مرضيه نگهبان مروي
70 سالگي، براي اغلب آدمها شايد رسيدن به يك ايستگاه باشد؛ جايي براي مكث، نگاه كردن به پشت سر و شمردن سالهايي كه آمدهاند و رفتهاند؛ اما براي يك نويسنده، سن را بايد جور ديگري حساب كرد: با كتابهايي كه نوشته، كتابهايي كه نوشته و منتشر نشدهاند، داستانهايي كه از دست رفتهاند، شخصيتهايي كه هنوز در ذهنش زندگي ميكنند، شهرهايي كه تركشان كرده و دوباره به آنها برگشته، و مهمتر از همه، با چيزهايي كه هنوز ميخواهد بنويسد.
براي اميرحسن چهلتن، 70 سالگي دقيقا چنين لحظهاي است.
50 سال زندگي حرفهاي با ادبيات پشت سر اوست؛ 50 سالي كه در آنها تهران يكي از شخصيتهاي اصلي جهان داستانياش بوده است. شهري كه در آثار او خيابان و ساختمان و ميدان نيست؛ موجودي زنده است، حافظه دارد، راز دارد، آدمهايش را به خاطر ميسپارد و گاهي چيزهايي را پنهان ميكند كه نويسنده بايد سالها بعد دوباره به سراغشان برود. نهم مهرماه، در موسسه فرهنگي - هنري «تهرنگ» قرار بود براي تولد 70 سالگي و پنجاهمين سال زندگي حرفهاي او مراسمي برگزار شود؛ اما عنوان مراسم نشان ميداد كه قرار نيست با يك جشن تولد معمولي روبهرو باشيم: «بزرگداشت اميرحسن چهلتن؛ خوانش آثار به مناسبت پنجاهمين سال زندگي حرفهاي و هفتادمين سال تولد.» خوانش آثار؛ نه صرفا سخنراني، نه فهرست كردن جوايز و كتابها، نه تعريفهاي رسمي. قرار بود خود ادبيات سخن بگويد. مريم كهنسال نودهي، نويسنده و مترجم، ادارهكننده اين رويداد بود و در كنار او، نامهايي از نسلها و حوزههاي مختلف ادبيات و فرهنگ قرار داشتند: سروش صحت، كاوه فولادينسب، علي حيدري، مرجان صادقي، مهدي افروزمنش و پونه ابدالي. و البته خود چهلتن نيز در ميان راويان قرار داشت؛ نويسندهاي كه قرار بود اينبار بخشي از نوشتههاي خودش را بخواند.
شايد اين تصوير، بهترين استعاره براي پنجاه سال فعاليت او باشد: نويسندهاي كه بعد از نيم قرن نوشتن، هنوز خودش يكي از راويان داستان خويش است.
داستاني كه در يك كتاب امانتي جا ماند
اميرحسن چهلتن در نهم مهر ۱۳۳۵ در تهران به دنيا آمد؛ درست سر ظهر، در خانه، با كمك قابلهاي كه پيش از آن به تولد دو نسل از بچههاي خانواده كمك كرده بود؛ اما قصه نويسنده شدن او، اگر بخواهيم به عقبتر برگرديم، از آن روز آغاز نميشود. شايد از پنج سالگي آغاز ميشود؛ زماني كه «كتاب» به عنوان يك شيء توجهش را جلب كرد.
بعد، در 8 يا 9 سالگي، كتابهاي امانتي وارد خانه شدند. خواهرش آنها را ميآورد؛ رمانهايي كه گاهي دشوار بودند و اغلب پيش از آنكه تمام شوند، يا حتي پيش از آنكه شروع شوند، بايد به صاحبشان برميگشتند. اما يك بار اتفاق ديگري افتاد. كودكي حدودا 10 ساله، در يك كتابچه امانتي، داستانهايي نوشت؛ چند داستان كوتاه و بلند كه امروز ديگر وجود ندارند. نه به اين دليل كه نويسندهشان آنها را دور انداخته باشد، بلكه چون صاحب كتابچه سرانجام آن را پس گرفت و آن داستانها براي هميشه از دست رفتند. اين شايد يكياز متفاوتترين تصاوير براي آغاز زندگي يك نويسنده باشد: اولين داستانهايش هنوز در جهان وجود دارند، اما ديگر در دسترس خودش نيستند. چهلتن سالها بعد، در 70 سالگي، هنوز از آن داستانها ياد ميكند. انگار نويسندهاي كه تمام عمرش را صرف ثبت كردن، به خاطر سپردن و نجات دادن گذشته كرده، خودش يك بخش از گذشتهاش را نميتواند پيدا كند. چه تناقض غريبي. او بعدها مهندسي برق خواند، اما مسير زندگياش به جاي مدارهاي الكتريكي، به مدار پيچيدهتري رسيد: مدار كلمات، خاطره و تاريخ. در دوران دانشجويي، نخستين آثارش منتشر شدند: صيغه در سال ۱۳۵۵ و دخيل بر پنجره فولاد در سال ۱۳۵۷. 50 سال بعد، همان پسر جوان، نويسندهاي است با كارنامهاي طولاني از داستان، رمان، سفر، ترجمه و حضور در ادبيات معاصر ايران.
اما شايد مهمتر از تعداد كتابها، چيزي باشد كه در تمام اين سالها باقي مانده: اصرار بر نوشتن.
نوشتن به عنوان پناهگاه
زندگي حرفهاي چهلتن در يكي از پرآشوبترين دورههاي تاريخ معاصر ايران شكل گرفت. انقلاب، جنگ، سانسور، مهاجرت، محدوديتهاي فرهنگي و بحرانهاي سياسي، همه در همان سالهايي حضور داشتند كه او داشت به عنوان نويسنده شكل ميگرفت.
او در سال ۱۳۵۸ براي ادامه تحصيل به انگلستان رفت و آنجا بود كه، به روايت خودش، براي نخستين بار معناي وطن و احساس تعلق به آن را به شكلي جدي تجربه كرد. به ايران برگشت. جنگ شروع شده بود.در سال ۱۳۶۱ به سربازي رفت؛ آموزش در تهران و شيراز و سپس حضور در جبهه جنوب، ابتدا به عنوان فرمانده دسته خمپاره و بعد افسر مخابرات. در چنين شرايطي، نوشتن براي او متوقف نشد.
در ميان سنگرهايي كه گاهي كيسههاي شن ميتوانستند انسان را از تيررس دشمن حفظ كنند و گاهي نميتوانستند، چهلتن چيزي ديگر را پناهگاه واقعي خود ميدانست: نوشتن. شايد همين جمله، يكي از كليدهاي فهم زندگي او باشد. براي بعضيها ادبيات شغل است، براي بعضيها علاقه، براي بعضيها تفنن و براي بعضيها شهرت. اما براي چهلتن، در بخش بزرگي از زندگياش، نوشتن چيزي شبيه پناهگاه بوده است.جايي كه ميتوان در آن از واقعيت فرار نكرد، بلكه با واقعيت روبهرو شد.
20 سال انتظار براي بيرون آمدن يك رمان
سال ۱۳۶۲، نخستين رمانش، روضه قاسم، به ناشر سپرده شد. اما رمان از چاپخانه بيرون نيامد. نه يك ماه، نه يك سال، نه چند سال. حدود 20 سال گذشت تا سرانجام در سال ۱۳۸۳ امكان انتشار و توزيع پيدا كرد. 20 سال براي يك كتاب، زماني طولانيتر از آن است كه بتوان آن را فقط «انتظار» ناميد. در اين فاصله، نويسنده پيرتر شد، آثار ديگري نوشت، جهان تغيير كرد، كشور تغيير كرد و خود ادبيات هم دگرگون شد. اما كتاب همچنان در انتظار بود. در اين سالهاي نوشتن، بسياري از آثار چهلتن در دورههايي با مانع انتشار مواجه شدند. مجموعه داستان «چيزي به فردا نمانده است» و رمان «مهر گياه» نيز مدتي امكان انتشار پيدا نكردند.
در چنين شرايطي، نويسنده دو انتخاب دارد: يا سكوت كند، يا راه ديگري براي ادامه دادن پيدا كند. چهلتن راه دوم را انتخاب كرد. نوشت.
نويسندهاي كه تاريخ را رها نكرد
چهلتن در تمام اين سالها بيش از آنكه بخواهد از تاريخ فرار كند، به آن نزديك شده است. تاريخ در آثار او چيزي است كه هنوز تمام نشده. گذشتهاي كه همچنان در زمان حال حضور دارد. به همين دليل است كه وقتي درباره مجموعه داستان «چند واقعيت باورنكردني» صحبت ميشود، يكي از نكات مهم درباره آن همين رابطه با تاريخ معاصر است. در تاريخ، جاهاي خالي زيادند. لحظاتي هست كه نميدانيم دقيقا چه رخ داده است. سندي وجود ندارد. روايتي ناقص است. كسي چيزي را نگفته يا كسي آن را طور ديگري روايت كرده است. چهلتن به جاي اينكه اين خلأها را با ادعاي حقيقت پر كند، آنها را به قلمروی داستان ميبرد.
