مرگ خوب است اما براي همسايه!
محمد بلوچزهي
از جنگِ رمضان همواره با خود در جنگ بودهام. حالا شش ماه گذشت. آن لحظه اول هيچ ندانستم كه چه بر سرم آمد. از كجا خوردم! اما حالا كه به آن روز برميگردم يادم ميآيد كه ناگهان ضربه، چونان چماقي از غيب به ملاجم فرود آمد. انگشتهايم بهيكباره كرخت شدند. حتي ضربه كوتاه افتادن گوشي روي زانويم را هم همان اول حس كردم. سپس پاهايم شروع كردند به گزگز شدن. دنيا دور سرم چون پنكه دور سقف ميچرخيد. دنيا در نظرم عوض شد. تيرهوتار گشت. احساس كردم مايهاي گرم و لزج چون باريكهآبي از زير موها راهِ شقيقههايم را پيش گرفته و همانطور دواندوان نميدانم تا كجا پايين ميرود و آبي كه از چشمه چشمهايم به آن ميپيوست.
دهانم چون چاهي خشك باز بود. پنداري دو دست گلويم را سخت ميفشرند. در همان حين انگار سيلي آبداري بيخ گوشِ چپم هم نشست و سوزشي در يك طرف صورت. پرزهاي قاليچه بلوچي چون سيخِ نخل در پوستِ صورتم مينشستند. پاهايم چون بز تازه ذبح شدهاي در زمين سيخ ميشدند و مدام به اينطرف و آنطرف تكان ميخوردند.
تو گويي صداي آن سوي تلفن از عمق چاهي خشك و عميق برميخاست. «الو.. ال... محمدجان... حرف بز...» بعد همهمهاي. گريه و زاري و شلوغي بسيار مبهمي. چشمانم را كه باز كردم خود را مچاله شده در دل صندلي ماشيني يافتم كه بيوقفه ميراند و صداي مداوم هقهقي از پشتِ سر و پچپچِ رانندهاي معلق چون اجل و طنين زنگ تلفني از بغل.
«بيمارستان.»
همين را گفت و قطع كرد. فقط به همان يك كلمه بسنده كرد. بسنده كردند. حالا با خود فكر ميكنم كه گاهي كلمات به وقت تنگنا از لاك لفافه بيرون ميآيند. از زيادهگويي و زيادهخواهي پرهيز ميكنند. به تنهايي بارِ بلندِ معنايي به خود ميگيرند. مفهوم مييابند. بيهيچ مقدمه و درنگ و ابهامي به مدد آدمي ميشتابند.
هر كلمه آن مكالمه شوم چون تير برنو بر كلهام فرو مينشست و دوباره بغض چون دزدِ سرگردنهاي راه گلويم را بست. سر به سركشي زد. پسرعمو همانطور كه ماشينها را يكي پس از ديگري
پشت سر ميگذاشت دستمال را از روي داشبورد برداشت و به سمتم گرفت. برگي برداشتم. «ديگر تا بيمارستان راهي نمانده دستي به سر و رويت بكش.» آينه روبهرو را پايين دادم. احساس كردم كه اشكها بر شقيقههايم سفيدك زدهاند. صورتم سرخ و متورم به نظر ميرسد. چشمهايم پف كرده.
سكوتي سنگين در كابين حكمفرما شد. احتمالا فكر آن دو نيز در جايي سير ميكرد و به راهي ميرفت. پي خاطرهاي ميگشت. حالا چه زود و در چشم بههم زدني همه چيز به خاطرهها پيوسته بود. دوباره هقهقي از عقب هقهقام را شوراند. همين كه درها را بستند با قدمهاي بلند خود را رساندند به اين طرف ماشين. حالا هر دو پسرعمو شانهبهشانهام ايستادند. دستهايشان را از زير بغلهايم پس زدم.
«هنوز جان دارم.»
خويشان و نزديكان خود را به ما رساندند. همه زودتر از ما آنجا بودند. آغوشها يكي پس از ديگري باز شدند و پژواك آن هقهقهاي خفهاي در سالن اورژانس دوباره ساز. حالا همه به سمت آن سالنِ برهوت زندگان حركت كردند. ما نيز مات و مبهوت در پيشان دوان.
درِ آهني باز شد و لحظه ديدار نيز آغاز. دستي زيپ كيسه جسد را باز كرد. خانبرادر همانجا آرام خوابيده بود. آرزو كردم كه اي كاش خواب ميبود، ولي نبود. حالا بيرون سردخانه همه دورهام كرده بودند. هر كسي براي خود روايتي را از صحنه تصادف تعريف ميكرد. آنچه در فكرم ميگذشت ناگهان بر زبانم آمد.
«او مرد قانون بود. چرا قرباني قانونگريزي كسِ ديگري ميشد؟»
دستي بر شانهام رفت و آن دستِ ديگرش را بر ريشهايش برد و سپس مچاش را زير ناف باز كرد. گو كه نوازششان ميكرد. «آن جوانك وسيله بوده. بيگمان مرگ همينطور بر او مقدر شده.» كلامش چون نيش سيهماري بر جانم نشست. پسرخاله آمد. در نظرم همدست عزراييل بود و پيغامرسان مرگ. «دلواپست شده بودم. چه شد؟ خدا را شكر كه سالم ميبينمت.» لُنگش را از شانهاش برداشت و دستش را به طرفم دراز كرد. «بيا؛ بندازش روي سرت.» هيچوقت با رسوماتِ بيحكمتِ اينچنيني كه همه چشمبسته به آن عمل ميكردند، ميانه خوبي نداشتم. دوباره لُنگ را گذاشت روي شانهاش. «اول من خبردار شدم. بعد به تو تلفن زدم.» سپس خانعمو چون كپوتي كه جوجهاش را زير پروبال بگيرد در آغوشم گرفت. «گلمحمد تنهايمان گذاشت.» هقهقهايم را خفه كردم. صدايم از ته گلويم ميآمد. «آخر چرا او» حالا شش ماه پس از آن، بر سرِ مزارش نشستهام. هنوز زخمِ گوشه قلبم تازه است و انگار هيچ هم قصدِ التيام ندارد، ولي ديگر از خود نميپرسم كه «چرا او؟» حال سوالهاي تازهاي پسِ ذهنم شكل گرفتهاند كه چرا او نه؟ چرا ما نه؟ چرا ديگري و ديگران؟! انگار كسي در گوشم نجوا ميكرد؛ «مرگ خوب است اما براي همسايه.»