بيوك ملكي و روايت وطن
علياصغر شعردوست
«شب رسيد // مادر و مادربزرگ // محسن و پروانه و ناهيد و من // گرمِ بگو و بخند: // سار پر - باز پر - هدهد و گنجشك - كبوتر - كلاغ - جغد دلآزار پر- يا به غلط - مار پر». بيوك ملكي در اين چند سطر، جهاني از اميد و وحشت و عشق را در يك خانه كوچك جاي داده است. شاعري كه در كلماتش، واژه «پر» شدن، از بازي شبانه كودكي تا فريادِ مادري در ويرانه سير ميكند. اين واژه، در سه پرده از شب و صبح و ظهر، روايتگر وطني است كه در شب، آرزوي پرواز دارد؛ در صبح، آوار ميشود و در ظهر، با عشق، از نو ساخته ميشود.
بيوك ملكي، متولد ۱۳۳۹ در روستاي زرجهبستان قزوين، در تهران بزرگ شد و از همان نوجواني، با شعر و نقاشي انس گرفت. او كه با تشويق مدير دبيرستانش، آقاي نيكروش، به شعر روي آورد، بعدها در كانون پرورش فكري، راديو، حوزه هنري و انتشارات سروش به فعاليت پرداخت. در همين سالها بود كه افتخار همكاري با اين هنرمند نجيب و دوست قديمي را در انتشارات سروش يافتم؛ روزگاري كه مديريت اين انتشارات با اينجانب بود و بيوك ملكي، با آن ذوقِ سرشار و نگاهِ تصويرياش، يكي از چهرههاي شاخصِ مجله سروش نوجوان به شمار ميرفت. آن روزها، در فضايي سرشار از شور و شوقِ فرهنگي، اشعار او را ميخواندم و در هر بيتش، تصويري تازه از وطن را ميديدم كه از خانه و مادر و كوچه آغاز ميشد و تا آسمانِ اميد پيش ميرفت. او با همان زبانِ ساده و بيپيرايهاش، از دلبستگيهاي كوچك و بزرگِ اين سرزمين ميسرود و من، در طولِ اين سالها، او را راوي صادقِ روزگارِ خويش يافتم؛ راوي فروتني كه هيچگاه از وطن و خانواده و كودكي جدا نبود.
در شعر سه بخشي «شب، صبح، ظهر»، ملكي با زباني كه در عين سادگي، از رمز و راز تهي نيست، سه وضعيتِ يك وطن را به تصوير ميكشد. شب، بازي كودكانه با پرندهها و حتي مار، در تاريكي آن، بيش از آنكه سرگرمي باشد، آرزوي پرواز است؛ آرزويي كه در آن، همه چيز، حتي جغدِ دلآزار و مار، از قفسِ زمين رها ميشوند. اين تصوير، بيآنكه از جنگ سخني به ميان آورد، به آزادي اشاره دارد؛ آزادياي كه در تاريكي شب، در دلِ يك خانه ساده، با «بخند» و «بگو»هاي كودكانه، زنده نگاه داشته ميشود. صبح، اما اين اميد، در برابرِ واقعيتي ديگر رنگ ميبازد؛ واقعيتي كه در آن، خاك دهان باز ميكند و از پر شدنِ شهر و كوچه و سنگ و گل و شيشه و باغ از ريشه ميگويد. اينجا، پر شدن از جنسِ آوار است؛ آواري كه نه بر سرِ خانهها، كه بر سرِ ريشهها فرو ميريزد و باغ را از زمين جدا ميكند و ظهر، در اوجِ اين ويراني، مادر از گوشه خرابه، عشق را فرياد ميكشد و خانه و محسن و پروانه را با آن پر ميسازد. اين سه پرده، روايتِ وطني است كه در شب، آزادي ميطلبد؛ در صبح، ويران ميشود و در ظهر، با عشق، از نو ساخته ميشود.
«ظهر شد
مادرم از گوشه ويرانه خواند:
عشق پر - خانه پر - محسن و پروانه پر»
ملكي در اين سه تصوير، وطني را روايت ميكند كه در شبِ بازي، از مار نيز پرواز ميطلبد؛ در صبحِ جنگ، از ريشه تهي ميشود و در ظهرِ ويراني، با عشق از نو ساخته ميشود. اين سه لايه، نه توضيحِ يك رويداد كه تصويرِ سه حالت از يك وطنِ زخمي و اميدوار است؛ وطني كه در هر سه، همچنان در جستوجوي پر شدن است.
در شعر ديگري از او، اين نگاهِ تصويري به وطن، در قالبي ديگر جلوه ميكند. او در مجموعه «در پيادهرو»، از پيادهرويي سخن ميگويد كه روايتگرِ زندگي است؛ پيادهرويي كه در آن، قدمها و نگاهها و خاطرهها در هم تنيدهاند و وطن را در كوچكترين حركتها معنا ميبخشند. در «كوچه دريچهها»، از دريچههايي ميگويد كه به كوچه باز ميشوند و از خوابهايي كه در آنها، پرندهها و آسمان و اميد جاري است:
«كوچه دريچهها
از پنجرهها
پرندهها را ميديد
كه از آسمان
به زمين ميآمدند
و از زمين
به آسمان ميرفتند»
ملكي، در كنار شعر، نقاشي را نيز چونان زباني ديگر براي روايت وطن به كار گرفته است. او كه نقاشي را از كريم نصر آموخت، در سالهاي اخير، مجموعهاي از نقاشيهاي خود را با عنوان «مدام آباد» به نمايش گذاشت. اين مجموعه، حاصل رجعت دوباره او به نقاشي در روزگاري بود كه خانهها دوباره به آخرين سنگرِ امنيت بدل شدند. او خود در اين باره گفته است كه نقاشي، او را از ناملايمات روزگار فارغ ميكند و ذهنش را تنها به درخت و زمين و آسمان و پرنده مشغول ميدارد. اين نگاهِ طبيعتگرا در نقاشي، با شعرهايش كه از ويرانه و جنگ و عشق ميگويند، در تضاد است؛ اما هر دو، به يك چيز اشاره دارند: وطن در طبيعتِ بكر و در ويرانه جنگ، هر دو زنده است و هر دو نيازمندِ روايت. در نقاشيهايش، درختانِ سر به فلك كشيده و آسمانهاي بيكران، گويي روايتي ديگر از وطني هستند كه در سايهسارِ درختان و در زمزمه باد، همچنان نفس ميكشند.
بيوك ملكي با مجموعههايي چون «كوچه دريچهها»، «در پيادهرو»، «چرا توسنگي؟»، «بوق سگ» و «از هواي صبح»، جايگاه خود را در ادبيات كودك و نوجوان ايران چنان استوار كرده كه جوايزي چون دوچرخه طلايي و تنديس عباس يمينيشريف، تنها گواهيهايي بر عمق تاثير او است. ميراثِ راستين او، تصويرهاي مكرر و سادهاي هستند كه در شعرش جان گرفتهاند؛ پرندهاي كه هر شب از دلِ بازي كودكانه، مار را نيز به پرواز فرا ميخواند، مادري كه در ميانِ ويرانه، عشق را فرياد ميكشد و خانهاي كه از همان عشق، باز پر ميكشد. ملكي در اين تصاوير، به كودكان ميآموزد كه پرواز را از كوچكترين چيزها آغاز كنند؛ از يك بازي شبانه، از يك نگاهِ مادر، از يك خانه پر از عشق. او وطن را در همين تصاويرِ كوچك معنا ميكند و نشان ميدهد كه حماسه، گاه در سادهترين كلمات، بزرگترين فرياد را در خود نهفته دارد.