تينا جلالي
اين روزها فيلم اسكورت به كارگرداني يوسف حاتميكيا با بازي امير جديدي و هدي زينالعابدين در سينماهاي سراسر كشور اكران است، فيلمي با مساله و دغدغه مردماني كمتر ديده شده كه براي تامين حداقلهاي زندگي مجبورند هر روز با مرگ چشم در چشم شوند . آدمهايي كه از سر ناچاري و نداري راهي را براي امرار معاش انتخاب ميكنند كه بر لبه زندگي و مرگ قرار دارد. اسكورت با محور قرار دادن مسائل شوتيها، روايتي انساني و باورپذير از مشكلات آنها به مخاطبان ارايه ميدهد. ما با يوسف حاتميكيا، نويسنده و كارگردان اسكورت به همراه بنفشه سامگيس كه گزارش او در روزنامه اعتماد مبناي ساخت اين فيلم قرار گرفت، گفتوگويي انجام داديم كه پيش روي شماست.
مصاحبهاي قبلا با شما داشتم درباره فيلم «شب طلايي» كه شما اشاره كرده بوديد براي ساختش دچار مشكلات خيلي زيادي شده بوديد و تمايل داشتيد از آن به عنوان غمنامه نام ببريد، بفرماييد فيلم «اسكورت» براي شما با چه روحيه و با چه حال و هوايي ساخته شد؟ همان سختيها و مشكلات را متحمل شديد يا اينكه مسير كمي براي شما هموارتر شد؟
قبل از فيلم «شب طلايي» تقريبا چهار فيلمنامه ديگر از جمله «اسكورت» را نوشته بودم كه تا مراحلي براي ساخت پيش ميرفتند، ولي به شكلهاي مختلف به مرحله ساخت نميرسيدند، به اين احساس رسيده بودم كه خب احتمالا من قرار نيست فيلم بسازم و چون «شب طلايي» ميتوانست به رمان تبديل شود با خودم گفتم اگر به مرحله ساخت نرسيد، در فيلمنامه تغييراتي ميدهم و به عنوان كتاب منتشرش ميكنم. ميزان شكستهايي كه تجميع شده بود، باعث شد «شب طلايي» براي من اسم غمنامه گرفت. حالا خدا را شكر كه «شب طلايي» ساخته شد.
«اسكورت» را قبل از «شب طلايي» نوشته بوديد؟
بله، اصلا قرار بود «اسكورت» فيلم اولم باشد، ولي خوشحالم كه فيلم اولم نشد.
چرا؟
«اسكورت» مقدماتي براي ساخت ميخواست كه شايد براي فيلم اول مناسب نباشد، چراكه فيلمساز در فيلم اول با يكسري دشواريها روبهرو ميشود كه نياز به آرامشي نسبي دارد و هر چه لوكيشنها محدودتر باشند، تمركز بيشتري به او ميدهند. اما اسكورت اينگونه نبود؛ اساسا فيلم جادهاي شوخيبردار نيست. در آن دوران، دو يا سه تهيهكننده و چند سرمايهگذار مختلف آمدند و رفتند. يادم هست يكبار سرمايهگذاري از بخش خصوصي فراهم شده بود، جلسات متعددي برگزار كرديم، همه چيز در بهترين شرايط بود، اما در آخرين لحظه سرمايهگذار كنار كشيد. اين اتفاق آنقدر به من فشار آورد كه بعد از شنيدنش، به يكباره متوجه شدم خون غليظي از بينيام جاري شده و روي فرش ريخته، طوري كه ديگر پاك نشد. همان روزها هم فكرم درگير اين بود كه چرا اسكورت، بعد از اين همه تلاش به نتيجه نميرسد و همين سوال بود كه نگذاشت كنار بكشم و باعث شد دنبال راه بعدي بگردم.
مشكلات چه بود؟
دلايل مختلف داشت؛ از بحث مالي گرفته تا مشكلات متعدد پليس و ارشاد تا ماجراي تهيهكننده و تامين سرمايه. اين فيلم در هر بخشش سختيهاي خاص خودش را داشت و پر از موانعي بود كه بايد يكييكي از سرشان رد ميشديم؛ اساسا اسكورت، جهاني از چالشهاي گوناگون در مسير ساخت بود. هنوز هم از حمايت بانك كشاورزي متعجبم. البته بعدها فارابي هم به جمع سرمايهگذاران اضافه شد، اما حمايت بانك كشاورزي را نوعي معجزه ميدانم، چراكه آخرين فيلمي كه اين بانك در آن سرمايهگذاري كرده بود، «يك بوسه كوچولو» بود و اين نشان ميداد كه چقدر معمولا در انتخاب پروژهها محتاط و سختگيرانه عمل ميكند. با اين حال، مديرعامل محترم بانك برادرانه پشت اين كار ايستاد و به ما اعتماد كرد.
