• 1405 جمعه 3 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6315 -
  • 1405 چهارشنبه 16 ارديبهشت

ما خيلي خوش‌شانسيم

غزل حضرتي

چند روز پيش داشتم به سوژه ستونم فكر مي‌كردم كه شب موقع خواب جور شد. مثل هميشه موقع خواب، بچه‌ها شروع كردند به سوالات عجيب‌شان. قديم‌ترها وقت خواب همه زورم را مي‌زدم كه سريع‌تر ذهن‌شان خاموش شود و از جواب‌هاي طولاني به سوالات‌شان طفره مي‌رفتم. بعدها فهميدم اتفاقا آدم‌ها موقع خواب به چيزهاي عجيب فكر مي‌كنند يا سوالات در طول روزشان به ذهن‌شان هجوم مي‌آورد. مثل خودم كه تا ماه‌ها شب‌ها چراهاي زيادي به ذهنم مي‌آمد. مي‌رفتم زير لحاف و خودم را سوال‌پيچ مي‌كردم. بعد از اين كشف، به بچه‌ها اجازه دادم وقت خواب به جواب‌هاي‌شان برسند. انگار آن لحظات براي‌شان لحظات خاص‌تري نسبت به طول روز است. در آغوش مادر دراز كشيدند، ديگر نه پاي بازي و كارتون وسط است نه پاي فوتبال و نه درس و مشق. ذهن‌شان رها مي‌شود و سوال‌هاي قشنگ‌شان شروع مي‌شود.
«كاش من هيچ ‌وقت نمي‌مردم.» به شكل غريزي دوست ندارم درباره مرگ با بچه‌ها حرف بزنم. آنها دائم خودشان را مثال مي‌زنند و من دائم طفره مي‌روم، به طبيعي‌ترين شكل ممكن. ماكان با نگراني آرزو كرده بود كاش هيچ‌ وقت نميرد. از او پرسيدم «چرا دوست داري هيچ‌وقت نميري؟ مي‌خواي چه كار كني تا ابد؟» جواب ساده‌اي به سوالم داد. «چون وقتي مي‌ميرم ديگه هيچ‌كاري نمي‌تونم بكنم. دوست دارم زنده باشم و كارهاي زيادي بكنم تو زندگيم.» به او گفتم آنقدر زنده مي‌‌ماني كه به همه كارهايت برسي. تو قرار است پير پير پير بشي. گفت «بعدش كه قراره بميرم. دوست ندارم. از مرگ خوشم نمياد. اصلا بگو ببينم آدم‌ها وقتي مي‌ميرند واقعا همه‌چيز تموم ميشه؟» بايد مي‌گفتم نمي‌دانم. اما او زودتر پيش‌دستي كرد و گفت «حتما باز مي‌خواي بگي نمي‌دونم. حالا حدس خودت چيه؟ بعد از مرگ چي ميشه؟» گفتم «حدسم رو مي‌تونم بهت بگم اما ممكنه درست نباشه. ممكنه اصلا يه اتفاق عجيبي بيفته بعد از مرگ كه هيچ كس تصورش رو نمي‌كرده.» گفت «خب بگو اشكال نداره، مي‌خوام بدونم تو چي فكر مي‌كني.» گفتم «من فكر مي‌كنم ما با مرگ تموم نمي‌شيم. ميريم يه جاي ديگه، شايد يه جاي دورتر، شايد تو يه كره ديگه تو جهان، زندگي مي‌كنيم. يه زندگي متفاوت كه نمي‌دونم چه شكليه.» گفت: «يعني همين آدم‌هاييم؟» گفتم «نمي‌دونم، شايد همين باشيم. شايد هم يه شكل و شمايل ديگه‌اي داشته باشيم.» اورهان گفت «من از حرف‌هاتون چيزي نمي‌فهمم. چي مي‌گين؟» گفتم «اينها فكرهاي منه. ولي من كه هيچ‌وقت نشده بميرم و بعد دوباره زنده بشم بهتون بگم مرگ چه شكليه. فقط مي‌دونم مرگ اتفاق زشت يا بدي نيست. ولي هيچ‌كس هم نمي‌دونه كي‌ مي‌ميره.» گفت «پس چرا به ما ميگي حتما پير مي‌شيم مي‌ميريم؟ چرا دايي تو وقتي جوون بود مرد؟» گفتم «خب اون مريض شد.» گفت «ما هم ممكنه مريض بشيم. مگه نه؟» گفتم «همه‌چيز ممكنه، ولي اگر غذاي سالم بخوريم، زندگي سالم داشته باشيم، به اندازه بخوابيم و بازي كنيم به احتمال زياد سالم مي‌مونيم.» خودم از دست خودم خسته مي‌شوم انقدر همه احتمالات را برايشان درنظر مي‌گيرم. مي‌ترسم از قطعي حرف زدن. فكر مي‌كنم روي قطعيت من حساب باز مي‌كنند.
ماكان گفت «من نمي‌خوام اصلا بميرم. كلي كار دارم كه بايد انجام بدم. من كتاب‌هام مونده، مي‌خوام برنامه بسازم، تازه كلاس دومم، بايد فوتباليست بشم، اووه اصلا دوست ندارم بميرم هيچ‌وقت.» برايش داستان آب حيات را تعريف كردم. اولش وقتي فهميد داستان است و خبري از آب حيات واقعي نيست دمغ شد. اما تا آخر گوش داد. وقتي شنيد كساني كه از آن آب خورده بودند بعد از چند صد سال پشيمان شدند و دوست داشتند مثل بقيه مردم پير شوند و بميرند، تعجب كرد و گفت «من اصلا پشيمون نميشم.» به او اطمينان دادم كه تا جواني خيلي مانده و از جواني تا پيري هم راه خيلي درازي دارد. به اندازه كافي فرصت دارد كه به همه كارهايش برسد و جاي نگراني نيست. داشت حسرت مي‌خورد كه كاش مثل نوح بودم كه ديگر خنده‌ام گرفت و بحث عوض شد.
فرداشب، سوژه‌مان اين بود كه وقتي آدم‌ها مي‌ميرند و مي‌روند توي خاك، ‌پس چجوري مي‌روند در دنياي ديگر زندگي مي‌كنند كه با مقوله روح آشنا شدند. به آنها گفتم انسان‌ها فقط جسم نيستند، روح‌ هم دارند. اگر قرار باشد در جاي ديگر زندگي كنند، احتمالا روح‌شان زندگي مي‌كند، جسم‌شان در زمين مي‌ماند. اورهان كه با شنيدن اين حرف خودش را به من چسبانده بود، گفت: «ميشه امشب اينجا بخوابم؟ دارم مي‌ترسم.» گفتم «روح ترس نداره، مي‌دوني مثل چي مي‌مونه؟» گفت: «آره تو كارتون‌ها ديدم گوست رو.» گفتم «نه اون مسخره‌بازيه. يه جوري كارتون مي‌سازن كه مثلا روح رو ترسناك نشون بدن. روح هر آدمي عين خودشه. روح من شبيه غزله، روح تو شبيه اورهان. فقط نمي‌توني ببينيش. مثلا وقتي خواب مي‌بيني، توي خواب خوشحال مي‌شي، مي‌خندي يا حتي گريه مي‌كني، جسمت كه گريه نمي‌كنه. جسمت اينجا دراز كشيده خوابيده، براي روحت اين اتفاق‌ها مي‌افته...»
ديگر داشت بحث خيلي تخصصي مي‌شد و من نمي‌خواستم آموخته‌هاي قديمي‌ام را با بحثي كه داشتيم مي‌كرديم، قاطي كنم. ذهنم را متمركز كردم كه چيزي كه حاصل گمان يا باورهاي قديمي خودم هست را به آنها انتقال ندهم. هنوز نمي‌توانم برايشان ذهن و ناخودآگاه را توضيح دهم و فكر كردم شايد اين ساده‌ترين تعريف از روح باشد.
اين بحث جديد شب‌هاي ماست. پسرم دوست دارد جاودانه شود، ابدي شود، طولاني زندگي كند و مثل نوح هزار ساله شود. تنش ۸ ساله است اما براي من روح اين پسرك خيلي بزرگ است. شايد من اشتباه مي‌كنم كه فكر مي‌كنم روح هركسي مثل جسمش است. روح بعضي آدم‌ها خيلي قديمي است، انگار صد سال زندگي كرده‌اند و خيلي چيزها را مي‌دانند. به پسرها گفتم: «هركسي شانس اين رو نداره به اين دنيا بياد و زندگي كنه. زندگي هميشه قشنگ نيست، زشتي و سختي داره، زيبايي و كيف كردن داره، مثل احساسات‌مون كه همه‌چيز توش داره. ولي وقتي به زمين اومديم و داريم زندگي اينجا رو تجربه مي‌كنيم يعني خيلي خوش‌شانسيم. من از مادرم ممنونم كه من رو به دنيا آورد و اين شانس رو بهم داد.» ماكان گفت «خب ما هم از تو ممنونيم كه مارو به‌دنيا آوردي.» اورهان گفت «ما خيلي خوش‌شانسيم ماكان.»

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون