• 1405 چهارشنبه 15 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6437 -
  • 1405 چهارشنبه 15 مهر

چگونگي گذار از روزگار سخت از نگاه عطار ، مولوي و شمس

غلامرضا ظريفيان

به بهانه بازگشايش مجموعه فرهنگي، بين‌المللي شمس
آموزه‌هاي عرفان و عرفاي بزرگي مانند عطار، مولوي، شمس صرفا مختص روزهاي خوش و خرم آدميان نيست، بلكه آنان متعهدانه به رنج‌هاي آدميان و زمانه سخت عطف توجه ويژه داشتند و راه‌ها و چاره‌هايي را براي برون‌رفت از شرايط خطير به آدميان توصيه كردند. از روزهايي كه انسان احساس مي‌كند جهان، آن جهاني نيست كه بايد باشد؛ ارزش‌ها آسيب ديده‌اند، قدرت بر حقيقت غلبه كرده، امنيت شكننده شده و آينده روشن نيست. اگر بخواهيم عطار، مولانا و شمس را فقط صاحبان اشعار زيبا و سخنان عارفانه بدانيم، شايد مهم‌ترين وجه آنان را از دست داده باشيم. اين سه، هر سه، در روزگار آساني زندگي نكردند. اما جالب‌تر اينكه سختي زمانه براي هر سه يكسان نبود و پاسخ آنان نيز يكسان نبود. عطار، مولوي و شمس را مي‌توان سه پاسخ متفاوت به يك پرسش دانست:  
 وقتي روزگار سخت مي‌شود، انسان چه بايد بكند؟ 
رهيافت «عطار»؛ براي انسان در معرض فروپاشي جهان

عطار در پايان قرن ششم و آغاز قرن هفتم هجري زندگي مي‌كند؛ در خراساني كه ظاهرا هنوز ميراث بزرگ تمدن اسلامي را با خود دارد، اما در عمق خود گرفتار بحران‌هاي سياسي و اجتماعي است. جهان عطار، جهان ثبات نيست. سلجوقيان رو به افولند؛ قدرت‌هاي محلي در حال رقابتند؛ منازعات مذهبي و سياسي وجود دارد و سرانجام، در واپسين سال‌هاي عمر او، فاجعه مغول فرا مي‌رسد. در چنين فضايي، عطار با يك پرسش بنيادين روبه‌رو است: اگر جهان بيرون بي‌ثبات است، انسان چگونه بايد جهان درون خود را نجات دهد؟پاسخ عطار، فرار از جهان نيست؛ اما عبور از وابستگي به جهان است. در «منطق‌الطير»، اين مساله را در قالب سفر پرندگان مي‌بينيم. پرندگان در آغاز، هر كدام عذري دارند: يكي گرفتار مقام است، يكي گرفتار ثروت، ديگري گرفتار عشق، يكي گرفتار ترس و ديگري گرفتار تعلق. مساله اصلي اين است كه انسان براي حركت، بايد از بخشي از «خودِ تثبيت‌ شده» عبور كند و در نهايت، پرندگان پس از عبور از وادي‌ها به سيمرغ مي‌رسند و مي‌بينند كه سيمرغ، خود آنانند. اين فقط يك تمثيل عرفاني نيست. 

پيام تاريخي عطار نيز در آن نهفته است:  در روزگاري كه جهان بيرون ممكن است به ‌شدت بحراني شود، نجات را نبايد فقط در اصلاح جهان بيرون جست‌وجو كرد؛ بايد انسان را نيز از نو ساخت. عطار در برابر بحران، راه سلوك را پيشنهاد مي‌كند. يعني: از خودپرستي به خودشناسي، از پراكندگي به وحدت، از تعلق به آزادي و از ظاهر متزلزل جهان به حقيقتي عميق‌تر. شايد بتوان گفت: راهبرد عطار در برابر روزگار سخت، «عبور» است. عبور از منِ كوچك و پراكنده به حقيقتي بزرگ‌تر و آن عبور از بحران و سفر است، اما «مولانا» در جهاني ديگر ايستاده است و اينجا تفاوت مولانا با عطار اهميت پيدا مي‌كند. مولانا تقريبا در آغاز همان قرني متولد مي‌شود كه عطار در پايان آن قرار دارد. اما او فرزند جهاني است كه ديگر فقط در آستانه بحران نيست؛ بحران را تجربه كرده است. كودكي مولانا با حمله مغول و فروپاشي بخش‌هايي از جهان و خراسان همراه است. خانواده او از بلخ كوچ مي‌كنند. اين نكته بسيار مهم است. ما گاهي مولانا را فقط مولاناي قونيه مي‌بينيم؛ اما پيش از آنكه مولاناي «مثنوي» باشد، انساني است كه جهان كودكي خود را از دست داده است. بلخ براي او فقط يك شهر نيست؛ بخشي از هويت او است و مهاجرت، فقط جابه‌جايي جغرافيايي نيست؛ تجربه‌اي وجودي است. او از بلخ به بغداد و دمشق و حجاز و سپس آسياي صغير مي‌رود و سرانجام در قونيه مستقر مي‌شود. اما نكته شگفت اينجاست: انساني كه جهان بيروني او چند بار دگرگون شده، به جاي آنكه در حسرت جهان از دست‌ رفته متوقف شود، جهاني تازه در درون خود مي‌سازد. اينجاست كه مولانا از عطار فاصله مي‌گيرد.
عطار بيشتر ما را به «سفر» مي‌برد؛  مولانا به ما مي‌آموزد كه حتي در ميان ويراني نيز مي‌توان جهان تازه‌اي آفريد. مولانا نمي‌گويد:  «دنيا سخت است؛ پس از آن فرار كن.» بلكه مي‌گويد:  از همين جهان سخت، امكان ديگري براي زندگي بساز. اين شايد يكي از مهم‌ترين پيام‌هاي مولانا باشد.
«شمس»؛ يك گام فراخ‌تر‌-  اما وقتي به شمس مي‌رسيم، با شخصيت متفاوتي مواجهيم. اگر عطار نماينده «سلوك» و مولانا نماينده «تبديل» است شمس را مي‌توان نماينده «شكستن عادت‌ها» دانست. شمس با بسياري از صورت‌هاي تثبيت ‌شده دينداري، دانش و عرفان زمان خود درگير است. او با «دانستن» مشكل ندارد؛ با دانشي مشكل دارد كه انسان را از حقيقت دور مي‌كند. با دين مشكل ندارد؛ با ديني مشكل دارد كه به عادت و صورت تبديل شده است. با جامعه مشكل ندارد؛ با زندگي‌اي مشكل دارد كه انسان در آن، خودش نيست. به همين دليل شمس براي مولانا فقط يك استاد نبود. شمس نظم تثبيت ‌شده زندگي مولانا را به هم زد. مولانا پيش از شمس، عالمي بزرگ، فقيهي معتبر و واعظي محترم بود. بعد از شمس، همان مولانا تبديل به انساني شد كه در عين رنج و نااميدي شاد و اميدوار است، مي‌خواند، شعر مي‌گويد و از عمق وجود فرياد مي‌زند:  «آتش است اين بانگ ناي و نيست باد/ هر كه اين آتش ندارد نيست باد»  شمس در واقع يك پرسش بزرگ وارد زندگي مولانا كرد: آيا آنچه تاكنون «زندگي» ناميده‌اي، واقعا زندگي است؟ و اين پرسش، پرسش بسيار خطرناكي است، زيرا ممكن است انسان را از امنيت بيرون بكشد. «سه زمانه، سه واكنش» اگر بخواهيم تفاوت اين سه را در يك تصوير خلاصه كنيم: عطار با جهاني روبه‌رو است كه در حال فروپاشي است. پاسخش: سفر است. بايد از تعلقات عبور كرد تا حقيقت را يافت. مولانا با جهاني روبه‌رو است كه فروپاشي را تجربه كرده است. پاسخش: تبديل است. از ويراني مي‌توان معنا ساخت؛ از درد مي‌توان عشق آفريد و شمس با جهاني مواجه است كه بيش از هر چيز گرفتار عادت و تصلب است. پاسخش: شكستن است. شكستن پوسته‌هايي كه انسان را از حقيقت خودش جدا كرده‌اند. پس اگر بخواهيم در سه كلمه بگوييم: عطار: عبور، مولانا: تبديل و شمس: شكستن ‌دور شدن از عادت. «اما يك اشتراك عميق‌تر» با وجود اين تفاوت‌ها، يك اشتراك بزرگ ميان هر سه وجود دارد: هيچ‌كدام اجازه نمي‌دهند زمانه، تعريف‌كننده حقيقت انسان باشد. اين نكته براي ما بسيار مهم است. در روزگار سخت، يك خطر بزرگ وجود دارد: اينكه انسان كم‌كم شبيه زمانه خودش شود. اگر زمانه خشن است، خشن شود. اگر زمانه پر از دروغ است، دروغ را طبيعي تلقي كند. اگر زمانه پر از ترس است، ترس را فلسفه زندگي كند. اگر زمانه پر از نفرت است، نفرت را فضيلت بداند. عطار، مولانا و شمس در برابر اين خطر ايستاده‌اند. آنها نمي‌گويند:  «چون جهان بد است، پس ما هم بايد بد شويم.» بلكه مي‌گويند:  دقيقا به دليل اينكه جهان سخت است، انسان بايد بيش از هميشه انسان بماند. «تفاوت ظريف مولانا» با «بسياري از عرفان‌هاي گريز از جهان» اينجا يك نكته مهم درباره مولانا وجود دارد. گاهي عرفان را با «كناره‌گيري از جهان» يكي مي‌گيريم. اما مولانا، به‌ خصوص در مثنوي، چنين تصوير ساده‌اي به ما نمي‌دهد. او مي‌خواهد انسان از «وابستگي» به جهان آزاد شود، نه اينكه لزوما از «مسووليت» جهان فرار كند. فرق بزرگي است ميان:  از جهان گريختن  و برده جهان نبودن. مولانا مي‌خواهد انسان در جهان باشد، اما اسير جهان نباشد.  به همين دليل عشق در مولانا فقط يك تجربه شخصي نيست. عشق نيرويي است كه انسان را از خود محدودش بيرون مي‌آورد و شايد به همين دليل است كه مولانا تحت تعليمات شمس هنوز براي انسان امروز زنده است، زيرا انسان معاصر نيز با مساله‌اي شبيه مساله انسان قرن هفتم روبه‌رو است، البته با صورت‌هايي كاملا متفاوت:  انبوه اطلاعات، اما كمبود معنا؛   ارتباطات فراوان، اما تنهايي؛  قدرت تكنولوژيك، اما اضطراب؛ آزادي‌هاي بيشتر، اما گاهي ناتواني در انتخاب معناي جنگ و نسل‌كشي در پوشش نجات جهان. مولانا به ما مي‌گويد:  مشكل انسان فقط اين نيست كه جهان چه بر سر او مي‌آورد؛ مساله اين است كه او با آنچه جهان بر سرش آورده، چه مي‌كند.
«شمس و فضيلت ناآرام بودن»- و شايد اينجا شمس بيش از همه براي زمانه ما اهميت پيدا كند. شمس اجازه نمي‌دهد انسان بيش از حد راحت شود. او دايما انسان را از «اطمينان كاذب» بيرون مي‌كشد.  شايد يكي از ويژگي‌هاي شمس همين باشد:  شمس انسان را آرام نمي‌كند؛ بيدار مي‌كند. اين دو با هم فرق دارند. آرامش گاهي لازم است؛  اما اگر آرامش به خواب تبديل شود، خطرناك است. شمس مي‌خواهد انسان بيدار باشد. ببيند.  بپرسد.   ترديد كند. از خودش سوال كند و مهم‌تر از همه، اسير تصويري كه ديگران از او ساخته‌اند، نشود. شمس به مولانا كمك كرد كه از «مولاناي شناخته ‌شده» عبور كند و به «مولاناي كشف ‌نشده» برسد.