سينماي ايران در سالهاي اخير به لحاظ پرداخت مضامين دچار تكژانري شده بود و از ژانرهاي مختلف فاصله گرفته بود و تنوع سليقه در آن ديده نميشد، از طرفي ژانر اكشن بسيار مهجور است، به نظر ميرسد فيلم اسكورت بازگشت خوبي به سينماي اكشن است.
در دوران دانشجويي، روي موضوعات مختلف تحقيق ميكرديم و يكي از آنها دقيقا همين بود كه چرا در دهه ۶۰ فيلمهاي اكشن به وفور ساخته ميشد و بعدها به شدت افول كرد. يكي از دلايلش، فضاي نقدي بود كه در آن دوره حاكم شد؛ فيلمسازان اكشن اغلب در سايه نگاهي قرار ميگرفتند كه آثارشان را در مرتبهاي پايينتر از سينماي «هنري» ميديد. همين فضا باعث شد بسياري از اين فيلمسازان به تدريج از اين ژانر فاصله بگيرند و نتيجهاش كوچي بزرگ از اين نوع سينما بود كه در نهايت به ريزش مخاطب سينما هم انجاميد. اگر نسبت مخاطبانِ دهه ۶۰ را به جمعيت ايران و تعداد سينماهاي آن زمان بسنجيد، به عددي ميرسيد كه واقعا حيرتانگيز است؛ نمونهاش را در استقبال از فيلم «عقابها» ميتوان ديد. دليل ديگر اين است كه فيلم جادهاي و اكشن ساختن اساسا كار سادهاي نيست. شبيه روزنامهنگاراني است كه در حوزههاي پردردسر و تحقيقي كار ميكنند؛ همانهايي كه من اسمشان را «خبرنگاران چريك» ميگذارم، كساني كه براي رسيدن به سوژهشان حتي كتك هم ميخورند و هيچ چيز سد راهشان نميشود. فيلمسازي اكشن هم دقيقا همين ماهيت را دارد. دليل ديگر، مساله هزينه است. امروز اين نوع فيلمسازي بسيار پرهزينهتر شده و كمتر سرمايهگذاري به راحتي پاي چنين پروژههايي ميايستد. البته هزينه «اسكورت» چندان عجيب نبود و از بسياري از فيلمهاي ديگر جشنواره سال گذشته كمتر بود، چراكه سعي كرديم هزينهها را كنترل كنيم. شايد باور نكنيد، بارها از سرِ دلسوزي به من گفتند اين سوژه را رها كن، چون نميشود؛ حتي پدرم ميگفت عمرت را تلف نكن و سراغ سوژه ديگري برو.