سوال او ميتواند اين باشد: اگر در اين نقطه تاريك تاريخ، چنين اتفاقي افتاده باشد چه؟ اگر اين فرضيه درست باشد، آدمهاي آن روزگار چه كردهاند؟ و اگر آنچه ما امروز به عنوان «واقعيت» ميشناسيم فقط يكي از روايتهاي ممكن باشد، چه روايتهاي ديگري در تاريكي باقي ماندهاند؟
اينجاست كه تخيل وارد ميشود. ادبيات چهلتن، در اين معنا، گفتوگويي طولاني با حافظه است.
تهران؛ شهري كه نميگذارد فراموش كنيم
چهلتن سالهايي را در انگلستان، ايتاليا، آلمان و امريكا گذرانده، اما همچنان خود را ساكن تهران ميداند. اين ماندن، صرفا ماندن فيزيكي نيست.
او ميگويد مشاركت در حيات جمعي مردم وطنش برايش بيشتر از آنكه يك الزام اخلاقي باشد، ضرورتي دروني و شخصي است. اين جمله را ميتوان درباره ادبياتش هم به كار برد. او تهران را از بيرون تماشا نميكند. با شهر درگير است. تهران براي او همزمان محل زندگي، موضوع داستان، حافظه تاريخي و ميدان كشمكش آدمهاست. از همين رو، وقتي رمانهايش را ميخوانيم، شهر فقط پسزمينه نيست. خود شهر به بخشي از روايت تبديل ميشود. خيابانها حافظه دارند. خانهها گذشته دارند. آدمهايي كه ظاهرا از كنار هم عبور ميكنند، حامل تاريخهاي شخصياند. و پشت هر پنجره ممكن است داستاني باشد كه هنوز كسي آن را ننوشته است.
از تهران تا جهان
از سال ۱۳۸۷، اتفاق ديگري افتاد. ناشران خارجي به آثار چهلتن توجه نشان دادند. آثارش به زبانهاي مختلف ترجمه شدند: آلماني، فرانسوي، ايتاليايي، انگليسي، عربي، عبري، نروژي و ليتوانيايي. سهم ناشران آلماني بيش از ديگران بوده و آثار متعددي از او در آلمان منتشر شدهاند. اين بخش از زندگي ادبي چهلتن، يك تناقض جالب در خود دارد. در حالي كه شماري از رمانهاي او در ايران امكان انتشار پيدا نميكردند، همان آثار در زبانهاي ديگر منتشر ميشدند و به دست خوانندگاني در نقاط مختلف جهان ميرسيدند. ادبيات، گاهي راه خود را از ميان ديوارها پيدا ميكند. يكي از مهمترين اتفاقها، موفقيت محفل عاشقان ادب بود كه در سال ۲۰۲۰ جايزه بينالمللي ادبيات خانه فرهنگهاي جهان در برلين را به دست آورد.
نويسندهاي كه بخش مهمي از آثارش امكان انتشار در سرزمين خودش را نداشت، در خارج از مرزها خوانده شد، ترجمه شد و مورد توجه قرار گرفت.
اما اين موفقيت باعث نشد تهران از ذهن او بيرون برود. انگار هرچه جهان او را بيشتر ميخواند، خودش بيشتر به شهر و تاريخ خودش برميگشت.
وقتي تاريخ، داستان ميشود
در مراسم «تهرنگ» قرار بود خود چهلتن بخشي از يكي از رمانهايش را بخواند؛ عاشقي در قاهره. رماني كه نخستين بار در سال ۲۰۲۲ به زبان آلماني منتشر شد. داستان در سال ۱۳۲۶ ميگذرد و شخصيت اصلي آن سفيري ايراني است كه به قاهره اعزام شده. قرار است فوزيه، همسر اول شاه، را كه به مصر بازگشته، براي بازگشت راضي كند. قرار است پيكر رضاشاه را كه در قاهره به امانت مانده، به ايران بازگرداند و در كنار اين ماموريتهاي بزرگ سياسي، ماجراي ديگري هم وجود دارد؛ داستان حاجي ايراني كه در عربستان گردن زده شده است. اينها براي تاريخ، چند واقعهاند. اما براي رماننويس، هر واقعه يك در است. درِ ورود به زندگي آدمها. به ترسها، ميلها، شكستها، سوءتفاهمها و آرزوهايشان. تاريخ ميگويد چه اتفاقي افتاد. رمان ميپرسد: آدمها درون اين اتفاق چه احساسي داشتند؟ و شايد همين تفاوت است كه چهلتن را به تاريخ نزديك كرده است. او نميخواهد تاريخ را از نو بنويسد؛ ميخواهد جاهايي را كه تاريخ رسمي نميتواند يا نميخواهد به آنها سر بزند، با نيروي داستان روشن كند.
باغ، ستاره و كودكي كه دستش به نور رسيد
در مراسم، پونه ابدالي بخشي از داستان «باغ دزاشيب» را خواند. خوانش، ناگهان فضاي مراسم را عوض كرد. ديگر كسي درباره 50 سال فعاليت حرفهاي حرف نميزد. همه وارد داستان شده بودند. خواندن داستان كه تمام ميشود، خود نويسنده از شنيدن آن لذت برده است؛ از صدا، از نحوه خواندن، از اينكه متن خودش اينبار از زبان ديگري شنيده ميشود. شايد نويسنده وقتي داستانش را منتشر ميكند، آن را به خواننده ميسپارد و حالا، 50 سال بعد، خوانندهها داستانهاي او را دوباره به خودش پس ميدهند.
شاگرداني كه ديگر شاگرد نيستند
يكي از زيباترين وجوه مراسم، حضور نويسندگان و هنرمنداني بود كه هركدام به شكلي با چهلتن پيوند داشتند. پونه ابدالي از آشنايي با جهان داستاننويسي و كلاسهاي كارنامه گفت و او را «هميشه استاد» خود دانست. اين «استاد» گفتن، شايد از هر عنوان رسمي مهمتر باشد.
چون بعضي نويسندگان فقط كتاب مينويسند و بعضي ديگر، نويسنده تربيت ميكنند. نسلي كه روزي پاي درس آنها نشسته، سالها بعد خودش صاحب قلم ميشود. در آن شب، بخشي از اين نسلها در كنار هم جمع شده بودند؛ نويسنده، مترجم، كارگردان، روزنامهنگار و داستاننويس. و چهلتن، بخشي از شجره ادبي آنها بود و بعد، نوبت زندگي خصوصي رسيد.
روايت شهلا
اما شايد هيچ چيز به اندازه روايت همسرش نتوانست مراسم را از يك بزرگداشت رسمي به يك شب انساني تبديل كند. شهلا از نزديك به چهار دهه زندگي مشترك گفت. از اينكه تمام رمانها، حتي نوشتههايي كه هرگز منتشر نشدهاند، با او خوانده و دربارهشان گفتوگو شده است.و بعد داستان آشناييشان را تعريف كرد.سال ۱۳۶۲. او 22 ساله و دانشجوي دندانپزشكي است. قرار نيست ازدواج كند. اصلا در فضاي دانشگاه و جامعه آن روز، روابط دختر و پسر آنقدر ساده نيست. يك روز در بخش ترميمي مشغول كار است كه از بلندگو صدايش ميكنند: رييس بخش، استاد سختگير و جدي است. با اضطراب ميرود. اما پشت در اتاق، جواني را ميبيند. كتوشلوار آبي نفتي پوشيده. عينك دارد. جوان است و خوشتيپ. اما فرصت نميكند چهرهاش را درست ببيند. وارد اتاق ميشود. و ناگهان استاد بداخلاق را ميبيند كه برخلاف معمول، خوشحال و خندان است.
ماجرا ظاهرا مربوط به دندانها و قالب ارتودنسي است. دهان باز ميشود. دندانها بررسي ميشوند و در گوشهاي، مرد جواني نشسته و او را نگاه ميكند. بعد از آن، چند بار ديگر احضار ميشود. تا بالاخره استاد صريح ميگويد كه ميخواهد اين دو نفر با هم آشنا شوند. او جا ميخورد. قرار نيست ازدواج كند. چند بار طفره ميرود.
ميگويد پدر و مادرش تهران نيستند. سرانجام به مادرش زنگ ميزند. مادر ميگويد: برو دختر! قرار گذاشته ميشود. او حتي با خودش قرار ميگذارد كه اگر خوشش نيامد، يك ناهار بخورد و تمام.
و ناهار در سورنتو اتفاق ميافتد. گاهي زندگي، شبيهترين چيز به داستان است. فقط تفاوتش اين است كه در زندگي، وقتي اتفاق در حال رخ دادن است، نميدانيم پايانش چيست و حالا، پس از نزديك 40 سال، همسر نويسندهاي كه عمرش را صرف ثبت تاريخ كرده، خودش بخشي از تاريخ شخصي او شده است.
نويسندهاي كه هنوز تمام نشده است
اگر 50 سال نويسندگي را به عنوان يك خط مستقيم تصور كنيم، احتمالا تصويري اشتباه ساختهايم. مسير چهلتن خط مستقيم نبوده است.
پر از پيچ بوده؛ از تهران به انگلستان، ايتاليا، آلمان و امريكا رفته و برگشته. از داستان كوتاه به رمان رسيده. از واقعيت روزمره به تاريخ رفته.
از تاريخ به خيال.از ايران به ترجمه و جهان و دوباره به تهران برگشته است. اما يك چيز در تمام اين مسير ثابت مانده: نوشتن. حتي امروز، در 70 سالگي، كار تمام نشده است.
او روي رماني با عنوان «مدفوع شيطان» كار ميكند؛ رماني كه قرار است به نسبت ميان كشف نفت و سرنوشت سياسي ايران بپردازد. يعني باز هم تاريخ. باز هم يك پرسش. باز هم گذشتهاي كه هنوز تمام نشده است.
خاموش كردن شمعها؛ يا روشني چراغ؟
در پوستر مراسم، چهره چهلتن در قاب كوچكي قرار گرفته بود و كنار او نام كساني آمده بود كه قرار بود آثارش را بخوانند و دربارهاش حرف بزنند.
پشت همه اين نامها، يك عنوان ساده بود: بزرگداشت اميرحسن چهلتن؛ اما در واقع، بزرگداشت داستان بود. بزرگداشت حافظه بود. بزرگداشت نويسندهاي بود كه 50 سال عليه فراموشي نوشته است.
نويسندهاي كه اولين داستانهايش را در يك كتابچه امانتي نوشت و ديگر هرگز آنها را نديد. نويسندهاي كه اولين رمانش 20 سال پشت در چاپخانه ماند. نويسندهاي كه در جبهه جنگ نوشت. نويسندهاي كه در كانون نويسندگان ايستاد. نويسندهاي كه برخي آثارش در ايران فرصت انتشار نيافتند اما در زبانهاي ديگر به جهان راه پيدا كردند. نويسندهاي كه هنوز تهران را خانه خود ميداند.
و نويسندهاي كه در 70 سالگي، هنوز ميخواهد بداند پشت تاريخ چه چيزهايي پنهان مانده است.
در پايان چنين شبي، معمولا كيك ميآورند. شمع روشن ميكنند. آدمها دور هم جمع ميشوند. 70 سالگي را تبريك ميگويند. اما براي يك نويسنده، شايد معناي واقعي تولد چيز ديگري باشد. اينكه هنوز چيزي براي گفتن مانده باشد. هنوز داستاني ناتمام باشد.
اميرحسن چهلتن در 70 سالگي دقيقا در همين نقطه ايستاده است. پشت سرش پنجاه سال كلمه است. پيش رويش، داستانهايي كه هنوز نوشته نشدهاند.
شايد راز ماندگاري او همين باشد: او هيچ وقت تصور نكرده كه داستان تمام شده است. حتي وقتي كتابي تمام ميشود، پرسش ديگري آغاز ميشود.
حتي وقتي يك دوره تاريخي به پايان ميرسد، اثرش در زندگي آدمها ادامه دارد. حتي وقتي يك رمان نوشته و منتشر ميشود، جهان آن رمان در ذهن خواننده دوباره متولد ميشود. و حتي وقتي نويسنده به 70سالگي ميرسد، كودكي درون او هنوز دنبال همان كتابچه امانتي ميگردد؛ همان كتابچهاي كه نخستين داستانهايش را در آن نوشته بود و صاحب كتاب پس گرفت. شايد اگر روزي آن كتابچه پيدا شود، اميرحسن چهلتن دوباره آن داستانها را بخواند و لبخند بزند. اما اگر هيچ وقت پيدا نشود هم، چيزي از آنها باقي مانده است. آن داستانهاي گمشده، به شكل ديگري در تمام اين 50 سال ادامه پيدا كردهاند. در صيغه. در دخيل بر پنجره فولاد. در روضه قاسم. در تالار آينه. در مهر گياه. در تهران، شهر بيآسمان. در سپيدهدم ايراني. در چند واقعيت باورنكردني. در عاشقي در قاهره. در رمانهايي كه در زبانهاي ديگر متولد شدهاند.
...و حالا در 70 سالگي، شايد بهترين تبريك براي اميرحسن چهلتن همين باشد:
تولدت مبارك، اميرحسن چهلتن؛ نه فقط به خاطر 70 سالي كه پشت سر گذاشتي؛ بلكه به خاطر 50 سالي كه نگذاشتي كلمهها خاموش شوند. و به خاطر روايتهايي كه هنوز در راهند...