چرا مذاكره؟ چرا بنبست؟
جواد هاشمي
اگر تجربيات معدود جنگهايي كه به نابودي يكي از طرفين درگير منجر شده را كنار بگذاريم، پايان جنگها اصولا با مذاكره رقم ميخورد. مذاكرهاي كه بسته به شرايط ميدان جنگ، وضعيت برنده و بازنده و در نهايت طرفي كه امتياز ميگيرد و امتياز ميدهد را مشخص ميكند. در رابطه با درگيريهاي نظامي ايران و امريكا در ماههاي گذشته نيز در اين ترديدي وجود ندارد كه پايان رخدادها بايد با مدلي از مذاكره رقم بخورد. با وجود بعضي شعارها و كمپينهاي سياسي، عملكرد ماههاي اخير نشان ميدهد كه دولت امريكا در نهايت در پس جنگ، رسيدن به توافقي تازه با تهران را به عنوان اولويت خود در نظر داشته و كماكان در تلاش براي رسيدن به اين مقصد است. جنگ اخير، اما نه تنها كمكي به دستيابي به اين هدف نكرده كه قطعا مسير دستيابي به توافق را سختتر كرده است. پيش از جنگ اولويت امريكا در سه محور هستهاي، موشكي و گروههاي نيابتي تعريف ميشد و وقتي در مذاكرات پيش از جنگ، امكان رسيدن به جمعبندي مشترك در اين حوزه به وجود نيامد، دولت ترامپ تصميم گرفت كه با آغاز جنگ و وارد كردن ضربات نظامي، تهران را مجبور به پذيرش شرطهاي موجود در مذاكره كند. در پايان درگيريهاي ۳۹ روزه، نه تنها نشانهاي از تسليم جمهوري اسلامي ايران در اين سه حوزه ديده نشد كه با انسداد تنگه هرمز، حتي ادامه كمپين نظامي نيز غيرممكن به نظر ميرسيد و به اين ترتيب دو طرف به سمت مذاكره و در نهايت تفاهم اسلامآباد حركت كردند. در مذاكرات پيش از جنگ علت اصلي بنبست را ميتوان در يك جمله خلاصه كرد: حداكثر امتيازاتي كه از طرف جمهوري اسلامي امكان ارايه آن وجود داشت، از حداقل خواستههاي طرف امريكايي براي آنكه از توافق جديد به عنوان يك پيروزي يا گشايش ياد كند، كمتر بود و به همين دليل مذاكرات امكان به نتيجه رسيدن پيدا نكردند. بنبست به وجود آمده در مذاكرات پس از جنگ را اما بايد از زاويهاي ديگر بررسي كرد. مذاكرات صلح پس از جنگها معمولا وقتي به نتيجه ميرسند كه شكست يكي از طرفين در ميدان قطعي يا واضح بوده يا شرايط جنگ به جايي رسيده باشد كه ادامه آن براي يكي از طرفين امكانپذير نباشد.
در چنين شرايطي يا مذاكره براي تسليم يكي از طرفين دنبال ميشود يا امتيازات از سمت طرف شكست خورده عرضه شده و سمت پيروز آن را ميپذيرد. در جنگ ۳۹ روزه، اما شرايط به شكلي پيش رفت كه دوطرف در آن اعلام پيروزي كردند. صرفنظر از وجوه رسانهاي و پروپاگانداي جنگ، در عمل نيز ترديدي وجود ندارد كه مشخص كردن يك طرف پيروز لااقل در اين راند از درگيريها ممكن نيست. امريكاييها مدعي نابودي بخشي از تسليحات و زيرساختهاي نظامي جمهوري اسلامي شدند و اين تصور را داشتند كه با ثبت اين آسيبها، ميتوان راه را براي امتياز گرفتن از تهران هموار كرد و در طرف مقابل، نه تنها امكان آفندي از بين نرفت كه تا روز آخر جنگ شليك موشك از سمت ايران ادامه داشت و تلاشها براي بازگشايي تنگه هرمز نيز به جايي نرسيد. پس در پايان جنگ تهران نيز دليلي براي تسليم يا پذيرش شروط طرف مقابل نداشت و حتي اين انتظار را به وجود آورد كه براي بازگشايي تنگه هرمز و در ازاي آسيبهاي وارد شده در دوران جنگ نيز بايد طرف امريكايي امتيازاتي جديد را روي ميز بگذارد. رسيدن به چنين نقطهاي را ميتوان بنبست ديپلماسي دانست. وقتي در پايان يك جنگ، امكان رسيدن به سناريو برد-باخت (برنده و بازنده) وجود ندارد، مسيرهاي باقيمانده را بايد از بين برد-برد و باخت-باخت پيدا كرد. در گزينه نخست، طرفين با درك وضعيت جديد به وجود آمده، تلاش ميكنند بخش مهمي از ايدهآلهاي خود را به نفع رسيدن به توافقي كه جنگ را به پايان ميرساند قرباني كنند، چون در غير اين صورت تنها راه باقيمانده آغاز دور جديدي از درگيريهاي نظامي خواهد بود. به نظر ميرسد كه مذاكرات اخير و تلاش ميانجيگرها براي باز كردن راهي بوده كه در آن دوطرف به نفع توافق، گشايشهايي تازه را پيشنهاد دهند. با اين وجود سابقه طولاني بياعتمادي و اختلاف سياسي، جنگهاي مستقيم و غيرمستقيم و دشواري طراحي گامهايي كه قابليت راستيآزمايي داشته و در صورت تخطي طرف مقابل از مسووليتهايش، برگشتپذير باشد، باعث شده كار براي رسيدن به توافق بسيار دشوار و پيچيده شود. در اينكه روزي بايد در مدلي از مذاكره به اين جنگ پايان داد، ترديدي نيست، اما زمان، كيفيت، موضوعات و افق پيشروي اين مذاكرات همچنان نامشخص است و همين، مدلي از بنبست را پيش روي ديپلماسي قرار ميدهد.