شايد بتوان گفت: شمس نيامد چيزي به مولانا اضافه كند؛ آمد چيزهايي را كه ميان مولانا و خودش فاصله انداخته بود، كنار بزند. و «عطار »در اين ميان چه مي‌گويد؟ عطار به ما هشدار مي‌دهد كه راه آساني وجود ندارد. اگر انسان مي‌خواهد از بحران عبور كند، بايد بهاي آن را بپردازد. در «منطق‌الطير»، وادي‌ها يكي پس از ديگري مي‌آيند. طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحيد، حيرت و فقر و فنا. يعني حقيقت با يك تصميم احساسي به دست نمي‌آيد. راه، هزينه دارد. اين نكته شايد براي امروز ما نيز بسيار مهم باشد. ما گاهي مي‌خواهيم در چند جمله، چند كتاب يا چند سخنراني، به آرامش و معنا برسيم.
اما عطار مي‌گويد:  نه. بايد حركت كرد. بايد از خود عبور كرد. بايد تغيير كرد.
سه عارف بزرگ براي سه مرحله زندگي- اگر بخواهيم اين سه را نه فقط به عنوان سه شخصيت تاريخي، بلكه به عنوان سه «راهنماي زندگي» معرفي كنيم، اين‌گونه مي‌توان از آنان آموخت: وقتي در زندگي‌تان احساس كرديد در ميان تعلقات، ترس‌ها و عادت‌ها گرفتار شده‌ايد، عطار را بخوانيد. از خود بپرسيد:  من به چه چيزهايي وابسته‌ام كه اجازه حركت به من نمي‌دهند؟  وقتي با حادثه‌اي و بحران مواجه شديد كه زندگي‌تان را تغيير داده و چيزي را از شما گرفته است، مولانا را بخوانيد. از خود بپرسيد: از اين رنج، چه معناي تازه‌اي مي‌توانم بسازم؟  و وقتي احساس كرديد بيش از حد به دانسته‌ها، موقعيت، اعتبار و تصويري كه از خود ساخته‌ايد مطمئن شده‌ايد، شمس را بخوانيد. از خود بپرسيد:  اگر همه اين پوسته‌ها كنار بروند، من واقعا چه كسي هستم وچه بايد بكنم؟
‌نكته پسين؛ روزگار سخت و انسان بزرگ- شايد مهم‌ترين درس عطار، مولانا و شمس اين نباشد كه چگونه از روزگار سخت نجات پيدا كنيم، بلكه شايد اين باشد كه چگونه اجازه ندهيم روزگار سخت، انسان درون ما را كوچك كند.
عطار در روزگار فروپاشي، سفر را آموخت. مولانا در روزگار مهاجرت و فقدان، تبديل را آموخت و شمس در روزگار عادت و تصلب، شكستن را آموخت.
سه راه، اما يك مقصد:  آزاد شدن انسان از آنچه او را از حقيقت خودش دور مي‌كند و شايد به همين دليل است كه پس از هشت قرن، هنوز با آنان سخن مي‌گوييم، زيرا روزگار ما با روزگار آنان يكسان نيست؛ اما يك چيز همچنان ثابت است:  انسان همچنان در جست‌وجوي معناي ‌عبور از سختي‌هاست و هنوز هم گاهي جهان چنان سخت مي‌شود كه انسان بايد از خودش بپرسد: 
من با اين روزگار چه كنم؟
پاسخ عطار شايد اين باشد:  حركت كن.
پاسخ مولانا:  تبديل كن. 
و پاسخ شمس:  بشكن؛ هر آنچه ميان تو و حقيقت ايستاده است. و شايد پاسخ مشترك هر سه اين باشد: 
روزگار هر چه باشد، نگذار انسانِ درونت شكست بخورد، زيرا جهان را هميشه نمي‌توان تغيير داد؛ اما مي‌توان كاري كرد كه جهان، ما را از حقيقت خودمان دور نكند و اين شايد بزرگ‌ترين هنر انسان در روزگار سخت باشد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون