• 1405 دوشنبه 30 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6423 -
  • 1405 دوشنبه 30 شهريور

محمد زُهري وطن درظلمت شب

علي اصغر شعردوست

در شعر محمد زهري، شب حضوري ديرپا دارد. تاريكي از كوچه‌ها و خانه‌ها مي‌گذرد و به جان آدم‌ها مي‌رسد. غبار و حريق نيز از همين جهان سربرمي‌آورند. شكست بارها به شعر او بازمي‌گردد. با اين همه، در دوردست اين شب، صبحي روشن چشم به راه است. زهري شعر خود را در همين فاصله ميان تاريكي و روشنايي پيش مي‌برد.
محمد زهري مرداد ۱۳۰۵ در عباس‌آباد مازندران به دنيا آمد و در ۱۵ اسفند۱۳۷۳ درگذشت. كودكي‌اش ميان چند شهر گذشت. خانواده پس از ترك زادگاه به تهران رفتند و مدتي در ملاير و شيراز زندگي كردند. از سال ۱۳۲۱تهران محل اقامت زهري شد. در سال ۱۳۳۲ زبان و ادبيات فارسي را دردانشكده ادبيات دانشگاه تهران به پايان رساند و بعدها دكتري ادبيات فارسي گرفت. چند سال به تدريس ادبيات پرداخت و سپس در سازمان برنامه و كتابخانه ملي مشغول به كار شد. در دهه ۱۳۴۰ نيز در تدوين ۹ مجلد از«كتابشناسي ملي ايران» مشاركت داشت.
پدر زهري از مشروطه‌خواهان بود. در فتح تهران حضور داشت و به سبب شجاعتش لقب ضيغم‌الممالك گرفت. تاريخ ايران از همين خانه به زندگي زهري راه يافت و ادبيات فارسي در سال‌هاي بعد اين آشنايي را گسترده‌تر كرد. كتاب و تاريخ هر دو در زندگي او جايگاهي ماندگار يافتند.
«جزيره»، «گلايه»، «شبنامه»، « ... و تتمه»، «برگزيده اشعار»، «مشت درجيب» و «پير ما گفت» مجموعه‌هايي هستند كه كارنامه شعري او را شكل مي‌دهند. وزن عروضي در بخش بزرگي از سروده‌هاي زهري حضور دارد. كشش مصراع‌ها با حال و معناي شعر تغيير مي‌كند. تكرار نيز يكي ازويژگي‌هاي زبان او است. يك واژه گاه چند بار بازمي‌گردد و هر بار سايه‌اي تازه بر فضاي شعر مي‌اندازد. زبان ادبي او نيز در برخي سروده‌ها به گفتار روزمره نزديك مي‌شود.
فريدون مشيري پس از درگذشت زهري از او با تعبير «نجيب‌ترين، متواضع‌ترين چهره شعر معاصر ايران» ياد كرد. او درباره دوست شاعرش نوشت: «ذره ذره وجود او با شعر آميخته بود.» اين جمله تصويري از شاعري به دست مي‌دهد كه شعر برايش از يك كار ادبي فراتر مي‌رفت و با زندگي روزانه‌اش همراه بود. «شب» يكي از واژه‌هاي مهم در جهان زهري است. پس از كودتاي ۲۸ مرداد۱۳۳۲ اين واژه در شعر معاصر ايران معنايي تاريخي پيدا كرد. شب به فضاي اختناق و شكست نزديك شد و صبح در برابر آن معناي ديگري يافت. زهري نيز اين دو تصوير را در شعر خود بارها روبه‌روي يكديگر قرار داد.
در «لندن ۷۰» شاعر در انگلستان ايستاده است. شهر زير باراني مداوم فرورفته: 
«صبح باران
ظهر باران
عصر باران
شب -  همه شب -  باز باران
دايما چتر است و
باران است و
باراني ...
شهر، شهر بي‌نگاهي است
كشف‌هاي تازه را ناخواسته، 
بدرود گفته ...
خانه‌ها با پله‌هاي چوبي پيچان
سرد
دلمرده
نمور و
تار...
هست فريادي اگر، نجواست
يا صداي سوت كشتي
يا ترن
يا كارخانه
يا طنين خسته زنگ كليسا
٭ روز يكشنبه  -
كه دگر در گوش سنگين جوانان 
مرده و ناآشناست...» 
 صبح و ظهر و عصر مي‌گذرند و باران همچنان مي‌بارد. زمان حركت مي‌كند، اما شهر در همان فضاي سرد باقي مي‌ماند. كشتي و ترن و كارخانه و زنگ كليسا صداهاي اين شهرند. شاعر ميان اين صداها به نجوا مي‌رسد.
«شهر بي‌نگاهي است»
همين عبارت كوتاه، حال غربت را در خود جمع مي‌كند. شهر پيش چشم شاعرگسترده است، اما به او تعلق ندارد. خانه‌ها سرد و نمور و تارند. صداها ازجهاني مي‌آيند كه با تجربه زيسته شاعر فاصله دارد. لندن در اين شعر به تصويري از دوري بدل مي‌شود و همين دوري، جاي ايران را در ذهن شاعرروشن‌تر مي‌كند. در غربت، زبان مي‌تواند شكل ديگري از خانه پيدا كند. زهري در لندن فارسي مي‌نويسد و كلماتش همچنان از جهاني مي‌آيند كه سال‌ها با آن زندگي كرده است. ادبيات فارسي براي او از كودكي تا سال‌هاي دانشگاه و كار دركتابخانه ملي امتداد يافته بود. «كتابشناسي ملي ايران» نيز بخشي از همين زندگي بود. كتاب و زبان براي زهري حامل بخشي از سرزمين بودند.
در «به گلگشت جوانان» اين سرزمين با صراحت بيشتري در شعر حاضر مي‌شود. زهري رو به نسل پس از خود دارد: 
«به گلگشت جوانان
ياد ما را زنده داريد ‌اي رفيقان
كه ما در ظلمت شب
زير بال وحشي خفاش خون‌آشام
نشانديم اين نگين صبح روشن را
به روي پايه انگشتر فردا»
«نگين صبح روشن» در دل «ظلمت شب» مي‌درخشد. شاعر از نسلي سخن مي‌گويد كه در تاريكي زيسته و روشنايي را براي آينده به امانت گذاشته است. «انگشتر فردا» تصويري از آينده مي‌سازد. نگين آن از رنج و اميد يك نسل شكل گرفته است.
پس از آن خون اين نسل بر خاك ايران جاري مي‌شود: 
«و خون ما: 
به سرخي گل لاله
به گرمي لب تب‌دار عاشق
به پاكي تن بي‌رنگ ژاله
...
ريخت بر ديوار هر كوچه
و رنگي زد به خاك تشنه هر كوه
و نقشي شد به فرش سنگي ميدان هر شهري»
ايران در اين سطرها چهره‌اي ملموس دارد. ديوار هر كوچه و خاك هر كوه و ميدان هر شهر بخشي از اين سرزمين را پيش چشم مي‌آورند. خون از بدن انسان جدا مي‌شود و بر جغرافيا مي‌نشيند.
تاريخ در اين تصوير روي ديوارو خاك و سنگ نوشته مي‌شود.
سرخي خون با لاله همراه مي‌شود. گرماي آن به لب تب‌دار عاشق مي‌رسد وپاكي‌اش در ژاله انعكاس پيدا مي‌كند. زهري مرگ را كنار نشانه‌هاي زندگي مي‌نشاند. خون در شعر او به رنگ بدل مي‌شود. رنگ نيز راه خود را به سوي گل و باغ و فردا پيدا مي‌كند.
سپس شعر ناگهان روشن‌تر مي‌شود: 
«و اين است آن پرند نرم شگرفي
كه مي‌بافيد
و اين است آن گل آتش‌فروز شمعداني
كه در باغ بزرگ شهر مي‌خندد
و اين است آن لب لعل زناني را
كه مي‌خواهيد
و پرپر مي‌زند ارواح ما
اندر سرود عشرت جاويدتان» ادامه دارد

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون