ساعد باقري باغي كه سرود شد
علي اصغر شعردوست
در افقِ آن صبحِ دور، وقتي مهرِ خاوران از پشتِ كوهها سر زد و فروغِ ديده حقباوران را روشنايي بخشيد، ساعد باقري، با قلمي كه هم از خيالِ شاعرانه سيراب بود و هم از تجربه يك گوينده راديو، وطن را در نغمه جست. اين شاعرِ خوشنفس كه سالها بعد، سرودِ ملي اين سرزمين را بر لبهاي ميليونها ايراني جاري ساخت، پيش از آن، در شبهاي گرمِ راديو و در همنشيني صميمي با دوستانِ راديويي، آموخته بود كه ايران را ميتوان چون باغي تصوير كرد كه هر بهار، از نو، گل ميكند و درختانش، با هر تيشهاي كه فرود آيد، ريشهدارتر ميشوند.
در سالهايي كه مديريتِ راديو ايران بر عهده اينجانب بود، ساعد باقري از جمله چهرههايي بود كه حضورش، رنگ و بويي ديگر به فضاي گرمِ استوديو ميبخشيد. او در برنامههاي متنوعي چون «راه شب» و «تماشاگه راز»، با تسلطي كمنظير بر شعر و ادب فارسي، مخاطبانِ راديو و تلويزيون را به تماشاي گنجينهاي از معاني مينشاند. چه در قامتِ گويندهاي مسلط و چه در نقشِ شاعري خوشذوق، هيچگاه از وطن سخن گفتن، بر زبانش سنگين نميآمد. اين همنشيني نزديك كه از دلِ شبهاي برنامهسازي و گفتوگوهاي ادبي شكل گرفته بود، به من آموخت كه عشق به ايران، در وجودِ مرداني چون ساعد باقري، حقيقتي جاري است. از خاطراتِ آن روزها، هنوز صداي دلنشينِ او را در گوش دارم كه در برنامهاي، بيتي از حافظ را با چنان حالي ميخواند كه گويي تمامِ غمهاي اين سرزمين را در سينه دارد. آن لحظات، ما را از همكاراني صرف، به دوستاني ديرين بدل كرد؛ دوستاني كه سالها بعد، همچنان، پيوندشان با ايران و ادبِ فارسي، استوار و پابرجاست.
ساعد باقري در ۱۳ شهريور ۱۳۳۹ در نازيآباد تهران زاده شد. او از سال ۱۳۶۱ با جلسات شعر حوزه هنري وارد عرصه ادبيات شد و سال بعد، همكاري خود را با راديو آغاز كرد. نويسندگي برنامه «راه شب» و چاپ مجموعهشعر «نجواي جنون» در سال ۱۳۶۳، گامهاي نخستين او در اين مسير بودند. مديريت گروه كودك و نوجوان راديو، ترانهسرايي براي خوانندگان مطرح كشور و تهيه برنامه «تماشاگه راز» با موضوع سبك هندي، از ديگر فعاليتهاي او است. بيگمان، يكي از نقاط عطف كارنامه هنري او، سرايش سرود ملي جمهوري اسلامي ايران است؛ سرودي كه از ميان دهها شعر، به اتفاق آرا انتخاب و با آهنگسازي دكتر رياحي، به نمادي رسمي براي اين سرزمين بدل شد. امروز، هر بامداد كه اين سرود در مدارس و مراسم رسمي طنينانداز ميشود، ساعد باقري، در خاطره جمعي ايران نقش دوباره ميبندد:
«سر زد از اُفُق، مِهرِ خاوران
فروغِ ديده حقباوران
بهمن فرّ ايمانِ ماست
پيامت اي امام؛
استقلال، آزادي، نقشِ جانِ ماست
شهيدان، پيچيده در گوشِ زمان، فريادتان
پاينده، ماني و جاودان
جمهوري اسلامي ايران»
ساعد باقري در شعر «اي باغ بهارآور» نيز تصويري ديگر از وطن را به تماشا ميگذارد؛ تصويري كه در آن، ايران، باغي است كه تاريخ و اسطوره و اميد، در هم آميختهاند:
«هر چه ميخواهد بگويد هر كه ميخواهد
هر چه ميخواهد بگويد تلخ يا شيرين
من تو را ميگويم اي باغ بهارآور
اي نماز آبها را قبله ديرين!
من تو را ميگويم اي باليدنت از خاك
باور آنان كه بر ماندن برآشفتند
من تو را ميگويم اي باغي كه مبعوثان
قصه گل كردنت را بارها گفتند»
او در اين سروده، وطن را باغي بهارآور مينامد كه «قبله آبها و چشمهها»ست. «باليدنت از خاك» و «باور آنان كه بر ماندن برآشفتند»، اشارهاي است به مقاومتِ ايرانيان در برابر خطراتي كه درختانِ اين باغ را تهديد ميكنند. «مبعوثان» كه «قصه گل كردنت را بارها گفتند»، پيامبران و اسطورههاي تاريخِ اين سرزمينند كه هر يك، روايتي از شكوفايي و رستاخيزِ ايران را بازگو كردهاند.
در ادامه، شاعر از خطراتي سخن ميگويد كه اين باغ را تهديد ميكنند؛ توفانهايي كه «شهوت قتل درختان» را دارند و بادهاي خزانفرمايي كه «حرص مرگ سبز درختان» را در دل ميپرورانند. اما او، با دعايي شاعرانه، از خدا ميخواهد كه درختان اين باغ، «راستقامتتر» و آتشِ سبزِ چمنهايش، «شعلهورتر» باد:
«من دعاي نيمه شبهاي دلم اين است
در تو روز پنجه در آويختن با باد
لحظه تا لحظه، درختان راست قامتتر
و آتش سبز چمنها شعلهورتر باد»
او از «دستهاي باغبان» و «پناه» آنان سخن ميگويد و در نهايت، با بانگي رسا، اعلام ميكند كه اين باغ، هرگز نميخشكد:
«خواهم اي گل كرده داغ زمين اي باغ
در پناه دستهاي باغبان ماني
بانگبرداري كه باري ما نميخشكيم
پشت پاييز و زمستان را بلرزاني...»
ساعد باقري، در اين شعر، ايران را چون باغي تصوير ميكند كه نه با مرگ و پاييزكه با بهار و رستاخيز، پيوندي ناگسستني دارد. اين نگاه، او را ميراثدارِ سنتي ميسازد كه در شعر فارسي، از فردوسي تا نيما، وطن را در قامتِ باغي جاودان ستودهاند؛ باغي كه هر بار كه تيشهاي بر ريشههايش فرود آيد، «سبزِ اعجازي» از آن برميخيزد و تاريخ را به تماشاي رستاخيزِ خود مينشاند. باقري در اين سروده، وطن را در خاطره جمعي مردمانش و در قصههاي «مبعوثان» و اسطورههايش جستوجو ميكند و از اين رهگذر، تصويري از ايران ارايه ميدهد كه در آن، پايداري و اميد، دو روي يك سكهاند. ساعد باقري در روزگاري كه برخي شاعران، نگاهي سياهنمايانه به وطن داشتند، با تكيه بر تمثيلِ باغِ بهارآور و تصويرهاي اميدبخشِ خود، روايتي ديگر از ايران ارايه داد كه در آن، اين سرزمين، هرگز نميخشكد و درختانِ آن، با هر تيشهاي كه فرود آيد، ريشهدارتر و راستقامتتر ميشوند.