ماركو روبيو در آتن چه گفت و چرا؟ (1)
محمدجواد حقشناس
ماركو روبيو، وزير خارجه امريكا، روز هفتم اكتبر ۲۰۲۶، در آتن و در برابر يادمانهاي تمدن يونان باستان، سخناني بر زبان راند كه براي شناخت جهتگيري سياست خارجي دولت ترامپ، فراتر از يك رويداد ديپلماتيك اهميت دارد. او از آكروپوليس و پارتنون آغاز كرد، به لشكركشي خشايارشا در ۴۸۰ سال پيش از ميلاد رسيد، از سقراط و افلاطون و ارسطو سخن گفت و سرانجام به ضرورت بازسازي قدرت و اعتمادبهنفس تمدن غرب پرداخت. اما چرا وزير خارجه امريكا، در ميانه يكي از پرتنشترين دورههاي روابط ايران و امريكا، براي توضيح سياست امروز واشنگتن به جنگي در 25 قرن پيش بازگشت؟ روبيو با يادآوري حمله سپاه خشايارشا به آتن، مقاومت مدافعان آكروپوليس، ويراني پرستشگاهها و ساخت پارتنون در دهههاي بعد را نشانه پايداري تمدني دانست كه به روايت او، ميراثش همچنان در غرب زنده است. در اين تصوير، ايرانيان باستان مهاجمان و يونانيان مدافعان سرزمين، آزادي و ميراث فرهنگي معرفي ميشوند. سپس اين روايت به ستايش شجاعت، افتخار، وظيفهشناسي و وفاداري به ميهن پيوند ميخورد؛ ارزشهايي كه روبيو آنها را از سرچشمههاي تمدن غرب ميداند. در اين روايت، واقعيتي تاريخي با تفسيري سياسي درآميخته است. لشكركشي خشايارشا و ويراني آكروپوليس بخشي از تاريخ باستانند؛ اما تبديل آنها به داستان رويارويي هميشگي آزادي و استبداد، حاصل انتخاب و تفسيري يكسويه از تاريخ است. جهان يوناني مجموعهاي از دولتشهرهاي متفاوت بود كه همه دموكراتيك نبودند و مناسباتشان نيز همواره صلحآميز نبود. در سوي ديگر، شاهنشاهي هخامنشي را نميتوان تنها با يك لشكركشي شناخت. ايران هخامنشي، از روزگار كوروش بزرگ، يكي از گستردهترين و سازمانيافتهترين ساختارهاي حكمراني جهان باستان را پديد آورد؛ ساختاري كه سرزمينها، زبانها، آيينها و سنتهاي گوناگون را دربرميگرفت. فتح بابل، سياست كوروش در قبال پرستشگاهها و سنتهاي محلي و فرمان مشهور او كه بر استوانه كوروش ثبت شده، بخشي از ميراث حكمراني باستان است. اين واقعيتها به معناي انكار جنگها و مناسبات امپراتوري نيست؛ همانگونه كه دستاوردهاي يونان نبايد ما را از محدوديتهاي دموكراسي آتن، بردهداري و محروميت بخش بزرگي از ساكنان آن از حقوق سياسي غافل كند.
اما پرسشي بنياديتر پيش روي وزير خارجه امريكاست: اگر قرار است از جنگ خشايارشا و آتنيان براي توضيح سرشت تمدنها و مناسبات قدرت در جهان امروز بهره گرفته شود، چرا جنگهاي خونين درون همان تمدن غرب در اين روايت جايي ندارند؟ جنگهاي مذهبي كاتوليكها و پروتستانها، بهويژه جنگ سي ساله اروپا كه ميليونها قرباني برجاي گذاشت؛ جنگهاي طولاني انگلستان و اسپانيا، رقابتهاي خونين فرانسه و انگلستان، لشكركشي ناپلئون به روسيه و سرانجام دو جنگ جهاني، همگي نشان ميدهند كه اشتراك در ميراث تمدني نه مانع جنگ بوده و نه تضمينكننده صلح. جنگ جهاني اول از رقابت قدرتهاي اروپايي برخاست و جنگ جهاني دوم، با تجاوزگري آلمان نازي در اروپا و توسعهطلبي ژاپن در آسيا، دهها ميليون انسان را به كام مرگ كشاند. چگونه ميتوان از شكوه تمدن غرب سخن گفت، اما از تاريخ چندصدساله استعمار، تصرف سرزمينها، غارت منابع و تجارت انسان چشم پوشيد؟ قدرتهاي استعمارگر اروپايي، از اسپانيا و پرتغال تا بريتانيا، فرانسه و هلند، در بخشهاي بزرگي از آسيا، آفريقا و امريكا نظامهاي سلطه و بهرهكشي برقرار كردند. تجارت فراآتلانتيكي برده، ميليونها آفريقايي را به زور از سرزمينشان جدا كرد و به قاره امريكا انتقال داد. اين تاريخ را نميتوان از روايت شكلگيري ثروت و قدرت غرب حذف كرد؛ همانگونه كه نميتوان دستاوردهاي روشنگري و مبارزات آزاديخواهانه و ضدبردهداري را ناديده گرفت. حتي پيدايش ايالات متحده نيز پرسشي تاملبرانگيز پيش روي روبيو ميگذارد. كشوري كه امروز وزير خارجهاش از ارزشهاي مشترك تمدن غرب سخن ميگويد، استقلال خود را در جنگي هشت ساله، از ۱۷۷۵ تا ۱۷۸۳، عليه امپراتوري بريتانيا به دست آورد؛ جنگي ميان مردماني با زبان و بخش مهمي از ميراث فرهنگي مشترك. اعلاميه استقلال امريكا از برابري انسانها سخن گفت، اما بردهداري همچنان ادامه يافت و زنان، بردگان و بوميان از حقوق برابر محروم ماندند. اگر جنگ ايران و يونان نشانه خصومت تغييرناپذير دو تمدن باشد، جنگ استقلال امريكا از بريتانيا را چگونه بايد تفسير كرد؟
روابط ايران و يونان نيز به ميدانهاي جنگ محدود نبود. اين دو جهان، در كنار رقابت سياسي و نظامي، ارتباطات اقتصادي، هنري و فرهنگي داشتند. تمدني كه امروز غرب ناميده ميشود نيز محصول سرچشمهاي واحد نيست. ميراث يونان و روم، تمدنهاي خاور نزديك، دانش ايراني و جهان اسلام و تحولات فكري اروپا، همگي در شكلگيري آن سهم داشتهاند. با اين حال، سخنان روبيو تنها بازخواني تاريخ نبود. او ارزشهاي مورد نظر خود را به ضرورت احياي قدرت امريكا و متحدان غربي پيوند زد؛ رويكردي كه با تاكيد دولت ترامپ بر حاكميت ملي، برتري اقتصادي، فناوري و توان نظامي ارتباط دارد. ايران نيز در سخنان او فقط متعلق به گذشته نبود. روبيو در بخشي ديگر، با انتقاد از آنچه «روحانيان تندروي ايران» خواند، اتهاماتي درباره ستايش مرگ و معرفي كودكانِ عامل عمليات انتحاري به عنوان قهرمان مطرح كرد؛ ادعاهايي كه بدون ارايه شواهد مشخص، در امتداد همان روايت تمدني قرار گرفتند. پرسش اصلي اين است: آيا روبيو از تاريخ براي شناخت جهان امروز بهره ميگيرد يا با انتخاب بخشهايي از گذشته، براي سياست كنوني امريكا پشتوانهاي تاريخي و اخلاقي ميسازد؟ ساختار سخنراني نشان ميدهد كه او از مقاومت يونانيان آغاز ميكند، ارزشهاي مطلوب خود را به غرب نسبت ميدهد و به ضرورت حفظ قدرت آن ميرسد. اين بيش از آنكه پژوهشي تاريخي باشد، صورتبندي سياسي تاريخ در خدمت يك جهانبيني معاصر است. البته سخنراني سياسي، به تنهايي سند تصميم تازه نظامي نيست. همچنين نقد روايت روبيو نبايد به انكار سهم بزرگ يونان و غرب در تمدن بشري بينجامد. ايران براي دفاع از جايگاه تاريخي خود نيازي به كوچك شمردن ديگر تمدنها ندارد. مساله، تشخيص مرز ميان حقيقت تاريخي و بهرهبرداري سياسي از آن است. سخنان روبيو را بايد جدي گرفت؛ نه براي زنده كردن ستيز بيستوپنج قرن پيش، بلكه براي شناخت چگونگي استفاده از تاريخ در صورتبندي قدرت امروز. ايران و امريكا محكوم نيستند آينده مناسبات خود را در امتداد جنگهاي ايران و يونان تعريف كنند. تاريخ بايد افق تصميمگيري را گسترش دهد، نه آنكه نسلهاي امروز را زنداني منازعات جهان باستان سازد.