كنند. بيشتر از دو ماه از آن روزها گذشته و حالا «اعتماد» سراغ خانواده اين دو دختر رفته است. 

شرح دلدادگي «هلما» به واليبال

صداي مادر هلما سادات به محض شنيدن نام دخترش قطع و لحظه‌اي بعد آن نفس‌هاي سنگين به صداي همسرش وصل مي‌شود. پدر اندوهگين اما با اطمينان حرف مي‌زند و دست از قربان صدقه براي هلما برنمي‌دارد. هلما سادات احمدي‌زاده در يك خانواده ورزشي به دنيا آمده بود، تك فرزند و تك دختري كه كلاس چهارم بود و قرار بود شمع تولد ۱۴۰۴ را در نوزدهمين روز سال روشن كند، اما در آن تاريخ پدر و مادر لباس عزا به تن داشتند و هلما هم نبود كه شمع‌ها را خاموش كند. در همان روزهايي كه نام هلما در ليست شهداي جنگ جا گرفت، زهرا احمدي‌زاده، دخترعموي هلما به عنوان يكي از اعضاي تيم ملي زنان در استراليا بازي داشت و آن همه حاشيه و ماجراي پناهندگي چند تن از هم‌تيمي‌هايش را پشت سر گذاشت. نه تنها اين دخترعموي هلما كه بقيه دخترعموهايش ورزشكار و البته واليباليست هستند و پدرش؛ سيد علي احمدي‌زاده هم سابقه فوتبال و بازي در دو تيم ورزشي را داشته است.«دوست داشتم مثل دخترعمويش فوتباليست شود، اما خودش واليبال را دوست داشت و آن را انتخاب كرد. از طرفي رشته ورزشي كه در لامرد بيشتر مناسب دختران دانسته مي‌شد، واليبال بود، بنابراين به اين سمت رفت. ساير رشته‌ها از جمله ورزش‌هاي رزمي هم بود كه به خاطر آسيب‌هاي احتمالي ترجيح داديم كه همين رشته را انتخاب كند ضمنا واليبال به نوعي ورزش گروهي است و هلما كار گروهي را خيلي دوست داشت.» هميشه در زنگ‌هاي ورزش مدرسه، واليبال را به فوتبال و تنيس ترجيح مي‌داد و از مدرسه كه به خانه مي‌رسيد درباره واليبال صحبت مي‌كرد و درنهايت از نيمه هشت سالگي او را در رشته واليبال همان باشگاه ورزشي ثبت‌نام كردند. خوش اخلاق، خوش برخورد و پرانرژي بود و پدرش مي‌گويد كه هميشه بچه‌ها را دور خودش جمع مي‌كرد و منفعل و درون‌گرا نبود. توپ واليبال داشت و هميشه دوستانش را براي بازي به حياط خانه دعوت مي‌كرد و گاهي از پدرش مي‌خواست تا در حياط بازي كنند يا مثلا آنچه در باشگاه ياد گرفته را با او در ميان بگذارد.«اتاقش هميشه مرتب و تميز بود و در كارهاي خانه به مادرش كمك مي‌كرد. هر وقت در حياط مي‌خواستم ماشين را تميز كنم براي كمك مي‌آمد. حساس بود كه همه‌ چيز سر جاي خودش قرار بگيرد. حتي يك‌بار هم بابت اتاقش به او تذكر نداديم و حتي يك‌بار هم آن را جمع و جور نكرديم. در جايگاه پدر نمي‌گويم ولي همه ‌چيزش خاص بود.» 