بپردازيم به سوژه فيلم «اسكورت» يعني شوتيها، خانم سامگيس، سوژه گزارش شما مبناي فيلم اسكورت شد، بفرماييد كه شوتيها چه كساني هستند و چه توانمنديهايي بايد داشته باشند كه شوتي لقب بگيرند؟ اساسا شوتي چه پديده اقتصادي و اجتماعي است و چه خطراتي دارد؟
سامگيس: سالهاست كه در موضوع قاچاق كالا يا مواد كار ميكنم . زمستان سال ۹۶ كه به بوشهر رفته بودم، در آن مقطع شغل در بوشهر كم بود و تعداد خانوادههايي كه سرپرستشان شغل نداشت و بيكار شده بود، زياد بود، چون آن منطقه گرفتار خشكسالي بود . آن زمان در آن روستايي كه رفتم، ديدم جلوي هر خانه يك پژو است.البته سال قبلش در كردستان ديده بودم كه پژو، ماشين قاچاق است، چون صندوق عقب بزرگي دارد و ميتوانند لاستيكها و فنرهاي لاستيك عقب را دستكاري كنند تا اتاق ماشين بالا برود و در آن بار زيادي بگذارند بدون اينكه اتاق با كف جاده برخورد كند . پژو امكانات ويژهاي دارد و انگار كه براي قاچاق ساخته شده است . از يكي، دو راننده پرسيدم و در جوابم گفتند كه ما شوتي هستيم، گفتم شوتي يعني چي؟ گفتند ميرويم از ساحل و بندر و از انبار يا شهر بوشهر يكسري بار ميخريم، ميرويم سمت كازرون يا هر استاني كه صاحب بار هماهنگ كرده باشد، با چند نفر كه بدون اسم راضي به صحبت شدند، حرف زدم . مثلا يك نفرشان راننده آژانس بود، ولي كرايه آژانس در آن منطقه، جواب خرج زندگي را نميداد . اين افراد فقط ميخواستند مخارج زندگيشان را تامين كنند. تعداد زيادشان در جاده كشته ميشدند، چون با سرعت بالا ميرفتند. شوتيها در وهله اول بايد ماشين ميداشتند و راننده ميبودند . شما وقتي كمي از تهران فاصله بگيريد، آن فرهنگي كه در تهران داريم كه بايد براي رانندگي گواهينامه داشته باشيم يا بايد مراحل قانوني را طي كنيم تا پشت ماشين بنشينيم را نميبينيد و آنجا از اين خبرها نيست . متاسفانه در بلوچستان ديدم كه پسر، وقتي پايش به پدال گاز و ترمز برسد، پشت نيسان سوختكشي مينشيند . در جنوب هم همين بود . بچهها در آنجا به دنيا ميآيند كه شوتي بشوند، چون در آن منطقه واقعا كار نيست. به خصوص در چند سالي كه دولتها به كشتيهاي چيني مجوز دادند، آنها در دريا تور پهن ميكردند و هر چه ماهي بود براي خودشان جمع ميكردند . من در ساحل هرمزگان ديدم كه صياد، يخچالش را باز ميكرد و فقط دو ماهي در يخچال داشت در حالي كه ۸ ساعت براي صيد ماهي در دريا مانده بود و ميگفت من اين دو تا ماهي را ببرم بازار ميناب بفروشم چه به من ميدهند؟ بوشهر هم همين وضع بود و آنجا هم واقعا صيد تعطيل شده بود و آنها چارهاي جز شوتي شدن نداشتند ولي طبق قانون مبارزه با قاچاق كالا، براي پليسي كه در جاده ميگردد، فرقي نميكند كه شوتي، از چه خانوادهاي آمده . يك شوتي كه من مسافرش بودم و من را به عسلويه ميبرد، به من گفت كه همسرم هفت ماهه باردار است و از من قول گرفته كه اين باري كه ميبرم، آخرين سرويسم باشد. همسران و مادران شوتيها نميدانستند كه شوهرشان يا پسرشان يا برادرشان به خانه برميگردند يا نه، چون پليس آن مناطق حكم تير دارد .
سامگيس: در كردستان اين موضوع را زياد ميبينيم. كولبر به خاطر بار تلويزيون كه به كولش بسته، كشته ميشود. هيچ كاري ندارد كه اين كولبر از چه خانوادهاي است. متاسفانه دولتها در اين سالها فقط همان صحنه آخر را ديدند، يعني شوتي را در جاده ديدند كه پشت ماشين، بار بسته است . ولي چرا اين آدم، شوتي شد؟ چرا بدوك شد؟ چرا كولبر شد؟ ببينيد كه شما در آن منطقه شغلي ايجاد نكرديد . در ساحل بوشهر، ماهيگيري كه تور ميبافت به من گفت من اين تور را ميبافم، ولي نميدانم چه زماني و به چه كسي ميفروشم، چون دريا آنقدر خالي است كه كسي از من تور نميخرد . خطر ديگري كه شوتيها با آن مواجه بودند، اين بود كه بار همديگر را ميدزديدند، يعني تصادفات ساختگي درست ميكردند . در فيلم اسكورت هم نشان داده ميشود كه محفظه برف پاككن يا اگزوز را با گازوييل يا مواد دودزا پر ميكنند كه بتوانند راه را ببندند . ميخواهم بگويم كه فقط پليس، سد راهشان نميشود، بلكه خودشان هم يكديگر را گير مياندازند . ولي به مردم فقير منطقه هم كمك ميكنند، شايد بشود گفت رابين هود منطقه هستند .
آقاي حاتميكيا شما اين موضوعات را براي ساخت فيلم دومتان انتخاب كرديد، در مصاحبه قبلي كه با شما داشتم به اين موضوع اشاره كرده بوديد كه موضوعي را براي ساخت انتخاب ميكنيد كه دغدغهتان باشد، شوتيها و كولبرها چقدر دغدغهتان بود كه موضوع فيلم دوم شما شد؟
آشنايي اوليهام با شوتيها از طريق گزارشي بود كه خانم سامگيس در روزنامه اعتماد نوشته بودند. از دوستم آقاي بهراد مهرجو كه نويسنده و خبرنگار هستند، سپاسگزارم كه از من خواستند اين گزارش را بخوانم و گفتند سوژه جذابي است. نكتهاي كه در اين گزارش برايم بسيار جذاب بود، بحث شوتيهاي زن بود؛ آنچه در ذهن ما درباره شوتيها جا افتاده، اين است كه اين كار سراسر مردانه است.
دقيقا.
يا نهايتا نوجوانهاي پسر و مرداني در سنين مختلف. براي من اين سوال پيش آمد كه زنان شوتي چه شكلي هستند؟ آيا زنانگيشان را از دست دادهاند و شمايلي مردانه گرفتهاند؟ اصلا به جهان چطور نگاه ميكنند و چرا سراغ اين شغل مردانه رفتهاند؟اما نكته مهمتر اين بود كه شوتيها گويي منظومهاي از همه مردمان ايران هستند: يكي مغازهدار بوده و مغازهاش بسته شده، يكي كشاورز بوده و آب به زمينش نميرسيده و نتوانسته وام بگيرد، يكي لنجدار بوده، يكي كارگر كارخانهاي بوده كه تعطيل شده؛ همه شغلهاي ديگري داشتهاند. نميخواهم بگويم صد درصدشان، اما اينها آدمهايي بودند كه من و خانم سامگيس در تحقيقات ميداني ديديم و حتي در كنارشان حضور داشتيم.
يعني خودتان شوتي شديد؟
بله، بعد از خواندن گزارش روزنامه، خانم سامگيس به درخواست من تحقيقاتي دوباره و كاملتر از شوتيها انجام داد، اما من هنوز احساس ميكردم بايد خودم هم از نزديك با اين آدمها آشنا شوم تا ببينم در احوالشان چه ميگذرد، براي همين حدود دو هفته ميان شوتيهاي مختلف بودم و حتي بارهايي مثل سيگار را هم با خودشان جابهجا كردم.
اينكه چرا اين سوژه برايم جذاب شد؟ در وهله اول، يك زن قوي ديدم؛ زنان قوي هميشه برايم جذاب بودهاند، زناني كه خودشان فاعلند و ميتوانند به هر دليلي محيطي را تغيير دهند و اين قدرت در زنان شوتي وجود داشت. نكته بعدي اين بود كه با خودم گفتم دردي به اين بزرگي در كشورم هست، پس چطور ميتوانم حرفش را نزنم؟ آدمهايي كه بهطور كاملا فيزيكي براي زندگي ميجنگند؛ جايي كه آدم براي يك لقمه نان بايد بين مرگ و زندگي انتخاب كند.
اما نكته غمانگيز جايي بود كه يك شوتي برايم تعريف ميكرد اگر در مسير ترافيك شود، به جاده خاكي يا لاين مخالف ميروند، چون به هيچوجه ترمز نميزنند. اگر ناگهان با تريلي از روبهرو مواجه شوم، يكصدم ثانيه فرصت دارم فكر كنم كه اگر ترمز بزنم شايد به تريلي برخورد كنم، چپ كنم، زنده بيرون بيايم، اما احتمالا فلج شوم؛ پس پايم را بيشتر روي گاز ميگذارم تا زنده نمانم، چون من نانآور خانهام و اگر فلج شوم، سربار خانوادهام ميشوم. اين يعني جنگيدن براي حداقلهاي زندگي.
جنگيدن براي بقا.
نكته ديگر اينكه به كولبرها حق ميدهم؛ تصوير بيرونيشان غمانگيزتر است. آدمي كه يخچالي روي كولش حمل ميكند و از كوهي رد ميشود، حتما تصويري غمانگيزتر دارد. اما درباره شوتيها معمولا تصور ميشود اوضاع مالي خوبي دارند. اما اگر هزينه بنزين، لاستيكي كه هر دو ماه بايد عوض شود، روغن موتور و هزينه ماشيني كه با قرض كردن خريدهاند را حساب كنيم، تفاوتي با كولبر ندارند؛ حتي شايد كارشان از كولبري خطرناكتر است، چون نرخ مرگوميرشان بالاتر است. وجه ديگر اين است كه فقط حاكميت با آنها مشكل ندارد، بعضي از مردم محلي هم دارند؛ مثلا از روستايي كنار جاده ايستادهاند تا ماشين بگيرند و شوتي كه قصد برخورد ندارد، با سرعت بالا به آنها ميخورد يا با ماشينهاي سواري خانوادگي تصادف ميكند و از اين دست كشتهها كم نيست؛ به همين دليل مردم محلي هم نسبت به اين اتفاقها گلايه دارند. از اين جهت وجهي پيچيده داشتند. به همين دليل من در فيلم خواستم با نگاهي انتقادي و منفي به شوتيها شروع كنم، اما هر چه جلوتر ميرويم، ابعاد زندگيشان را براي مخاطب باز كنم و بگويم آن تصوري كه از شوتي داريد، با واقعيت متفاوت است.
چرا جلوي ساخت فيلم از جانب پليس و وزارت ارشاد گرفته ميشد؟
نظرشان اين بود كه فيلم تبليغ قاچاقچيهاست. به آنها گفتم تبليغ يعني نشان دادن خوشي؛ يعني اينكه نشان دهم شوتي با اين كار در زندگي پيشرفت كرده. پرسيدم كجاي اين فيلم خوشي ميبينيد؟ اگر از من بپرسيد چرا دوست داشتم «اسكورت» را بسازم، ميگويم اگر حتي يك مسوول يا مدير با ديدن اين فيلم تحت تاثير قرار بگيرد و كار يك نفر را راه بيندازد و يك شوتي كم شود، براي من كافي است؛ ميگويم كارم را درست انجام دادهام.
با تمام اين صحبتها، اما فيلم اسكورت تلخ نيست و وجه سينمايي آن بسيار بر موضوع غلبه دارد .
اولين هدفم اين بود كه در زندگي شوتيها تغييري رخ دهد. البته وقتي ميگويم شوتي، نميخواهم بگويم فاصلهاي ميان ما هست؛ شوتيها عدهاي از هموطنانم هستند كه به واسطه شرايط سخت اقتصادي به اين حرفه روي آوردهاند و لزوما هم ساكن جنوب نيستند؛ در هر استاني، حتي در قم، شوتي كار ميكند. اين دردي تلخ است كه روزبهروز به دليل تورم و فشار اقتصادي تلختر ميشود، در حالي كه خود اين آدمها هم مشتاق اين كار نيستند. گاهي ميگوييم فردي قاچاقچي موادمخدر است و سوداگري مالي در كار است، پولهاي هنگفتي جابهجا ميشود؛ اما براي شوتيها، كارشان تلاش براي زندگي است.
تلاش براي بقاست.
اما چرا نخواستم فيلم را تلخ نشان دهم؟ معتقدم، دارم فيلمي ميسازم كه مردم تماشا كنند، چرا بايد نفس مخاطب را بگيرم؟ او هر روز بدبختيهاي خودش را ميبيند، چرا بايد جهاني سياه، هر چند واقعي، به او نشان دهم؟ ميخواستم قهرماني خلق كنم تا او ببيند حتي در سياهي هم شايد نوري باشد. ضمن اينكه تلخي زياد، مخاطب را پس ميزند و او ديگر حرفت را نميشنود. فقط ميخواستم درد شوتيها را نشان دهم؛ هر چند معتقدم «اسكورت» فقط بخشي از اين مشكلات را روايت ميكند و فيلمها و سريالهاي بسياري بايد دربارهشان ساخت. من خودم خيلي از تلخي ماجرا را كم كردم. در دورههاي مختلف، هم ارشاد و هم پليس با فيلم مشكلاتي داشتند و راضي به ساختش نميشدند. به آنها گفتم ميدانيد پيچيدگي مسائل شوتيها بسيار بالاست و من اصلا وارد جزيياتي نشدم كه پليس را زير سوال ببرد.
در فيلم اسكورت ما با پليسي مواجه ميشويم كه بين اخلاق و وظيفه به سمت اخلاق متمايل ميشود، براي به تصوير كشيدن اين صحنهها دچار چالش نشديد؟
وقتي درباره پليس صحبت ميكنيم، حساسيتها بسيار بالاست؛ در ميان سازمانهاي نظامي-امنيتي (سپاه، ارتش، وزارت اطلاعات، پليس و قوه قضاييه)، سختگيرترينشان با فاصله پليس است، شايد چون بيشترين ارتباط را با مردم دارند. حساسيتهاي عجيبي هم دارند، از دكمه لباس گرفته تا هر نكتهاي كه وجهي منفي از نظر آنها به شخصيت پليس بدهد. اين حساسيتها فيلمسازان را بسيار محدود ميكند.
درباره وجه انساني فيلم ميگويم در سينما ما با انسان طرفيم؛ وقتي طرفم انسان است، مگر ميتوانم فيلم غيرانساني بسازم؟ انسان از نظر من هميشه چندوجهي است، همانجايي كه ميان وظيفه و اخلاق دست به انتخاب ميزند؛ البته اخلاق در لحظات مختلف معاني متفاوتي دارد. اما وقتي وارد چنين سوژههايي همچون اسكورت ميشويم، اگر با نگاهي صفر و صدي با آن برخورد كنيم، مخاطب پس ميزند؛ ضمن اينكه چنين شخصيتهايي در ذهن مخاطب جا نميگيرند، به ياد نميمانند و ملموس نيستند، شبيه آدمهاي مقوايي ميشوند.
سازمان سينمايي با فيلم زاويه نداشت؟
فيلم «اسكورت» در دو دولت مختلف مجوز گرفت؛ يكي در دولت آقاي روحاني و ديگري در دولت آقاي رييسي.
چرا در دولت روحاني فيلم ساخته نشد؟
آن زمان مجوز گرفتيم و بخشي از سرمايه هم فراهم شده بود، اما پليس جلوي كار را گرفت و گفت اجازه ساخت نميدهم. البته بايد بگويم مدير فعلي ناجي هنر، جناب آقاي كاتبي، برادرانه كنار ما ايستادند و تمام تلاششان را كردند تا زبان مشتركي پيدا كرده و از سد پليس عبور كنيم. در دولت آقاي رييسي، مجوز ساخت فيلم از سوي شوراي پروانه ساخت، به سختي و با مصائب زياد صادر شد، چراكه تفسيرهاي مختلفي از فيلمنامه وجود داشت. يكي از اعضاي آن شورا كه گويي فراموش كرده بود جايگاهش تعامل با فيلمساز است و بايد با ادبياتي مسوولانه نكاتش را مطرح كند، به جاي آن اما در پي نوشتن مقالهاي بود براي كوبيدن هر چه تمامتر فيلم؛ در يكي از بندهاي همان نقد آتشين نوشته بود كه اين فيلم در پي نشان دادن «زن، زندگي، آزادي» است. گفتم كمي جستوجو كنيد، متوجه ميشويد فيلمنامه «اسكورت» پيش از آن ماجرا نوشته شده. اما گفتم اگر منظورتان از زن، زندگي، آزادي اين است كه زني قوي و كنشگر در «اسكورت» نشان دادهام و از همين بابت احساس خطر كردهايد، بله، اين كار را ميكنم؛ من در پيدا كردن سوژههايم هميشه جذب كاراكترهاي زنانِ كنشگر ميشوم و به آن اعتقاد دارم. اما اين چه تفسيري است كه شما داريد و چرا مرا وارد اين بازيها ميكنيد؟ در مجموع ميتوانم بگويم فيلمنامه از نقطه نوشته شدن تا مجموع نظرات وزارت ارشاد و پليس، واقعا مرا خرد كرد؛ روزهايي بود كه با اشك از ناجي هنر بيرون ميآمدم و با خودم ميگفتم با من چه ميكنند؟ اما كنار نميكشيدم.
جريتر ميشديد؟
دقيقا.
براي همين بود كه شما در نشست مطبوعاتي فيلمتان در جشنواره گفتيد كه ديگر سمت ساختن چنين فيلمي نميرويد؟
خيلي درد كشيدم. البته بعد از بازخورد مخاطبان، از آن درد فاصله گرفتم و شايد دوباره دوست داشته باشم سراغ چنين سوژههايي بروم؛ سوژههايي كه ذات ساختشان دشواري زيادي دارد. فارغ از حاشيهها، وقتي وارد جاده ميشويد، با مجموعهاي از ناشناختهها روبهرو هستيد؛ در بحث صحنههاي اكشن كه در جاده فيلمبرداري ميشد، با تمام هماهنگيها، هر لحظه ممكن بود ماشيني با شما برخورد كند، براي بازيگر اتفاقي بيفتد و هزار ماجراي ديگر. براي همين هر جاي «اسكورت» را نگاه ميكنم، كمي دردم ميگيرد.
رنج تحمل كرديد.
واقعا رنجنامه بود، اما شيرين. اساسا معتقدم انسان با رنج آفريده شده و بايد راه خودش را پيدا كند.
از ابتدا نقش را براي امير جديدي نوشته بوديد؟
بله، اولين گزينه در ذهنم بود و «اصلان» را با شخصيت او نوشتم؛ امير چه به لحاظ فيزيك و چه رفتار و گويش، دقيقا اصلان بود. بچهتهرانياي كه مرام و مسلك خودش را دارد و اگر پاي چيزي بايستد تا انتهايش ميماند و هيچ چيز متوقفش نميكند. امير بازيگر توانمندي است و اصلان را به بهترين شكل ممكن زندگي كرد و سمت ديگر ماجرا، هدي زينالعابدين كه پيش از اين نقشهايي هم بازي كرده بود.
خانمطور بود.
بله، جهاني ديگر داشتند. حالا در «اسكورت» قرار بود هدي به يكباره كاراكتري افسارگسيخته را بازي كند؛ «حلما»، نانآور خانواده خودش و چند زن ديگر است. جنس اين كاراكتر تا حدي شكل ديگري از اصلان بود؛ تكليفش با خودش معلوم بود، جنگنده بود و از آنجا كه بالاخره شوتي بود، داشت روي زندگياش قمار ميكرد و با جهان آنها خو گرفته بود. يكي از ويژگيهاي مهم حلما كه از اصول اوليه شوتيهاست، نترسيدن از سرعت است؛ اما هدي زينالعابدين خودش فوبياي رانندگي با سرعت بالا داشت. با اين حال، به شكلي رشكبرانگيز، به محض شروع فيلمبرداري، هدي چنان در قالب حلما فرو ميرفت كه انگار هيچ ابايي از سرعت بالا ندارد و پايش را تا انتها روي گاز ميبرد. اما همينكه پلان تمام ميشد، چنان دستوپايش ميلرزيد كه بايد ليوانهاي آب قند به سويش روانه ميشد. (ميخندد)، سمت ديگر ماجرا كاراكتر مجيد بود كه بايد با لهجه بوشهري حرف ميزد و جز او تعداد زيادي از افراد حاضر در فيلم بايد با لهجههاي بوشهري و شيرازي حرف ميزدند و صادقانه من از درنيامدن لهجه نگران بودم.
زمان جشنواره در سينماي مردمي اسكورت را ديده بودم استقبال خوبي شده بود، همانطور كه ميدانيد براي اكران بحث تبليغات مهم است، براي ديده شدن بيشر فيلم چه برنامهاي داريد؟
تلاش ميكنيم فيلم را خوب به مخاطب معرفي كنيم. شرايطي كه الان در آن هستيم، شرايط نرمالي هم نيست؛ اوضاع روزبهروز تغيير ميكند، اما با توجه به موضوع و تمپويي كه فيلم دارد، اميدوارم مخاطبان خوبي جذب فيلم شوند. در بحث فروش، دو نكته برايم اهميت بيشتري دارد: يكي اينكه موضوع شوتيها ديده و ديگري اينكه ژانر اكشن در سينماي ايران دوباره احيا شود. اگر اين فيلم خوب بفروشد، فردا فيلمساز ديگري كه بخواهد در اين ژانر تجربه كند، ميتواند با استناد به فروش «اسكورت»، سرمايهگذار را مجاب كند و با ريسك كمتري سراغ اين ژانر برود؛ اتفاقي كه براي انيميشن هم افتاد و حالا سرمايهگذاران به ساخت فيلم انيميشن تمايل بيشتري دارند.
براي ساخت اسكورت به سينماي هاليوود هم نگاه داشتيد؟
من فيلمهاي زيادي در ژانرهاي مختلف ميبينم و طبيعتا نه صرفا براي سرگرمي، بلكه براي ياد گرفتن؛ چه از تماشاي فيلم خوب و چه بد. در «اسكورت» تمام تلاشم اين بود كه استانداردي را براي فيلم نگه دارم. اگر بپرسيد آيا اين كيفيت، سقفِ توانايي و خواسته من است؟ بايد بگويم نه، واقعا نه؛ الان كه فيلم را ميبينم كم حرص نميخورم، «اسكورت» سقف آرزويم نيست. اما تمام انرژي و تلاشم را در آن گذاشتم تا براي مخاطبي كه به راحتي به فيلمهاي هاليوودي و آثار باكيفيت دسترسي دارد، دستكم كفِ استاندارد را رعايت كنم و به او بياحترامي نكرده باشم؛ تصوير و صداي خوب ببيند و بشنود و از همه مهمتر، داستاني ببيند كه با شخصيتها و روايتش تا انتها همراه شود.
درباره مقايسهاي كه بين پدر و پسر حاتميكيا انجام ميدهند، تمايل داريد برايمان صحبت كنيد؟
مقايسه شدن با ابراهيم حاتميكيا جزو افتخارات من است؛ فرزند ايشان هستم و اين مقايسه كاملا طبيعي است. نه در ايران كه درباره فيلمسازان و هنرمندان جهان و فرزندانشان هم هميشه چنين مقايسهاي انجام ميشود، پس براي من هم عجيب نيست. جدا از اينكه ابراهيم حاتميكيا پدر من است، او يكي از فيلمسازان مطرح اين كشور است و مردم با فيلمهايش خاطره دارند. پدرم يكبار به من گفت اگر ميخواهي فيلمي بسازي و حرفي براي گفتن نداري، فيلم نساز. حق هم داشت، چون كارگردان تكنيسين كم نداريم. كارگرداني، بحث تكنيك است و در جاي خود اهميت دارد، اما اينكه كارگردان چه ميخواهد بگويد و چرا ميخواهد بگويد، مهم است؛ همان چيزي كه باعث ميشود براي گفتنش بجنگد و از نظر من آنجاست كه به كارگردان ميگويند فيلمساز. اما درباره پدرم، آنچه بيشتر از هر چيز به آن غبطه ميخورم، نگاه او است. او آرماني دارد كه هرگز رهايش نميكند و در همه فيلمهايش، به شكلهاي مختلف، به دنبال همان آرمانهاست؛ فيلمهايش رنگ آرمانهايش را دارند. البته اين به معناي غرق شدن صرف در آرمان يا شعارزدگي نيست؛ پدرم معتقد است سينما، صنعت و تكنيك است و در كنارش بايد داستان را درست تعريف كرد. او اين دو ويژگي - آرمان و تكنيك - را با هم دارد، بهطوري كه هر كس فيلمش را ببيند، ميفهمد سينماي ابراهيم حاتميكياست. در اين سالها واقعا تلاش كردهام از پدرم بياموزم، اما نگاه خودم را به موضوعات داشته باشم و اين كاملا طبيعي است، چون او متعلق به نسلي ديگر است و من به نسل ديگري تعلق دارم.
در واقع فرزند زمانه خود بودن درباره شما تعبير بيشتري دارد.
تلاش ميكنم فيلمي بسازم كه به آن اعتقاد دارم؛ شايد روزي به فيلم فانتزي هم علاقهمند شوم. براي من مهم اين است كه دنبال موضوعات كمتر ديده شده بگردم، مثل شوتيها.
سامگيس: و نكته آخر دردناكترين چيزي كه در مورد كولبرها شنيدم، مربوط به پنج كولبر در روستاي كوران در منطقه سيلواناي آذربايجان غربي است . اين 5 نفر به روستاهاي تركيه رفته بودند و در ارتفاعات بهمن سرازير شد و زير بهمن دفن شدند . شب، با پسر جواني از خانواده يكي از همين 5 نفر صحبت كردم و گفتم الان از روستا چه ميبيني؟ گفت روستايي كه با چراغ نفتي روشن است و پسرهاي همسن خودم كه انگشتهاي پايشان يخ زده و قطع شده است . گفتم چرا؟ گفت براي اينكه ما ۱۵ ساعت در برف و كولاك راه ميرويم و انگشتان پا يخ ميزند و وقتي برميگرديم، مجبوريم انگشتهايمان را قطع كنيم. روستاي كوران، پر از پسرهايي است كه ديگر انگشت پا ندارند .