شهر مانده و مسوولان و چند خط تلفن
مرجان يشايايي
هر محلهاي در هر شهري، به خصوص در كلانشهري مانند تهران، ويژگيهاي خود را دارد؛ از تركيب جمعيتي، مشاغل كم و بيش پرتعداد در محله، موقعيت محلي تا ميزان فضاي سبز و دسترسي به منابع آبي و حتي گياهان خاص. همين ويژگيها كه محلات را يگانه ميكنند، اغلب توسط مردم محله ايجاد و توسعه داده ميشود و همين مردم هستند كه جزييات و زير و بم محلات را ميشناسند. اينكه در چه ساعتي فلان بوستان محله پر از بچه ميشود و بايد نور و وسايل بازي مناسب در آن قرار گيرد. كجا محل گرد آمدن سالمندان است و بايد براي رفت و آمد و نشستن بهينهسازي شود. كدام مخزن پسماند مزاحم و سر راه نصب شده. كجا بايد چراغ نصب شود و كدام خيابان يكطرفه بدتر ايجاد ترافيك ميكند و دهها موضوع ديگر را مردم هر محله بهتر از هر كسي ميبينند. آنها بهتر ميدانند كجا بايد زندگي شبانه را برقرار كرد تا مُخل آسايش ساكنان محله نباشد. كجا بايد جشنهاي محلهاي برپا كرد، كجا ميشود پاتوق ايجاد كرد و كجا ميتوان لحظهاي گوش به موسيقي داد كه جواني با لبخندي زيبا با سازي در دست ما را به شنيدن آن مهمان ميكند.
هر قدر مسوولان دانشآموخته و كلاسديده و درسخوانده باشند، تجربه اداره شهرها و روستاها نشان داده، هيچ الگوي تعميميافته و كلي و استانداردي براي مديريت شهري وجود ندارد و اصول كلي شهرسازي و مديريت شهري بايد در هر جايي از كشور، استان، شهر، منطقه و محله محك زده و غربال شوند و تجربه و رضايت و مشاركت مردم شرط لازم و حتمي اين عيارسنجي است. اعلام شمارهها يا سايتهايي براي ارتباط شهروندان با نهادهاي اجرايي شهري، اگر نگوييم ناكارآمد، اما در كوچكترين مقياسهاي ارتباطي جاي ميگيرند؛ اينجا لولهاي تركيده و آنجا درختي آسيب ديده.
آنچه قرار است ديدگان بيناي محله باشد، مردمي هستند كه با محله زندگي ميكنند و محله را ميسازند. براي اين كار اما عملكردهاي فردي نميتوانند راهگشا باشند. اول به اين دليل كه صداهاي فردي كمتر شنيده ميشوند و ديگر اينكه آدمها در انفراد فقط مسائل خود را ميبينند و ساز خود را ميزنند و از مجموعه جدا ميمانند. ايرانيها بهطور سنتي محافل و جمعهاي خود را در محلات داشتهاند كه قرنها بر اساس ريشسفيدي و خويشاوندي دستي در اداره محله داشتهاند. اين جمعها و محفلها امروز ديگر نميتوانند و نبايد بازوهاي مردمي ما باشند. سازوكارهاي مدرن به شهرنشيني و روستانشيني وارد شدهاند كه اين محافل ديگر آنها را نميشناسند و مهمتر از آن، نيمي از اهالي محله يعني زنان و كودكان كه بيشترين حضور را در محله دارند، اصولا در سازوكارهاي سنتي ديده نميشدند و شهر در دست مردان بود.
زماني براي پر كردن جاي خالي تشكيلات محله، شوراياريها ايجاد شدند كه با همه كاستيها و اما و اگرهايي كه دربارهشان گفته ميشد، به هر حال تشكيلات تعريف شدهاي بودند كه ميشد در يك همگرايي متعادل صداي مردم محله باشند، خواستههاي آنها را منعكس و نظرها و جوابهاي مسوولان را منتقل كنند. حال كه همين تشكيلات هم جمع شده، ديگر عملا پلي بين مردم و شهرداري وجود ندارد. صداي مردم شنيده نميشود و از آن سو پاسخهاي مسوولان هم پژواكي ندارد. شهر مانده و مسوولان و چند خط تلفن!