ماجراي روز سفر 

هلما سادات اغلب وقتي از مدرسه مي‌آمد، اول غذا مي‌خورد و بعد ساعتي مي‌خوابيد، اما اين‌بار فرق داشت.«بعضي از روزها مي‌گفت كه مثلا سه و نيم صدايش بزنم كه به كلاس برسد و حتي پيش آمده بود كه وقتي صدايش ‌زدم گفته بود خسته است. مي‌گفتم اگر خسته‌اي كلاس نرو، اما آن روز برعكس بقيه روزها اول خوابيد. براي من كاري پيش آمده بود و بايد مسافت دو ساعته‌اي را مي‌رفتم و برمي‌گشتم، هلما كه بيدار شد اصرار كرد كه نروم. گفت جنگ شده بابا، حق نداري بري. هلما تك دختر و تك فرزندم بود نه اينكه دخترم، بلكه زندگي، عمر و نفسم بود. هيچ‌ وقت به او نه نگفته‌ام. آن روز هم نه نگفتم و تا قبل از اينكه به سمت سالن حركت كنيم با هم بوديم و فيلم تماشا كرديم.» 

سيد علي احمدي‌زاده به ياد مي‌آورد كه روز‌‌ آخر و پيش از رفتن به سالن، هلما چند دست لباس عوض كرد و حتي جورابي را پوشيد كه آن را خيلي دوست داشت و تا پيش از آن ساعت، دلش نيامده بود از آن استفاده كند.«گفتم بپوش بابا اگر خراب يا پاره شود، دوباره برايت مي‌خرم. لباس‌هاي آن روزش را با وسواس انتخاب كرد و حدود ۲۰ دقيقه پيش از حركت آماده بود.» از خانه آنها تا باشگاه، مسافت ۷ تا ۸ كيلومتري و نهايت 10 دقيقه راه بود. حدود سه و نيم، يك ربع به چهار به سمت سالن حركت كردند و 10 دقيقه به چهار رسيدند. هميشه حتي وقتي زود به سالن مي‌رسيدند، خداحافظي مي‌كرد و تا قبل از باز شدن در سالن مي‌رفت پيش دوستانش، اما اين‌بار آن چند دقيقه را هم كنار پدر نشست: «گفت بابا فعلا پيشم باش، نرو. انگار مي‌خواست 10 دقيقه بيشتر همديگر را ببينيم. 10 دقيقه هم تمام شد در سالن باز شد و از من خداحافظي كرد و رفت. حدود 10 دقيقه بعد با من تماس گرفت و گفت بابا مياي دنبالم؟ من هم تصورم اين بود كه منظورش در ساعت پايان كلاس است و از اين نظر مي‌پرسد كه وقتي مادرش دنبالش مي‌رفت در خريد خوراكي‌هايي مثل چيپس و پفك يا آب هويج بستني كمي سخت‌گيري مي‌كرد و من اين سخت‌گيري را نداشتم. گفتم آره بابا جان، چرا نيام؟ دورت بگردم ميام فدات بشم و خداحافظي كرديم. بعد متوجه شدم كه آن لحظه استرس داشته و حتي به مربي گفته كه توان تمرين ندارد. شايد مي‌دانسته قرار است اتفاقي بيفتد و به قول قديمي‌ها؛ مرغ دلش پر زده بود باوجود اين چون تازه او را رسانده بودم و روزه هم بودم به نوعي دخترم حيا كرده بود مستقيم بگويد؛ همان موقع دنبالش بروم كه نكند اذيت شوم. رسيدم خانه و حدود تا ۵ و 10- 20 دقيقه كه رفتم حياط تا با مادرش راه بيفتيم كه يك‌دفعه صداي سه انفجار را شنيدم. سومي خيلي وحشتناك بود، طوري كه تصور مي‌كردم انفجار نزديك خانه ماست. همسرم دستش را به سرش گرفت و گفت: «هلما از دستمان رفت.» گفتم چرا فال بد مي‌گيري، به اميد خدا اتفاقي نيفتاده.» 

حركت كردند و هر چه به سالن نزديك‌تر ‌شدند ترافيك و ازدحام بيشتر شد. دود و آتش را از حوالي ورزشگاه مي‌ديدند، اما به خود اميد مي‌دادند، اما رسيدند و ديدند كه سالن ورزشي شهيد نعيمي مورد اصابت موشك قرار گرفته. آنها هم مانند بسياري از مردم كه به دنبال كودكانشان آمده بودند، آرزو مي‌كردند كه كودكشان سالم باشد. «مربي هلما گفت هلما رو ديدم كه چيزيش نبود. شايد با زخمي‌ها به بيمارستان برده باشند.» 

اصابت تركش‌ها به قلب هلما

دو دقيقه بعد پدر و مادر هلما به بيمارستان رسيدند و در آنجا با صحنه تلخي مواجه شدند كه هيچ پدر و مادري نبايد با آن روبه‌رو شود: «دوست ندارم آن را تعريف كنم، آدم حتي براي دشمنش هم نمي‌خواهد كه چنين صحنه‌اي را ببيند. دخترم هزار اميد و آرزو داشت و هم ما براي او آرزو داشتيم. اولاد براي پدر و مادر عزيز است، اما هلما تمام دلخوشي ما بود. نور و چراغ خانه بود، اما خدا براي او شهادت مقدر كرده بود. در بيمارستان هيچ اثري از زخم و خونريزي ناشي از تير و تركش در دست و صورت و لباس هلما نبوده و علايم ظاهري نداشته است. زخمي‌هاي زيادي را به بيمارستان آورده بودند كه علايم ظاهري داشتند، بنابراين اول به آنها رسيدگي مي‌كردند. خانمي كه هلما را ديده بود هم تعريف مي‌كرد هلما را در حال گريه در اتاق سي‌پي‌آر ديده است كه پدر و مادرش را صدا مي‌زده. مي‌گفت: «به او گفتم خاله تو كه چيزيت نيست چرا گريه مي‌كني؟ فكر كردم ترسيده، بنابراين رفتم به بقيه زخمي‌ها برسم. وقتي دوباره به اين مسير برگشتم ديدم همانجا در اتاق سي‌پي‌آر افتاده است.» ما هم رسيديم او را در همان وضعيت ديديم. يكي از دوستانم كه در قسمت راديولوژي بيمارستان كار مي‌كند همان لحظات به من گفت سيد ديگر تقلا نكن، بي‌خيال شو و قبول كن. گفتم مگه چي شده؟ گفت تركش به آئورت قلبش خورده. با همان يك تركش به شهادت رسيده بود درحالي كه بچه‌هايي بودند كه 10 تا ۱۵ تا تركش خورده بودند، اما خدا رو شكر سالم هستند. به جاي بدي خورده بود، خونريزي داخلي ايجاد كرده بود و چون زير لباس بود و خونريزي نداشت، كسي متوجه نبود. لباس را كه بالا زدم مقداري خونابه بود ولي طوري نبود كه بيرون بزند و جريان داشته باشد. علايم ظاهري نداشت به همين دليل در بيمارستان كسي رسيدگي نكرده بود. بحث من گله و شكايت و شاكي بودن نيست ما مي‌گوييم الهي راضي هستيم به رضاي تو. هر اتفاقي كه مي‌افتد خوب يا بد، كار خداست و بدون راي خدا يك برگ هم از درخت نمي‌افتد. روزگار به سختي مي‌گذرد، اما اميدواريم كه خداوند به حق خون‌هاي به نا‌حق ريخته شده انتقام اين اطفال بي‌دفاع معصوم را از دشمنان ما بگيرد، سايه جنگ از سر كشور و همه مسلمانان دنيا كم شود و بچه‌ها از اين به بعد در صلح و آرامش زندگي كنند.» بيش از ۶۰ روز گذشته، اما تمام اين وقايع و همان‌طور كه پدر اين لحظات نفسگير را مرور مي‌كند، مادر آرام گريه مي‌كند.

