• 1405 چهارشنبه 15 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6437 -
  • 1405 چهارشنبه 15 مهر

نگاهي به اثري از سي. فرد آلفرد

مرزهاي ميان خود و ديگري

علیرضا رجایی

«لويناس، مكتب فرانكفورت و روانكاوي»  نوشته «سي. فرد آلفرد» استاد نظريه سياسي در دانشگاه مريلند، سرشار از پيچيدگي‌هاي نظري و تلاشي براي ايجاد گفت‌وگو ميان سه سنت فكري متفاوت، اما مكمل است. اين اثر مي‌كوشد پديدارشناسي راديكالِ اخلاقي پسامدرن و نامتناهي امانوئل لويناس، فيلسوف ليتوانيايي-فرانسوي را در مواجهه با نظريه انتقادي مكتب فرانكفورت (به ويژه تئودور آدورنو) و مكتب روانكاوي روابط شيءِ ملاني كلاين و به ويژه دونالد وينيكات بسنجد. بنابراين پيداست كه كتاب نگاهي انتقادي و آميخته به احترام به لويناس دارد و آنقدر او را در فلسفه معاصر با اهميت دانسته است كه وي را در مركز همه مباحث كتاب قرار دهد و ضمن الهام گرفتن از او و به كمك دو حوزه مطالعاتي ديگر، راهي به سوي يك نظريه  بديل  بگشايد.

لويناس چه  مي‌گويد؟

 اما لويناس چه مي‌گويد؟ لويناس كل سنت فلسفه غرب را از افلاطون تا هايدگر متهم مي‌كند كه  «ديگري» را همواره در كل‌گرايي و تماميت‌خواهي سيستم‌هاي مفهومي فرو بلعيده است. براي لويناس تنها مسير رهايي از توتاليتاريسم سيستم و كل‌گرايي، خروج از «سوژه‌محوري» و تسليم شدن به «امر نامتناهي» و پناه بردن به آن است كه در «چهره ديگري» تجلي مي‌يابد. از نظر لويناس، در سنت فلسفه غرب، سوژه خود را در مركز جهان مي‌داند و هر چه خارج از «خود» است (از جمله انسان‌هاي ديگر) را مي‌خواهد مفهوم‌سازي كند تا بفهمد و به همان (the Same) يا به «دارايي» خود تقليل بدهد. او اين ساختار را نوعي «خشونت معرفتي» مي‌داند كه زمينه را براي خشونت واقعي (مانند فاجعه  هولوكاست كه خود و خانواده‌اش قرباني آن بودند) فراهم كرده است. بنابراين يكي از موضوعات اساسي اين تفكر، رد هر فلسفه‌اي است كه نقشه و  سيستم داشته  ‌باشد.

نقدهاي آلفرد  به لويناس

 اما تمام نقد آلفرد در اين كتاب از آنجا آغاز مي‌شود كه لويناس به بازتعريف سوژه مي‌پردازد. لويناس برخلاف پساساختارگرايان سوژه را حذف نمي‌كند، بلكه به دنبال چگونگي توضيح «مسوول» بودن او است و لاجرم براي تعيين كيفيت اين مسووليت، وجود يك «من» ضروري است.  اما:

 الف- سوژه او «خودمختار» نيست، بلكه پيش ‌از آنكه تصميم بگيرد آزاد باشد يا حتي فكر كند، گروگان و پاسخگوي «ديگري»  (the  Other)  است.

 ب- سوژه وي اخلاقي است تا معرفتي و بنياد «من بودن» آگاهي يا شناخت نيست، بلكه «مسووليت اخلاقي بي‌حدوحصر در قبال چهره ديگري» است. در واقع اخلاق براي لويناس يك امر «پيش‌افق» مطلقا متعالي و غيرقابل فهم با «مفاهيم» است و بدون ترديد همين مرحله از تفكر او است كه به خوبي تغيير جهت وي را از پديدارشناسي به اخلاق تبيين مي‌كند و با چنين بازگشتي، نه‌تنها پديدارشناسي زيرسوال مي‌رود،  بلكه سراسر فلسفه جديد نيز بايد مجبور به يك بازگشت  شود.

پ-سوژه از طريق «چهره ديگري» شكل مي‌گيرد. به‌ عبارت ديگر انسان زماني به «سوژه» تبديل مي‌شود كه مواجهه با چهره ديگري او را از محبس خود رها و از خواب خودخواهي بيدار كند و او را گروگان، خادم و پاسخگوي ديگري سازد. واضح است كه در اينجا چهره به معناي ويژگي‌هاي ظاهري نيست، زيرا اين ويژگي‌ها قابل شناخت، مفهوم‌سازي و تقليل به دارايي من هستند، بلكه چهره آن چيزي است «سركش  در برابر  مفهوم‌سازي».

نداي اخلاقي چهره  ديگري

 بنابراين چهره، «سرآمدگي و متلاشي‌كننده افق آگاهي من» است. اگر دكارت در سومين تامل از كتاب «تأملات در فلسفه اولي» از ايده نامتناهي در ذهن سخن گفت، لويناس اين ايده را اخلاقي مي‌كند و مي‌گويد: «چهره همان تجسد امر نامتناهي در جهان متناهي است.»

بنابراين مواجهه با چهره ديگر يك تجربه معرفتي نيست، بلكه يك نداي اخلاقي است، زيرا چهره، بي‌دفاع، عريان و آسيب‌پذير است و دقيقا همين عرياني، فرمان بنياديني صادر مي‌كند كه «تو نبايد بكشي» و تو مرتكب قتل نخواهي شد. اين است كه از نظر لويناس، مواجهه با چهره ديگري متضمن مسووليتي مطلقا نامتناهي و يك‌طرفه است و ديگري همواره بر ما برتري دارد و ما  مسوول او  هستيم بدون اينكه انتطاري برابر و  متقابلي داشته  ‌باشيم.

ارتباط بدون ارتباط

 اگر بخواهيم ايده مركزي و نقد اصلي آلفرد را خلاصه كنيم، به‌طور مشخص عبارت از اين است كه اخلاق ويناسي باوجود جذابيت در دوره پسامدرن، نوعي «ارتباط بدون ارتباط» است، زيرا وقتي لويناس مواجهه با چهره ديگري را متضمن مسووليتي مطلقا نامتناهي و يك‌طرفه مي‌بيند، عملا باعث مي‌شود روابط واقعي، انضمامي و روزمرّه انساني كم‌ارزش جلوه كند. از نظر آلفرد، اخلاق لويناسي آنقدر متعالي و ايده‌آل و در ساحت امر نامتناهي است كه در عمل از فهم پيچيدگي‌هاي احساسي، تعلقات ملموس و شكنندگي‌هاي انساني ناتوان مي‌ماند و آن را از واقعيت‌هاي مادي و اجتماعي تهي مي‌كند. رابطه با ديگري بر بنياد چنين اخلاقي، ناهمگون و نامتقارن است به‌ نحوي كه ديگري بر من سروري خواهد داشت و متقابلا من اسير و خادم او هستم. آلفرد توجه دارد كه گروه بزرگي از روشنفكران و نظريه‌پردازان پست‌مدرن براي فرار از بحران اخلاقي و اجتماعي به اخلاق لويناسي كه ظاهري بسيار جذاب، پاك و دست‌نخورده دارد، پناه برده‌اند، اما به ‌نظر او اين جذابيت نوعي «دفاع رواني» است، زيرا لويناس با «متعالي كردن ديگري تا مرتبه امر نامتناهي» ما را از مواجهه با ديگري واقعي، واقعيتي مادي، پرتناقض، آسيب‌پذير و آلوده معاف مي‌كند. اين، ارتباط بدون رابطه‌اي است كه باعث مي‌شود بر مبناي احساسي پاك و شبه‌ديني، بار مسووليت كل جهان را روي دوش خود حمل كنيم ولي در واقعيت روزمرّه با هيچ انسان گوشت و پوست و استخوان‌داري وارد رابطه متقابل يا روان‌شناختي نشويم.

وقتي جامعه، عدالت و سياست متولد مي‌شود

ايده لويناس به‌طور واضح، طرحي در چارچوب الهيات تلمودي و معطوف به اخلاقي بيش ‌از انداره پاك و بدون اصطكاك است كه ابعاد ناخودآگاه، پرخاشگرانه و احساسي روان را ناديده ‌مي‌گيرد. بسياري از شارحان لويناس در پاسخ به اين انتقاد، تاكيد مي‌كنند كه مواجهه با چهره ديگري در انديشه او نه يك دستورالعمل كاربردي براي تنظيم روابط حقوقي يا نهادي در جامعه، بلكه يك ساختار وجودشناختي و الهياتي- اخلاقي است كه اخلاق را به عنوان فلسفه اولي مطرح مي‌كند نه شاخه‌اي از آنكه مي‌كوشد انسان را در ايده‌آل‌ترين و متعالي‌ترين حالت  وجودي‌اش ترسيم كند.

خود لويناس نيز تا حدودي به محدوديت‌هايي كه آلفرد در نقدش به آنها اشاره دارد، آگاه بود. به همين ‌جهت وي در كتاب «تماميت و نامتناهي» توضيح مي‌دهد كه هر چند رابطه ميان من و ديگري، ساحتي پيش‌سياسي، الهياتي و مطلق است، اما به محض اينكه پاي «سومين» نفر به‌ ميان مي‌آيد، جامعه، عدالت  (قوانين) سياست و نهادهاي اجتماعي متولد مي‌شوند و از اين طريق ميان اخلاق فردي و  عدالت اجتماعي  پيوند  برقرار مي‌شود.

 «سومين» در واقع تمام ديگران، جامعه و بشريت است كه اجازه نمي‌دهد اخلاق در حدّ يك تجربه عرفاني يا احساسي دونفره باقي بماند، بلكه آن را مستقيما به امر سياسي، حقوقي و عدالت اجتماعي پيوند مي‌زند. بدين‌ ترتيب قوانين و ساختارهاي سياسي جامعه، پاسخي به ضرورت اخلاقي حضور همزمان چندين «ديگري» (يعني شخص سوم و چهارم و...) در جهان هستند. اما سياست و قانون گرچه براي پاسخ به سومين ضروري ولي در عين ‌حال بي‌نهايت خطرناك است، زيرا اگر سياست و دولت از بنيادِ اخلاقي خود جدا شوند به تماميت (totality) و ساختار فاشيستي و توتاليتر تبديل مي‌شوند و شكنندگي و فرديت انسان‌ها را قرباني قانون،  ايدئولوژي يا   مصلحت عمومي مي‌كنند.

از  مازوخيسم اخلاقي تا  خودشيفتگي پنهان

 به‌‌رغم مداخله عدالت و سياست در فلسفه لويناس، اما آلفرد در كتاب خود اين را كافي براي پاسخ به نقدهاي خود نمي‌داند و همچنان و بيش ‌از هر چيز بر آسيب روانشناختي آرمان‌گرايي الهياتي لويناس تاكيد دارد. آلفرد نمي‌گويد كه لويناس ساده‌لوح بود و واقعيت‌هاي خشن جامعه را نديده است، بلكه نقد او دقيقا به خود اين طرح فلسفي-الهياتي و پيامدهاي رواني آن بازمي‌گردد. از منظر روانكاوي وقتي ايده‌آل اخلاقي بيش ‌از حد متعالي، پاك و دور از واقعيت‌هاي مادي روان (مثل خشم، حسادت، پرخاشگري و...) ترسيم شود، در عمل انسان دچار «گناهكاري ساختاري» و «شكاف دروني» مي‌شود، زيرا هنگامي كه الگوي من، ايثار مطلقِ مذهبي، اما روان من پر از تكانه‌هاي خشن است، مجبور خواهم شد تاريكي‌هاي روانم را سركوب كنم و نتيجه اين سركوب نيز خروج دوباره اين خشونت در قالب‌هاي ناخودآگاه است.  آلفرد مدعي است فرآيند ايثار لويناسي مرز باريكي با «مازوخيسم اخلاقي» يا «خودشيفتگي پنهان» دارد، چراكه وقتي فردي خود را تماما فداي ديگري متعالي كند، ممكن است ظاهرا در مسير تعالي باشد، اما در باطن «حس مقدس بودن» و «برتري اخلاقي» پيدا مي‌كند و از فهم شكنندگي‌ها و نقص‌هاي واقعي خود و ديگري بازمي‌ماند. اخلاقي كه روان خشن، پرخاشگر و شكننده انسان را به رسميت نشناسد و براي آن جايي در فرآيند رشد قائل نشود (يعني همان مقوله‌اي كه آلفرد براي توضيح آن از ملاني كلاين و دونالد وينيكات كمك مي‌گيرد)، در عمل به يك «تكليف سنگين انتزاعي» تبديل خواهد شد كه انسان واقعي توان به ‌دوش كشيدن آن را ندارد.

داستايوفسكي چه  مي‌گويد؟

 آلفرد به نقل‌قولي از كتاب برادران كارامازوف داستايوفسكي اشاره مي‌كند كه لويناس در آثارش براي تاييد نظرات خود بيش از ده بار آن را تكرار كرده است: «هر يك از ما در برابر همه، به ‌خاطر هر كسي و هر چيزي گنهكار است و من بيش ‌از ديگران». اما آلفرد مي‌توانست خود نيز متقابلا براي تاييد نظراتش به شخصيت‌هاي داستايوفسكي مثل ايوان كارامازوف يا راسكولنيكوف (در جنايت و مكافات) اشاره كند كه تجسم عيني ترور حاصل از پاك‌ديني و ايثار مطلق هستند؛ يعني انسان‌هايي كه ازخودگذشته و فدايي يك آرمان متعالي يا «ديگري» بودند، اما تمايلات، خشم‌ها و تكانه‌هاي انساني سركوب ‌شده آنها به ‌صورت قساوت‌ اخلاقي بيرون زد. ايوان كارامازوف دلسوز رنج انسان‌ها و كودكان جهان است، اما اين عشق انتزاعي و بي‌نهايت، او را به خشم الهياتي و در نهايت امضاي ضمني قتل پدرش مي‌رساند. داستايوفسكي در رمان «جن‌زدگان» نيز نشان مي‌دهد كه چگونه يك گروه  انقلابي با ادعاي ايثار براي آينده بشريت، به يك  فرقه  تروريستي كوچك و جنايتكار تبديل مي‌شود و به راحتي انسان‌هاي  واقعي را در پاي ايده‌هاي خود  قرباني مي‌كند.

آدورنو  و  اخلاق  منفي

 چنان‌كه گفته ‌شد آلفرد براي يافتن آنچه به عنوان يك بن‌بست در فلسفه اخلاقي لويناس مي‌بيند لاجرم به نظريه روانكاوي روابط شيءِ دونالد وينيكات و نيز نظريه اجتماعي مكتب فرانكفورت و تئودور آدورنو روي مي‌آورد. آدورنو و لويناس هر دو قاطعانه تماميت، كل‌گرايي و عقل ابزاري را نقد مي‌كنند با اين تفاوت كه آدورنو به عنوان راه‌حل به امر متعالي پناه نمي‌برد، بلكه بر امر جزيي، مادي، شكننده و غيرمفهومي تكيه دارد. از نظر آدورنو هر مفهوم پيوسته چيزي را از سوژه يا شيءِ واقعي جا مي‌اندازد و رنج انسان دقيقا در همين ناهمخواني نهفته است. وي نشان مي‌دهد كه رنج و خشونت در ساختارهاي واقعي اجتماعي و مادي بروز مي‌يابد و اخلاق نيز از دل پراكسيس و آگاهي به رنج بدن‌ها و جزييات پرتنش تاريخي خلق مي‌شود نه از يك امر انتزاعي و پيشاتاريخي. پاسخ آدورنو نقد اجتماعي، ديالكتيك منفي، زيبايي‌شناسي و هنر مدرن در مقابل مفاهيم الهيات است و اين به آلفرد كمك مي‌كند تا اخلاق را از عرش لويناسي به روابط واقعي، اجتماعي و احساسي انسان‌ها بازگرداند. آدورنو بنياد اخلاق را نه در قوانين يا توافق‌هاي كلامي، بلكه در تجربه انضمامي و بدن‌مندِ رنج و آسيب مي‌بيند. اخلاق آدورنو يك اخلاق منفي است يعني ما نمي‌توانيم تعريف كنيم زندگي خوب چيست، اما مي‌توانيم زندگي نادرست و رنج را حس كنيم. بنابراين نظريه او خاستگاه و بنياد اخلاقِ ميان‌سوژه‌اي و مبتني بر رنج، بدن و نفي است (Negative Ethics) كه در مواجهه با ديگري و از طريق همدردي با شكنندگي، جسمانيت و رنج ديگري خلق مي‌شود و همين منجر به امر مطلق اخلاقي در كتاب ديالكتيك منفي مي‌شود: «هيتلر وظيفه صريح و جديدي بر انسان‌ها در شرايط ناآزاديشان تحميل كرده است: اينكه انديشه و عمل خود را چنان تنظيم كنند كه آشويتس ديگر بار مجال تكرار نيابد و هيچ امر مشابهي رخ ندهد».  در واقع آدورنو مي‌گويد پس ‌از فاجعه آشويتس ديگر نمي‌توان اخلاق را در انتزاع اخلاقي كانت بررسي كرد، زيرا كوره‌هاي آدم‌سوزي، بنيادهاي تمدن مدرن و عقلانيت غربي را ويران كردند و با برملاشدن بربريت پنهان در دل مدرنيته، وجدان بشري به ‌صرافت هنجار جديدي افتاده است. اين فرمان جديد برآمده از عقل نيست، بلكه برآمده از تجربه ملموس رنج و انزجار از بربريت است و مسووليت اخلاقي تفكر انتقادي نيز جز اين نيست كه تمامي ساختارهاي جامعه مدرن را به‌طور همه‌جانبه نقد كند.

 يكي از جدي‌ترين نقدهاي آدورنو به كانت، سركوب «طبيعت و حِسّانيت» به ‌نفع «عقل محض» است. كانت معتقد بود دلسوزي، ترحم يا انزجار طبيعي نبايد ملاك عمل اخلاقي باشد، چراكه پايدار نيستند و تنها عقل بايد حاكم باشد. آدورنو استدلال مي‌كند كه دقيقا همين سركوب سيستماتيك تكانه‌هاي طبيعي و عاطفي است كه جنايت بروكراتيك را ممكن مي‌سازد و هرگونه حس همدردي و ترحم را نسبت به قربانيان، به ‌نام وظيفه قانوني و اخلاقي سركوب مي‌كند.  بنابراين از نظر آدورنو اخلاق واقعي بايد از تكانه شبكه عصبي و انزجار فيزيكي انسان از ديدن رنج و شكنجه «ديگري» آغاز شود. او نمي‌گويد كانت مسوول هولوكاست و نازيسم است، بلكه مي‌گويد اينها بيروني‌ترين و افراطي‌ترين پيامد پتانسيل‌هاي سركوبگرانه‌اي است كه در عقلانيت روشنگري، عقلانيت ابزاري و اخلاق صوري بورژوايي  نهفته  است.

 ويران كردن  ديگري

 ضلع سوم كتاب آلفرد، مكتب روانكاوي روابط شيء ملاني كلاين و دونالد وينيكات است تا شايد نشان دهد چگونه مي‌توان طرح اخلاقي-فلسفي لويناس را در دنياي واقعي روان و ماده پياده كرد. از نظر وينيكات ديگري نه يك امرنامتناهي و الهياتي و نه صرفا يك موضوع نقد اجتماعي، بلكه انساني واقعي است كه بايد او را «ويران» كرد و ديد كه آيا او از اين ويراني -به‌ معناي خاصي كه وينيكات به ‌كار مي‌برد- جان سالم به ‌در مي‌برد تا بتواند رابطه واقعي شكل بگيرد يا خير؟ زيرا تنها از اين طريق است كه كودك/انسان پي ‌مي‌برد ديگري در بيرون به عنوان يك واقعيت مستقل وجود دارد و ساخته  ذهن  يا خودشيفتگي  او نيست.

وينيكات خشونت، پرخاشگري و انگيزه‌هاي ويرانگر درون انسان را انكار نمي‌كند و نشان مي‌دهد كه رابطه انسان واقعي پيوسته با اصطكاك، ويرانگري و سپس احساس گناه پس‌ از پرخاش‌ و ميل به ترميم رابطه همراه است و پس ‌از اين مرحله است كه مي‌توان ديگري را به عنوان يك موجود مستقل دوست داشت و به او عشق ورزيد و اخلاق واقعي و شناخت ديگري نيز درست از همين ترميم روزمره متولد مي‌شود نه از يك الگوي زيست دوستانه ايده‌آل.

همچنين او از يك فضاي واسط و انتقالي يا «بازي» سخن مي‌گويد كه منطقه‌اي ميان دنياي درون و دنياي بيرون است و در همين فضاست كه فرهنگ، هنر، ادبيات، علم، مذهب و به‌طور كلي تمام خلاقيت‌ها شكل مي‌گيرد و مرزهاي درون و بيرون كمرنگ مي‌شود تا فرد از «خود كاذب» و زندگي به ‌شدت مكانيكي، خشك و فاقد لذت بيرون بيايد و بتواند رابطه‌اي غني و فعال با ديگري برقرار كند كه در آن نه تسليم مطلق وجود داشته ‌باشد‌ و نه سلطه مطلق، بلكه ساحتي خواهد بود براي تجربه و صميميت. در واقع وينيكات تاريكي و پرخاشگري را بيماري يا انحراف نمي‌داند، بلكه آن را انرژي اوليه، طبيعي و ضروري روان و جزو بافت لاينفك و ابتدايي رشد رابطه مي‌داند تا از اين طريق جهان بيروني را كشف كند.

ديگري لويناس،  ديگري  وينيكات

تفاوت‌هاي مفهوم «ديگري» ميان لويناس و وينيكات از همين مختصر نيز روشن مي‌شود. در حالي كه سوژه در لويناس گروگان ديگري است، در وينيكات سوژه به فضاي امن و «محيط نگهدارنده» نياز دارد تا به مرزهاي ميان خود و ديگري شكل‌بدهد نه آنكه مرز سوژه توسط «ديگري» در هم‌ شكسته ‌شود. در لويناس ديگري پيوسته محق و مسووليت سوژه مطلق و بي‌نهايت است، اما در وينيكات، ديگري لازم نيست كامل باشد، بلكه در جريان خطاكاري، پرخاشگري و ترميم، وجود مستقلش در جهان بيروني كشف و پذيرفته ‌مي‌شود.

يك روان‌شناسي  سياسي انتقادي

كتاب «لويناس، مكتب فرانكفورت و روانكاوي» در سنت آكادميك بريتانيايي-امريكايي كه خواننده را قدم‌به‌قدم با تعريف مفاهيم و تاريخچه‌اي منظم به جلو براند، نوشته ‌نشده است، بلكه وي بيشتر نويسنده‌اي امريكايي در جامه ژارگون قاره‌اي است كه خواننده را در مواجهه‌اي بي‌واسطه به ميانه كوره داغ مباحثات پيچيده لويناس، كلاين، آدورنو و وينيكات پرتاب مي‌كند و مفاهيم دشوار مرتبط با اين متفكران را به‌گونه‌اي به‌ كار مي‌برد كه گويا مخاطب از آنها آگاهي مقدماتي دارد.  در هر حال اين كتاب يك «روان‌شناسي سياسي انتقادي» و نيز بدون شك يك پروژه نقد فلسفي است، زيرا عقلانيت ابزاري مدرنيته و تماميت‌خواهي مفهومي و بازتاب‌هاي تاريخي-اجتماعي آن را در لابه‌لاي مباحث نسبتا پيچيده خود نقد و آسيب‌هاي جامعه را نه فقط در مفاهيم و ايدئولوژي‌ها، بلكه در اضطراب‌هاي ناخودآگاه و ساختارِ رواني انسان‌ها جست‌وجو مي‌كند. در عين‌ حال آلفرد، روانكاوي (‌و به‌طور خاص مكتب روابط شيء كلاين و وينيكات) را از اتاق درمان مطب‌ها و ساختارهاي بورژوايي و محافطه‌كارانه بيرون مي‌كشد و آن را به ابزاري براي فهمِ خشونت‌هاي اجتماعي و اخلاقي تبديل مي‌كند.  او نشان مي‌دهد كه چگونه ساختارهاي رواني اوليه‌، رفتارهاي سياسي و اخلاقي را شكل مي‌دهند و اين ممكن است ما را بيش ‌از پيش قانع كند كه چگونگي دستيابي «رهايي سياسي» همچنان درآميخته با بسي بن‌بست‌هاي ناگشوده است و اين يعني انديشيدن به چنان طرحي براي جامعه‌ كه در آن افراد بتوانند بدون اينكه به سركوبِ سياسي يا ايثار خودآزارانه تن‌ دهند، به بلوغ رواني دست ‌يابند و قادر به «ترميم» و زيست اخلاقي در كنار يكديگر باشند.  سحر اعلايي در ترجمه اين كتاب، مسيري پرحوصله را طي كرده‌ و در انتقال انبوه مفاهيمي كه گاه از خاستگاه‌هاي كاملا متفاوت و حتي متضادي منشا گرفته‌اند، موفق بوده است. او در انتخاب اين كتاب براي ترجمه كه از نظر برخي منتقدان نظير نيل مك‌لافلين «قرباني ساختار و روش‌شناسي خود شده» دست به انتخاب سخت زده و با احاطه‌اي كه بر موضوع مركزي كتاب داشته، از انتقال مساله و دغدغه اصلي نويسنده، چارلز فردريك آلفرد -كه پيوند پيچيده ميان روانكاوي و نظريه اجتماعي و سياسي را دنبال مي‌كند- به خوبي برآمده‌ است.

            دكتراي علوم  سياسي

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون