ايرانشهر
پريا درباني
جناب سرهنگ رفيعي! چند شب پيش يكي از چرخهاي ماشين ما را باز كردند و بردند. يك روزمان به كلانتري و جستوجوي رينگ و لاستيك تازه گذشت. آخرسر هم براي خريد دستِ دومش جيبمان خالي شد كه هيچ، قرض هم گرفتيم. شب دلمان خيلي گرفته بود. همينطوري بيهدف پياده راه افتاديم سمت ايرانشهر. جوانها تيپهاي عجيب و غريبي زده بودند. تماشايي بود. نبش آذرشهر يكي گيتار الكتريك ميزد. غلغله بود. اما سليقه من نيست. پايينتر رفتيم. گروهي تار و كمانچه و دايره ميزدند. فقط قديميها را ميخواندند. بعضيهايش شاد بود و آدم قِرش ميآمد، بعضيهايش هم غمگين. مثلا «بارون بارونه» را كه خواندند ياد مادربزرگم افتادم كه در كودكي كه حمامم ميبرد، دوش را كه باز ميكرد «بارون بارونه» ميخواند. فكر كردم اگر زنده بود حتما اينجا ميآوردمش. يكي ازين چارپايههاي تاشو هم ميآوردم كه بنشيند و كيف كند. حتما زير لب ميخواند و زير چادر يكدستي بشكن ميزد. خودش هم صداي خوبي داشت. جلوي نامحرم كه اصلا و ابدا اما در جمعِ زنانه، مخصوصا اگر تازهعروسي حضور داشت بهش اصرار ميكردند كه بخوان. اولش زيربار نميرفت. اما دو-سه نفر كه رِنگي ميگرفتند و همراهيش ميكردند شروع ميكرد به خواندن «آفتابه لوله طلا زنجير نقره گردنش/ مرحبا به شازده دوماد با عروس آوردنش
اﺑﺮ اوﻣﺪ ﺑﺎرون ﮔﺮﻓﺖ آب اوﻣﺪ داﻟﻮن ﮔﺮﻓﺖ/ ﺳﻮرﻳﺎ ﮔﻮﻳﻴﺪ ﻣﺒﺎرك ﻛﺎر ﻣﺎ اﻧﺠﻮم ﮔﺮﻓﺖ»داشتم ميگفتم جناب سرهنگ؛ تارزنِ اين گروه را من حدود سه سال پيش ديده بودم. گاهي كه مترو خلوت بود ايشان ميآمد ميزد و ميخواند. توي واگن صداش خيلي بهتر بود. اينجا در همهمه آدمها و بوق ماشينها خوب شنيده نميشود. به محمدرضا، همسرم، گفتم كاش ايرانشهر را هم پيادهراه ميكردند. مثل بازار، ناصرخسرو يا استقلالِ استانبول. محمدرضا از خنزرپنزر خوشش نميآيد. ولي اگر به من باشد دوست دارم پاي هر بساطي كه كارِدست ميفروشد، بايستم و تماشا كنم. خب سليقهها با هم فرق دارد. اما نشد. از بس جمعيت زياد و جا تنگ بود. براي همين ميگويم كه اگر پيادهراه شود خيلي بهتر است. حالا حرفتان نباشد اما خانمي هم بود كه ويولن ميزد. چشمهايش را بسته بود و با شور مينواخت. من به جاي او ترسيده بودم و هي دور و بر را نگاه ميكردم كه نكند بيايند ببرنش. پايينتر يك آقاي جواني تنهايي گوشهاي نشسته بود و تار ميزد. من از موسيقي زياد سردر نميآورم اما محمدرضا گوشهاش تيز شد و گفت «چقدر درست ميزند». مدتي لب جدول نشستيم و به نواي او گوش كرديم. بدون هيچ كلامي. سه نفر بيشتر نبوديم. هر بار كه آهنگي تمام ميشد و تشويقش ميكرديم، از جا بلند ميشد و دست به سينه ميگذاشت. در همان اوضاع بيپولي، محمدرضا صد تومان برايش واريز كرد. خيلي بيشتر از اينها حقش بود. روي روزگار سياه.
دردسرتان ندهم جناب سرهنگ. خدا را شكر آن شب براي يك ساعت هم كه شده ماشين و دزدي از يادمان رفت. به همان هوا ديشب هم يك سر رفتيم ايرانشهر؛ به نظر تاريكتر آمد. جوانها كمتر، اما بودند و پرسه ميزدند؛ از دستفروشها و نوازندهها خبري نبود. دلمان گرفت. برگشتيم خانه.