مدال افتخار هلما روي سينه پدر و مادر 

پدر و مادر هلما اين روزها همچنان بي‌تابند، انگار اين وقايع همين ديروز اتفاق افتاده، پدر كه آن را مرور مي‌كند، مادر گريه مي‌كند با وجود اين در اين مدت چيزي كه آنها را كمي آرام كرده، خوابي بوده كه يكي از كادري‌هاي بيمارستان از هلما برايشان تعريف كرده: «مادر هلما به خاطر عواطف مادرانه خيلي بي‌قراري زيادي داشت، هلما در خواب گفته بود: «برو به مادرم بگو با دوستام حج بودم، جامون خيلي خوبه و مشكلي هم نداريم، من ديگه برنمي‌گردم و فقط هر وقت خواستي كه بي‌قراري بكني آيه ۱۶۸ سوره آل‌عمران رو بخون.» آيه به اين موضوع تاكيد دارد كه انسان‌ها نمي‌توانند مرگ را از خودشان دفع كنند و مرگ دست خداست. آيه بعدي هم آيه معروف شهادت است كه مي‌گويد: «هرگز گمان مبر آنان كه در راه خدا كشته شدند، مرده‌اند، بلكه زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزي داده مي‌شوند.» بسياري از خانواده‌ها وارد مدرسه شدند و بچه‌هايشان را سالم پيدا كردند. مي‌شد ما هم يكي از آنها باشيم ولي خدا مي‌خواست او را شهيد ببيند.يكي از بزرگ‌ترين چالش‌هاي ما هم اين است كه هنوز باور نداريم او از دنيا رفته است البته باور غلطي هم نيست، چون شهدا زنده‌اند. ما هم در مكتب صبر بزرگ شديم مخصوصا كه مرحوم مادرم هميشه ما را به آن توصيه مي‌كرد.»

 با تمام اين حرف‌ها شايد ساليان سال زمان ببرد كه پدر و مادر هلما با اين اتفاق كنار بيايند شايد هم هيچ‌ وقت نتوانند كنار بيايند.«اگر هلما غذا مي‌خورد اشتها داشتيم. راه مي‌رفت كيف مي‌كرديم. مي‌خوابيد دلمان آرام بود. وقتي از ما چيزي مي‌خواست خوشحال بوديم كه مي‌توانيم كاري برايش انجام دهيم، حالا اما بيشتر از ۶۰ روز است كه كسي ما را مامان و بابا صدا نكرده كه چيزي از ما بخواهد با وجود اين آموزه‌هاي ديني، يادآوري صحنه‌هاي كربلا، اينكه جز آنها هم آدم‌هاي بي‌گناه زيادي در كشور از جمله لامرد و ميناب از دست رفتند و ياد خانواده‌هايي كه چندين عضو خانواده‌هايشان شهيد شدند، تسلي پيدا مي‌كنيم. خدا به جاي اين غم، مدال افتخاري به هلما داده و اين مدال به واسطه شهادت هلما بر گردن ما افتاده است. خداوند مي‌گويد در مقابل مصيبت‌هايتان صبر كنيد و منتظر پاداش بيكران باشيد. تا الان كه خدا رو شكر توانستيم خودمان را كنترل كنيم و اميدواريم در ادامه هم روح هلما كمك كند. طاقت ناراحتي ما را نداشت و مثلا اگر مادرش سردرد مي‌گرفت، نگران بود.»

سيد علي احمدي‌زاده ۴۴ ساله و كارمند شركت نفت است و همسرش حدود ۴۰ ساله و خانه‌دار. تنها دختر اين زوج جوان جز ورزش به سرود، نقاشي و درختكاري هم علاقه داشت. دوست نداشت يك‌جا بنشيند و خيلي پرانرژي بود. هميشه مي‌گفت دوست دارم معروف شوم و خيلي روي اين جمله تاكيد داشت.«فكر مي‌كردم كه از آرزوها و آينده‌اش حرف مي‌زند حالا فهميدم اين حرف بزرگ‌تر از آرزو و يك عزم بوده است. فكر مي‌كردم دختر 10 ساله‌ام هميشه نياز دارد كه كنارش باشم تا نترسد ولي انگار اشتباه مي‌كردم و شايد دل شير داشت. اگر خدا 10 بچه ديگر به من بدهد، هيچ‌ وقت او را فراموش نمي‌كنم. اسم و عكس هلما در قلب من حك شده است و به عشق او زندگي مي‌كردم.»

دلداده واليبال و عاشق تعزيه و شاهنامه‌خواني

الهام زائري دختر نوجوان و واليباليست ديگري بود كه از بين آن ۲۶ نفر از دست رفت. پدر الهام هم مانند پدر هلما سادات از علايق دخترش به تعزيه و شعر و شاهنامه مي‌گويد يا از استعدادي كه در واليبال داشت؛ هيجان زيادي در صدايش شنیده می‌شود كه در فاصله كوتاهي رنگ مي‌بازد و به حالت «فقدان» وصل مي‌شود. فقدان كودكي كه خاطره‌اش در همه جاي خانه و شهر و حتي كنار سفره ۵ نفره‌شان است و راه گلويشان را بسته. دو پسر اين خانواده بزرگ‌تر از الهام هستند و علاقه‌شان به ورزش را در كشتي و فوتبال يافته‌اند و پدر دوست داشت الهام هم به سمت كشتي برود، اما او به واليبال علاقه شديدي داشت. از سه سال قبل به ورزشگاه مي‌رفت و به گفته پدرش در كلاس‌هاي آموزشي پيشرفت خوبي داشت. 

حدود 4-3 سال پيش كه براي تفريح به يكي از شهرهاي شمالي رفته بودند براي نخستين‌بار علاقه به واليبال را ابراز كرد. «گفت بابا يه توپ واليبال برام بخر. برايش توپ خريدم و از آن به بعد هر جا كه مي‌رفتيم آن را با خودش مي‌برد. با واليبال عشق مي‌كرد. خانمم الهام را در دو، سه سالگي به سمت ژيمناستيك برد تا بدنش كشيده شود، اما به واليبال علاقه‌مند شد. داخل اتاقش دو سه تا توپ دارد و من شب‌ها مي‌ديدم همان‌طور كه عروسك‌هايش را كنار خودش مي‌گذارد، توپ واليبالشم را هم گذاشته.»

تقريبا ۲۰ روز قبل از اين جريان سفري خانوادگي به جزيره كيش داشتند و با وجود اينكه هتل را براي پنج روز رزرو كرده بودند، الهام روز چهارم گفت كه فردا كلاس واليبال دارد. به قدري برايش مهم بود كه همه را راضي كرد كه صبح زود و يك روز قبل از اينكه سفرشان تمام شود، حركت كنند.«حدود يك هفته قبل از اين جريان مسابقات داشت وقتي به خانه برگشت، ناراحت بود. گفت امروز يه تيم ديگه قهرمان شد، بابا هر چي زديم نتونستيم ببريم. روي بازي خيلي تعصب داشت و اگر مي‌ماند خيلي حرف براي گفتن در واليبال داشت. يك دست‌نوشته دارد كه آن را به ديوار اتاقش چسبانده و روي آن نوشته: «دوست دارم آن‌قدر در واليبال پيشرفت كنم كه پدر و مادرم به‌هم افتخار كنن.» كلاس پنجم بود و يك ماه بعد از اين جريان وارد ۱۲ سالگي مي‌شد ولي قد و قواره‌اش بلند بود و مخصوص واليبال.» 

تركش‌ها به پشت كمر الهام اصابت كرده بود

خانواده زائري صبح روز نهم اسفند با شروع جنگ، تصميم گرفتند به شيراز بروند. پدر الهام پس از چندين ساعت معطلي سرانجام توانست باك بنزين را پر كند، همه آماده بودند تا بروند، اما الهام اصرار داشت كه آن روز سر كلاس واليبال حاضر شود و پس از پايان كلاس يعني ساعت ۵ و نيم حركت كنند.«تا ساعت و ۴ و 10دقيقه اصرار كردم كه كلاس نرود تا همان ساعت حركت كنيم كه تا هشت، هشت و نيم به شيراز برسيم، اما قبول نكرد بنابراين او را بردم كلاس و برگشتم. ساعت حدود ۵ و ۱۰ دقيقه از خانه صداي انفجار شنيدم. دود را از سمت سالن مي‌ديدم. خانه ما تا سالن حدود ۳ دقيقه راه دارد، بنابراين از اولين نفراتي بودم كه به آنجا رسيدم. اولين انفجارها البته در شهرك مسكوني و همان اطراف بود، اما چند ثانيه بعد موشك بالاي سر سالن منفجر مي‌شود. طوري نبود كه تخريب زيادي داشته باشد و درواقع براي كشتار جمعي بود. از صبح نگراني‌هايي بود، اما هيچ كس فكر نمي‌كرد لامرد را مورد هدف قرار دهند. آن روز هم با وجودي كه بچه‌ها تا ۵ و نيم كلاس داشتند ظاهرا مربي يك ربع قبل بچه‌ها را دور هم جمع كرده بود كه صداي انفجار اول را مي‌شنوند و بيرون مي‌روند. يكي از افرادي كه نزديك الهام نشسته بود، تعريف مي‌كرد كه فرار كرديم، اما در سالن كوچك بود يا كامل باز نشده بود و الهام گير كرده بود. وقتي به آنجا رسيديم الهام داخل سالن افتاده بود. پسرم الهام را بلند كرد. ساچمه‌هايي به پشت كمرش اصابت كرده بود و وقتي او را آورد جان زيادي نداشت. او را برديم بيمارستان، اما در مسير تمام كرده بود.» 

تصوير خون‌هاي بر زمين ريخته شده

تصوير پدر الهام از زمان رسيدن به سر صحنه، اين‌طور است كه انگار كف آسفالت با قلم و چكش سوراخ سوراخ شده باشد. ساچمه‌هايي به اندازه يك حبه قند اين كار را با زمين كرده بود، فرض كنيد با بدن بچه‌ها چه كرده. صحنه عجيبي را ديده بود؛ كودكاني كه در حال فرار كردن در حياط بيروني بودند، پسر بچه‌هايي كه روي زمين چمن شهيد قادري كنار سالن افتاده و زخمي يا شهيد شده بودند.«خودم تعزيه‌خوان امام حسين(ع) هستم و وقتي اين صحنه را ديدم ياد حضرت زينب و گودال قتلگاه افتادم؛ گلي گم كرده‌ام مي‌جويم او را/به هر گل مي‌رسم مي‌بويم او را. هر كسي به دنبال عزير خود مي‌گشت و همه داشتند كمك مي‌كردند. خيلي شلوغ بود و واقعيت حقوق بشر امريكايي را در آن روز ديدم. بچه‌هاي ما به چه جرمي كشته شدند. حتي يك نفر از اين بچه‌ها پدرشان نظامي يا سياسي نبود. شغلمان آزاد است و با هزار بدبختي و گرفتاري بچه‌ها را بزرگ كرديم. مي‌گفتند براي كمك مي‌آيند، ما ديديم چطور كمك شد. خانواده ما كه شرايط بدي دارد. دو ماه است كه ميلي به غذا نداريم. دخترم در تمام خاطرات هست، مي‌خواهي غذا بخوري انگار كنار سفره نشسته و در شهر، هر جا راه مي‌رويم هست. سخت است و تنها چيز آرامش‌دهنده، نام شهيد و شهادت است و ان‌شاءالله جايگاهش خوب باشد. واقعا مي‌سوزيم. دو روز يك بار مي‌توانيم به خانمم دو لقمه نان بدهيم. در يك برنامه‌اي در شيراز شركت كرديم حتي به در خانه‌مان هم نتوانستيم برويم. به آنجا كه مي‌رفتيم توپ و اسكيتش را برمي‌داشت و مي‌رفت به سالن آنجا.» 

احمد زائري مي‌گويد: «مردم اين روزها و در مراسم خاكسپاري، سنگ تمام گذاشتند و برخي مديران از آموزش و پرورش، ورزش و جوانان و اداره كار و همچنين سپاه، مسوولان و فرمانده‌ها به قدري محبت كردند كه ما شرمنده‌ايم. انتقام خون بچه‌ها مي‌تواند ما را تسكين بدهد و اينكه در جنگ پيروز شويم. اگر جنگ است پيروز شوند و اگر ديپلماسي است حق اين مردم را بگيرند و عقب‌نشيني نكنند. قدر مردم ايران را بيشتر بدانند، مردمي كه ۶۰ روز پشت ايران ايستادند. ما كه عزيز داديم و پاره جگرمان رفت زير خاك.»

پدر الهام ۵۲ ساله است و شغل آزاد دارد. ۲۸ سال تعزيه‌خوان بوده و در اين آيين مذهبي و سنتي، نقش حضرت زين‌العابدين را داشته است: «الهام از دو سالگي با چادر حضرت رقيه‌اي كه مادرش به تنش مي‌كرد، همراه من مي‌آمد و كنارم مي‌نشست. اعتماد به نفس داشت و علاقه‌مند به شعر بود و اشعار تعزيه را حفظ مي‌كرد. به شاهنامه‌خواني علاقه‌مند بود و در مناسبت‌هاي مختلف در مدرسه و سر صف نقش فعالي داشت. در مدرسه گاهي نماينده كلاس مي‌شد و دوره‌اي هم عضو شوراي مدرسه بود. به ادبيات علاقه داشت و چندين جلد شاهنامه هم در اتاقش دارد. خيلي وقت‌ها سوال مي‌كرد من كه واليبال دوست دارم چه جوري مي‌تونم شاعر بشم؟ مي‌گفتم واليبال يه چيزه بابا، شعر و شاعري هم يه چيز. شما مي‌تونيد كنار شاعري، واليبال رو هم ادامه بديد.» 

احمد زائري البته آن‌طور كه مي‌گويد قبلا به خواب و تعبير آن اعتقاد نداشته است، مثلا وقتي به او مي‌گفتند فردي كه فوت كرده را در خواب با لباس سبز ديده‌اند با خود مي‌گفته لابد براي تسكين دل داغديده است ولي در بيست و يكمين شب رفتن الهام، خواب او را ديد: «در لباس سبز آمد و گفت بابا اين‌قدر براي من گريه نكنيد. قبلا معتقد نبودم ولي خودم اين خواب را ديدم و از آن روز كمي برايم آرامش‌دهنده بود.»الهام متولد دهم فروردين سال ۹۴ بود، اما چون دوستانش در نوروز به سفر مي‌رفتند، اين دو، سه سال آخر از پدر مي‌خواست تا تولد دوستانه‌اش را در اسفند ماه برگزار كند: «مي‌گفت بابا قبل از اسفند براي من يه تولد فرماليته بگير، چون بچه‌ها عيد نيستن. عين كلمه خودشه «فرماليته» ما در اين سه سال دوبار برايش تولد مي‌گرفتيم، يكي قبل از نوروز با دعوت از دوستانش و در عيد هم هر جا بوديم مسافرت يا خانه يك جشن كوچك خانوادگي برايش مي‌گرفتيم.»

در روز نخست جنگ لامرد در جنوبي‌ترين نقطه استان فارس هدف حمله‌ جنگ امريكا و اسراييل قرار گرفت؛ موشك اول به شهرك ايثار در نزديكي سالن ورزشي برخورد كرد، موشك دوم در آسمان بالاي سر ۲۶ دختر منفجر شد و سومين موشك حدود ۲۰۰ متر جلوتر از سالن ورزشي، به زمين كمربندي شهر لامرد برخورد كرد. بر اثر اين حملات ۲۱ جان ايراني از بين ما رفتند و حدود ۱۰۰ نفر هم زخمي شدند. عليزاده، فرماندار لامرد همان زمان در توضيح جزييات حمله به ۴ هدف در اين شهرستان گفت كه اين نقاط شامل يك سالن ورزشي، ۲ نقطه مسكوني و يك سالن در كنار يك مدرسه بوده است. طبق تصاوير موجود از لحظه حمله و براساس تحليل‌هاي انجام ‌شده روي اين تصاوير، سلاحي كه امريكا در اين حمله به ‌كار برده، يك موشك بالستيك كوتاه‌برد پيشرفته از جديدترين محصولات صنعت تسليحاتي امريكا كه توسط شركت لاكهيد مارتين توسعه يافته، بوده است. اين موشك كه براي اولين‌بار در لامرد استفاده شده است به گونه‌اي طراحي شده كه در ارتفاع و بالاتر از هدف منفجر شود و حجم زيادي از تركش‌هاي فلزي را در سطح گسترده‌اي پراكنده كند.

 

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون