شطرنج ابهام و فرسايش بين جنگ و صلح
علي ودايع
امكان از سرگيري جنگ يك واقعيت فوري در اتمسفر آغشته به باروت خاورميانه است. تقابل در نردبان بحران «هرمان كان» در حال تصعيد تنشها است. نبايد ناديده بگيريم كه فرآيندهاي آشكار و پنهان در فضاي «نه جنگ، نه صلح» يك وضعيت بيسابقه در روابط بينالملل محسوب ميشود.نكته غافلگيركننده امكان موفقيت ديپلماسي در لحظه آخر است. در هندسه جديد امنيت خاورميانه، مرز ميان «صلح» و «جنگ» كمرنگتر از هر زمان ديگري است. تحركات ميداني، آرايش هجومي و تبادل پيامهاي تهديدآميز ميان تهران و واشنگتن در نگاه اول نشانههايي از يك برخورد حتمي و ويرانگر را به تصوير ميكشند. كالبدشكافي لايههاي زيرين اين معادله، حاكميت «ابهام استراتژيك» در يك نبرد فرسايشي، سطح تخاصم بين تهران و واشنگتن را تنظيم ميكند. گذار رفتار راهبردي ايران از «صبر استراتژيك و مديريت انكارپذير تنش» به سمت «تصعيد فعال و پاسخ متقابل» محصول صريح فشارهاي ساختاري و الزامات زيستي در فضاي پساجنگهاي منطقهاي است. در اين چارچوب، افزايش سطح آمادهباش، تثبيت دكترين ممانعت از ايجاد هژموني و بالا بردن ريسك ناوبري و انرژي، اقدامي منفك از فرآيندهاي ديپلماتيك نيست. برخلاف باور رايج، ديپلماسي بدون پشتوانه قدرت بازدارنده، در منطق قدرت به صورتجلسه پذيرش اراده طرف متخاصم تبديل ميشود. تهران با عملياتيسازي موازنه موشكي-پهپادي و بازتعريف خطوط قرمز، واشنگتن را در يك «دوپايه استراتژيك» قرار داده است: يا پذيرش يك موازنه منطقهاي جديد بر پايه مديريت بحران، يا ورود به نبردي فرسايشي و كنترلناپذير كه هزينههاي اقتصادي و سياسي آن براي غرب غيرقابل جبران خواهد بود.
كالبدشكافي ميدان و موازنه ساختاري - در نگاه نظري رئاليسم تهاجمي، «جان مرشايمر » تاكيد ميكند كه نظام بينالملل ساختاري ذاتا آنارشيك دارد؛ محيطي بدون «مرجع دادخواهي فراملي» كه در آن دولتها راهي جز تكيه بر اصل بنيادي «خوداتكايي» ندارند. همزمان، در شاكله تحليلهاي راهبردي مديريت بحران، «نردبان تصعيد» هرمان كان كليديترين الگوي مفهومي براي درك پوياييهاي نبرد در سطوح زير آستانه جنگ و آستانههاي برخورد مستقيم است. اين مدل نظري و استراتژيك برجسته در دوران جنگ سرد، نشان ميدهد چگونه يك بحران ديپلماتيك ميان ابرقدرتها و بازيگران ميتواند گامبهگام و بهصورت كنترلشده، به يك جنگ هستهاي تمامعيار تبديل شود. هرمان كان، استراتژيست و آيندهپژوه امريكايي، اين مفهوم را ابتدا در سال ۱۹۶۲ به صورت ۱۶پلهاي مطرح كرد و سپس در سال ۱۹۶۵ در كتاب معروف خود به نام «درباره تشديد تنش: استعارهها و سناريوها» آن را به ۴۴ پله گسترش داد. فهم كان به ما نشان ميدهد كه چگونه بازيگران عقلاني در فضاي «نمايش آمادگي براي خطر» اقدام به پيمايش محاسباتشده پلهها ميكنند تا حريف را ناچار به بازبيني سود و زيان و عقبنشيني نمايند. در معادله تقابل تهران و واشنگتن، اين نردبان تصعيد دقيقا ستون فقرات بازدارندگي را تشكيل ميدهد؛ جايي كه ايران با عبور هوشمندانه از پلههاي پايينتر (منطقه خاكستري و پاسخهاي نامتقارن) و ورود به پلههاي فوقاني (ارتقاي توان ضربه متقابل، بالا بردن ريسك ناوبري و فعالسازي اهرم هستهاي)، نشان داده است كه صعود به پلههاي بالاتر، هزينهاي غيرقابل جبران براي واشنگتن خواهد داشت. همين انضباط محاسباتي بر روي نردبان كان است كه مانع از جهش ناخواسته به برخورد تمامعيار شده و «ابهام استراتژيك» را كارآمد نگه ميدارد.
از ديدگاه مرشايمر، هيچ بازيگري نميتواند با قطعيت علمي از نيات آتي و پنهان حريف مطلع شود؛ بنابراين، تنها متغير قابل سنجش و اتكا در معادله بقا، «ارزيابي ملموس توانمنديهاي سخت» است. تغييراتي بنيادين در دكترين دفاعي ايران دقيقا منطبق بر همين اصل ساختاري رقم خورده است. وقتي نيات طرف متخاصم غيرقابل اعتماد و متغير است، تنها راه اعاده بازدارندگي، ارتقاي توان ضربه متقابل و بالابردن هزينهها تا آستانهاي است كه سود محاسباتي حريف را صفر يا منفي كند. اين همان نقطهاي است كه جامعيت ارزيابيهاي انديشكدههاي برجسته امريكايي نظير انستيتو كوئينسي، مركز مطالعات استراتژيك و بينالملل CSIS، شوراي آتلانتيك و موسسه رند Randرا به اعترافي ناخواسته واداشته است. تحليلگران استراتژيك واشنگتن دريافتهاند كه هرگونه مواجهه نظامي جديد با ايران، ديگر بازآفريني نبردهاي كلاسيك گذشته يا متكي بر برتري يكجانبه هوايي نخواهد بود، بلكه يك «نبرد نامتقارن و شبكهاي سيستمها» در منطقه خاكستري (Gray Zone) است. ما رسما شاهد موازنه ناهمگون بين ايران و امريكا هستيم.
از يك طرف بحران عدم توازن هزينه و فرسايش تسليحاتي براي پنتاگون رقم خورده است. پژوهشهاي CSIS بارها بر اين چالش استراتژيك دست گذاشتهاند كه شليك موشكهاي پدافندي گرانقيمت چندميليون دلاري براي انهدام پهپادها و موشكهاي ارزانقيمت، معادلات مالي و ذخاير استراتژيك غرب را دچار فرسايش شديد كرده است. از سوي ديگر، تكثر جغرافيايي بازدارندگي در خدمت تهران است. ما شاهد هستيم گسترش بازدارندگي شبكهاي ايران ديگر به خليج فارس محدود نمانده است. امتداد دكترين ممانعت از دسترسي به بابالمندب، درياي سرخ و شرق مديترانه، سنتكام را در يك معادله چندمجهولي گرفتار كرده است. اين تكثر جبههها، تمركز نظامي واشنگتن را تجزيه كرده و ضريب خطر پايگاهها و ناوگان منطقهاي را به شكلي بيسابقه افزايش داده است. در اين ميان يك گره كور وجود دارد. از نگاه شوراي آتلانتيك، پيوند خوردن امنيت ناوبري تجاري به بازدارندگي نظامي، بازارهاي جهاني انرژي را به يك «تجهيز بازدارنده غيرمستقيم» عليه واشنگتن تبديل كرده است؛ بهطوري كه هرگونه تصعيد نظامي، بلافاصله به شكل شوك قيمتي در بازار نفت و تورم در اقتصادهاي غربي سربرميآورد. سرريز موازنه فرامنطقهاي در نظام چندقطبي يك تهديد راهبردي براي امريكا است. دايره مانور تهران جدا از تحولات سطح كلان نظام بينالملل نيست. تمركز راهبردي واشنگتن به دليل درگيري در جبهه شرق اروپا و رقابت سخت براي مهار چين در شرق آسيا، دچار تشتت شده است. ايالات متحده ديگر توان گسيل غيرمحدود قدرت سخت به خاورميانه را ندارد و حضور پوششي و اقتصادي قدرتهاي فرامنطقهاي نظير پكن و مسكو، ضريب اثرگذاري فشارهاي تكمحوره غربي را به طور محسوسي تنزل داده است.
پارادوكس ابهام استراتژيك - ورود تقابل ايران و امريكا به پلههاي فوقاني نردبان بحران هرمان كان، واجد يك پارادوكس هوشمندانه است: تصعيد آرايش رزمي نه براي پايان دادن به ديپلماسي، بلكه دقيقا براي بازنويسي قواعد بازي پشت ميز مذاكره است. در ادبيات نظريه بازيها، اين وضعيت انطباق كامل با «بازي جوجه ترسو» دارد؛ الگويي كه در آن، دو طرف با نمايش آمادگي براي برخورد و مانورهاي پرريسك، سعي ميكنند طرف مقابل را ناچار به تغيير مسير و پذيرش واقعيتهاي جديد نمايند.فراموش نكنيم كه ترامپ با «ديپلماسي قايق توپدار» همچنان تلاش ميكند تب جنگ را بالا ببرد تا شايد «ديپلماسي چدني» به نتيجه مطلوب پيش از انتخابات ميان دورهاي نوامبر برسد. در اين ميان، جان مرشايمر بر عنصر «بحران اعتبار تعهدات» انگشت ميگذارد. تجربه خروج يكجانبه واشنگتن از معاهدات بينالمللي و تداوم الگوي تحريمي، اين ادراك عميق را در تهران شكل داده كه «ديپلماسي مجرد» بدون پشتيباني اقتدار ميداني، فاقد ضمانت اجرايي است. در همين راستا، «اهرم هستهاي» از يك متغير انتزاعي يا سناريوي آينده، به يك متغير زنده و فعال در زمان حال تبديل شده است. ترامپ با بازنويسي ادبيات «هري ترومن» براي همه خط و نشان ميكشد. «مرد ديوانه» مدعي «صلح از موضع قدرت» است كه هر رويكرد نامتعارفي را همواره در سياست خارجي امريكا توجيه كرده است. در طرف مقابل، سيگنالدهي شفاف ناظر بر احتمال بازتعريف دكترين دفاعي و تغيير فتوا يا اصول فني در صورت بروز تهديد وجودي، امروزه بخشي از ديپلماسي اجبارآميز ايران است؛ ابزاري هوشمندانه كه پيش از وقوع هرگونه برخورد سخت، محاسبات ريسك را در پنتاگون و كاخ سفيد بازطراحي ميكند. نتيجه منطقي اين انسداد ساختاري، تغيير رويه انديشكدههاي امريكايي از ايده «توافق جامع» به سمت «ديپلماسي مديريت خطوط قرمز» است. ابهام استراتژيك در اين فضا كاركردهاي منحصربه فردي ايفا ميكند:
حفظ انعطافپذيري و غافلگيري: غيرقابلپيشبيني بودن زمان، مكان و شدت پاسخهاي ايران، حريف را در يك حالت «انتظار فرسايشي» و محاسبات پرهزينه نگه ميدارد.
فعالسازي دالانهاي پنهان: دقيقا در اوج آتشبارهاي ميداني، كانالهاي ديپلماتيك پنهان (با محوريت مسقط و دوحه) براي تبادل خطوط قرمز واقعي و جلوگيري از «تصعيد بحران» به آب و آتش ميزنند. تركشهاي جنگ گريبان همه را خواهد گرفت.
تحميل خودبازدارندگي به پنتاگون: ناپيدا بودن ابعاد پاسخ متقابل و فعال بودن اهرم هستهاي، تصميمگيرندگان نظامي واشنگتن را ناچار ميسازد كه بالاترين ضريب ريسك را در محاسبات خود لحاظ كنند؛ امري كه منجر به نوعي «خودبازدارندگي ساختاري» در طرف متخاصم ميشود.
احتمالات در موازنه فرسايشي- بر پايه منطق رفتار قدرت در نظام بينالملل و وزنكشي ابزارهاي ميداني، آينده معادله ايران و ايالات متحده در چارچوب سه سناريوي محتمل قابل تفكيك است. اگرچه جنگ حتمي به نظر ميرسد اما تداوم الگوي «نه جنگ، نه صلح» در سطح زير آستانه برخورد مستقيم نظامي همچنان يك وضعيت محتمل است. در اين سناريو، ايران با ابزارهاي نامتقارن، شبكهاي و كمهزينه، سامانههاي گرانقيمت پدافندي و تسليحاتي حريف را در يك فرآيند فرسايشي، درگير تخليه ذخاير نگه ميدارد و موازنه را بدون خروج از خط قرمز جنگ تمامعيار حفظ ميكند. معجزه ديپلماسي يك امكان اميدواركننده در ميان سناريوهاي موجود است. كنار گذاشتن متنهاي آرماني و شكلگيري توافقهاي نانوشته و موقت بر سر خطوط قرمز ملموس ميتواند سطح آتش را فريز كند. در اين سناريو، تحت فشار بازدارندگي ميداني و اهرمهاي فعال منطقهاي و هستهاي، طرفين بر سر مديريت تنشهاي دريايي، تنظيم خطوط فني و آزادسازي معكوس و نقطهاي كانالهاي مالي به يك همزيستي مسلحانه و مشروط دست مييابند.در اين چارچوب، پيشنهاد 7روزه تهران و مكانيسم تفاهم نامه اسلامآباد تنها ريل موجود است. و در نهايت سناريوي جنگ را بايد يك وضعيت سخت و فوري قلمداد كرد. ترامپ تعمدا سطح تنش را تا انفجار بالا برده است. «بنيامين نتانياهو» هم براي بقا در نخستوزيري اسراييل محتاج جنگ است. در چارچوب تحليلي رئاليسم، اگر ابزارهاي متعارف نتوانند «بقا» و امنيت كلان كشور را تضمين كنند، عبور رسمي و عملياتي از چارچوبهاي پيشين هستهاي به عنوان «ابزار نهايي اعاده موازنه» بلافاصله در دستور كار تهران قرار خواهد گرفت.
تابآوري داخلي و هندسه جديد قدرت- در برآيند نهايي، جنگ و ديپلماسي در شطرنج تقابل ايران و ايالات متحده، دو مسير متضاد نيستند؛ بلكه دو روي يك سكه در منطق بقاي قدرت محسوب ميشوند. همانطور كه جان مرشايمر گوشزد ميكند، در يك سيستم آنارشيك، صلح خروجي حسننيت نيست، بلكه حاصل مستقيم موازنه قوا و توانمندي غيرقابل چشمپوشي براي تحليم هزينه بر طرف متخاصم است. گذار از «صبر استراتژيك» به «تصعيد فعال» پاسخي واقعگرايانه و ساختاري به فشارهاي حريف بوده است. با اين حال، بايد به اين واقعيت كليدي توجه داشت كه محاسبات واشنگتن براي دستيابي به اهداف خود، صرفا بر ابزار نظامي متكي نيست، بلكه بر «فرسايش از درون»حساب ويژه باز كرده است. بازدارندگي صلب و شبكهاي در ميدان، اگر با تابآوري اقتصاد سياسي، مديريت انتظارات تورمي و تحكيم سرمايه اجتماعي در داخل پيوند نخورد، حريف را به تداوم استراتژي تحريم و فشارهاي زايدالوصف ترغيب ميكند. بازي در پلههاي حساس نردبان هرمان كان، نيازمند پيوند زدن بازدارندگي سخت ميداني با ديپلماسي چالاك و مديريت انضباط اقتصادي است. ديپلماسي در اين معادله جديد، نه ابزاري براي عقبنشيني، بلكه امتداد توان دفاعي براي تحميل موازنه جديد و تبديل «ابهام استراتژيك» به يك «تفاهم پايدار ناظر بر مديريت بحران» است.
كارشناس ارشد روابط بينالملل