روایت عشق اول فوتبال
علي علمي
گاهي اوقات ورزش از مرز يك فعاليت فيزيكي حرفهاي فراتر ميرود و به قلمروي ادبيات وارد ميشود. رمان «تيركها چهارگوش بودند» نوشته «لوران سِيه» كه با ترجمه روان ابوالفضل اللهدادي منتشر شده را ميتوان در شمار آثاري قرار داد كه ورزش را نه صرفا به عنوان موضوع اثر، بلكه به عنوان بخشي از تجربه زيسته انسان مدرن - فارغ از سن و سال و مليت - وارد حوزه ادبيات ميكند. روايت سيه از گذران مقطع زماني كه نقل ميكند، نشان ميدهد كه فوتبال فراتر از 90 دقيقه بازي است زيرا براي راوي داستان كه نوجواني 13 ساله است، فوتبال يعني خود زندگي و سرگرمی. فوتبال و ادبيات هر دو روايتگر بزرگترين و خاصترين وقايع انساني هستند؛ دراماتيك، پرتعليق و بسيار گيرا. داستان سال 1976 ميلادي را روايت ميكند. فينال جام باشگاههاي اروپا بين دو تيم بايرن مونيخ صاحبنام و سنتاتين تيم متوسط فرانسوي كه با سختكوشي فراوان به بازي نهايي رسيده است. نيكولا، نوجوان 13 ساله كه هوادار سرسخت تيم فرانسوي هست اين مسابقه را از تلويزيون ميبيند. ولي براي او نتيجه بازي فقط بردن تيم محبوبش نيست. فوتبال براي او يك پناهگاه عاطفي و شخصيتي است. جايي كه فوتبال بخشي از خلأهاي روحي، رواني و خانوادگياش را پر ميكند و او را به زندگي روزانه پيوند ميزند. نويسنده كوشيده است فوتبال را به عنوان عاملي براي مرور و حركت ميان خاطرات، روابط عاطفي، مدرسه و دنياي دروني كاراكتر اصلي داستان به كار بگيرد. راز جذابيت «تيركها چهاگوش بودند» فقط در بستر ورزش بودن نيست؛ در اين است كه ميگويد فوتبال براي يك نوجوان ميتواند بيشتر از چيزي باشد كه بزرگسالان با آن مواجهاند. براي پسر 13 ساله تعلق خاطر داشتن به يك باشگاه ورزشي فقط علاقه به چند بازيكن و يك پيراهن نيست؛ راهي است براي پيدا كردن جايي كه احساس ميكند به آن تعلق دارد. نيكولا - راوي داستان - وقتي در خانوادهاش با مشكلات و تغيير و... روبهرو ميشود چيزي را انتخاب ميكند كه هنوز برايش ثابت و دستيافتني است. تيمي كه دوستش دارد؛ سبزهاي پرشور سنتاتين! فوتبال براي او جانپناه است؛ اما جانپناهها هم نميتوانند هميشه آدمي را از واقعيتهاي تلخ دور نگه دارند. نيكولا با علاقه فراوان به تيم محبوبش هم هيجان را تجربه ميكند و هم شكست را. به همين خاطر مسابقه فينال برايش يك بازي معمولي نيست؛ بلكه تصويري دلچسب از زندگي است. انتظار، اميد، ترس، هيجان، اضطراب و دست آخر روبهرو شدن با نتيجهاي كه باب ميلش نيست. تيركهايي كه اگر چهارگوش نبودند توپ به داخل دروازه ميرفت و پيروزي را براي تيم سبزپوش فرانسوي رقم ميزد. شايد همينجاست كه داستان از خود فوتبال هم فاصله ميگيرد. «تيركها چهارگوش بودند» روايت همين لحظات و فراز و فرودهاست. لحظهاي كه مخاطب بايد درك كند زندگي واقعي برخلاف فوتبال در 90 دقيقه به پايان نميرسد و داور سوت پايان را نميزند كه همه چيز را تمام كند. زندگي ادامه دارد حتي وقتي توپ به تيرك چهارگوش بخورد.