تئاتر كودك را از نگاه كودك بسازيد
غزل حضرتي
سالهاي زيادي بود كه تئاتر نرفته بودم. مشغله زندگي و بچهداري نميگذاشت و از اين فضا دور شده بودم. راستش تا به حال بچهها را هم تئاتر نبرده بودم. نمايشهايي را در محيط مهد و مدرسه تجربه كرده بودند، اما تئاتر واقعي نه. هيچ شناختي هم از فضاي تئاتر كودك نداشتم. اخيرا چند باري براي خودم بليت تئاتر گرفتم و به تماشا نشستم و لذت بردم. روزي كه به فكر سرگرم كردن بچهها بودم، به اين فكر افتادم ببرمشان تئاتر. هر چند خيلي از تئاتر كودك خوشم نميآمد و احساس ميكردم وقت تلفكني است و بچهها هم زود خسته ميشوند، اما دلم را زدم به دريا و چرخي زدم در سايت فروش بليت و در نهايت اسم آشنايي به چشمم آمد و همان را خريدم. نمايش از روي كتابي به همين نام ساخته شده بود كه بچهها آن را خوانده بودند و از داستانش خوششان آمده بود. بليت را خريدم و به بچهها اطلاع دادم كه چهارشنبه عصر، بعد از كلاس بسكتبال ميرويم تئاتر. آنها هم خوشحال از اينكه ميخواهند يك نمايش واقعي ببينند، خودشان را آماده ديدن آنچه در كتاب خوانده بودند، كردند.
در راه كه ميرفتيم برايشان توضيح دادم كه سالن تئاتر مثل سالن سينماست و خيلي اجازه نداريم بلند حرف بزنيم. وسط نمايش هم از سالن خارج نميشويم. بنابراين هر كاري داريم قبلش انجام ميدهيم. سالن نمايش وسط پارك لاله بود. ماشين را پارك كرديم و راهي سالن شديم. در راه براي پيدا كردن آدرس سالن، كلي چالش داشتيم و كلي خنديديم تا رسيديم به يك سالن وسط پارك. كلي بچه حدود سن بچههاي من آنجا بودند و قرار بود دو نمايش در دو سالن برگزار شود.
وقتي وارد سالن شديم، بچهها با ديدن صحنه و دكور جنگلياش هيجانزده شدند. سريع جايمان را پيدا كرديم و نشستيم. نورپردازي سالن، موسيقي كه داشت پخش ميشد، يكي، دو بازيگري كه با گريم خرگوش و خرس آن گوشهها ميرفتند و ميآمدند، همه به هيجان داستان اضافه ميكرد.
سالن پر بود از بچه. پسرهاي خودم توجيه شده بودند كه بنشينند و از نمايش لذت ببرند. چند بچه كوچكتر ولي قابل كنترل نبودند و بلند بلند حرف ميزدند. از ديدنشان خندهام گرفته بود. تا به حال در چنين شرايطي نمايش نديده بودم. مادرهايشان هم نشسته بودند و تمركزشان را گذاشته بودند روي نمايش. انگار اينبار اولشان نبود كه بچههايشان توجيه نميشدند. بعضي از مادرها كه سختگيرتر بودند كمي چپچپ و راستراست نگاهشان كردند و نوچنوچي زيرلب كردند. اما نه مادرهاي آن دو بچه عكسالعملي نشان دادند و نه بچهها فهميدند بايد ساكت شوند. پسر كوچكم وقتي آنها را ديد، كمي جسارتش زياد شد و از جايش بلند شد و راه افتاد روي پلهها. دستش را گرفتم و نشاندمش سر جايش كه «نبايد وسط نمايش راه بريم، حواس بازيگرها پرت ميشه.» پسرم گفت: «ميخوام برم ببينم اون پشت چيه.» خندهام را با دستم پوشاندم و گفتم: «بعد از تموم شدن نمايش ميريم ببينيم چيه. الان بايد بشينيم.»
تفاوتهاي نمايش و كتاب زياد شده بود و پسر بزرگم داشت كلافه ميشد كه «داستان رو چرا عوض كردند، اينجا بايد بارون بياد بعد خرسه بره زير درخت تا مامان موشه و بچههاشو ببينه و بهشون كلوچه بده. اين ديالوگها اصلا تو كتاب نبود.» به او گفتم: «اگر ميخواستن عين خود كتاب برن جلو، نمايش يك ربعه تموم ميشد. اينجوري مثلا خواستن هيجانش رو بيشتر كنن.» او كه اصلا از اين كار راضي نبود، گفت: «من اون داستان رو دوست داشتم. اينجوري اين ميشه يه نمايش ديگه كه يكم شبيه اون داستانه.» بعد هم رويش را برگرداند و بقيه ماجرا را تماشا كرد.
پسر كوچك وسطهاي كار فهميد نورپردازي از پشت سر ماست و آنجا دو نفر نشستهاند و دارند كارهاي نور و صدا را انجام ميدهند. ناگهان برگشت و برايشان دست تكان داد و بلند داد زد: «ماكان، اونجا رو ببين، دوتا آقا اونجا نشستند. سلااااام.» بازهم به زور جلوي خندهام را گرفتم و او را نشاندم روي پايم. گفتم: «حواس همه رو پرت ميكني اينجوري. بايد آروم بشينيم. الان خوبه كلاغ ديالوگش رو يادش بره؟ حواس خرس پرت بشه؟ نمايش خراب ميشه اينجوري.» با اين حرفها و با وعده نشستن روي پايم تا آخر نمايش، توانستم او را آرام نگه دارم.
نمايش كه تمام شد، بازيگرها بين جمعيت پخش شدند و يك عكس يادگاري با همه گرفتند و قول دادند پايين سالن آماده عكس گرفتن با بچهها هستند. شخصيت اصلي نمايش كه يك كلاغ و يك خرس بودند، بيشترين تقاضا را داشتند. عكسهايشان را با خانم موش و آقاي كلاغ و خرس كوچولو و خرگوش گرفتند و از سالن زديم بيرون كه هر دو گفتند: «چقدر حال داد مامان، خيلي كيف كرديم. ميشه بازم بيايم؟» من كه فكر ميكردم قرار است يك رضايت نسبي با چاشني غر بشنوم، هيجانزده گفتم: «آره، اگه دوست داشتين، بازم ميايم تئاتر.» هر دو ذوقزده گفتند: «آره، بيايم. خوب بود.»
اورهان بلافاصله گفت: «فقط من از كلاغه يكم ترسيدم، اصلا دلم نميخواست كنارش عكس بگيرم. ميترسم شب خوابشو ببينم.» ماكان در جوابش، دستش را گرفت و گفت: «كلاغه كه از همه بامزهتر بود. چرا بايد خوابشو ببيني؟ توام كه از همه چيز ميترسي. اون از مايكل جكسون اينم از اين كلاغ بيچاره.»
هنوز هم معتقدم نمايش خوب و جذاب براي بچهها زياد نيست، چون هفته بعدش هم رفتيم براي ديدن نمايش پاتريك كه آن هم فقط سروصدا بود و حركات موزون. ما به انتظار ديدن باباسفنجي، اختاپوس، پلانكتون رفته بوديم. من به شدت مشتاق بودم همبرگرفروشي آقاي خرچنگ را ببينم، اما از هيچ كدام از اينها خبري نبود و يك پاتريك بود و چند بازيگر ديگر كه جذابيتي براي كودكان نداشتند. من باز هم بچهها را به تئاتر ميبرم، اما نميدانم من در انتخاب نمايش ضعيف عمل كردهام يا واقعا توان نمايش كودك و نوجوان ما همين قدر است.
پ.ن: دو ماهي است كه اتفاقي با مايكل جكسون آشنا شدهاند. او را در يكي از ويديوهاي فان فوتبالي ديدهاند. در عين حال كه با موسيقياش كيف ميكنند، از ظاهرش كمي ميترسند. مخصوصا از وقتي فهميدهاند مايكل زنده نيست.