عليرضا كريميصارمي
در روزگار ما، ذهن آدمي در ميان انبوه سازهها، ايدئولوژيها و نظريههايي كه از كهنترين روزگار تا امروز شكل گرفتهاند، پيوسته در رفتوآمد است؛ گاه با تاملي طولاني و گاه با نگاهي گذرا.ذهن جستوجوگر بشر، بر پايه تجربهها و آموختههايش، بيآنكه خود بداند، هر آنچه پيش روي او است، ميسنجد و تحليل ميكند: دل ميبندد، مكث ميكند و آنچه با ذوق و آگاهي نسبياش همسوتر است، برميگزيند. او در برابر ساختمانها ميايستد، در موزهها و نگارخانهها به تماشاي آثار هنري ميپردازد، در كتابها و نشريات با انديشه صاحبنظران حوزههاي گوناگون روبهرو و از راه رسانهها با جهان سياستمدارانِ روزگارش آشنا ميشود؛ گاه منتقدي تند است و گاه پيروي مشتاق.
اما اين دلبستگي و جذب شدن از كجا سرچشمه ميگيرد؟ پاسخ را شايد بتوان در حضور ايدههاي نو جست؛ ايدههايي كه در هر حوزه-از هنر و معماري گرفته تا سياست و دانش-چنان نيرويي در خود دارند كه ذهن را به سوي خويش ميكشند. درست در همين نقطه است كه پرسش اصلي اين نوشتار سر برميآورد: ايده نو چگونه پديد ميآيد، چگونه بر ذهن ما چيره ميشود و چرا برخي ايدهها توان آن را دارند كه جهان پيرامون ما را دگرگون كنند؟
آغاز رازآميز
ايده نو زاده آرايشي تازه و چندوجهي از الگوهاي آشناست؛ محصول مشاهدهاي ژرف، ذهني پويا و جسارتي كه انديشه را به نواحي ناشناخته خود ميبرد، پاسخي كه جهان آرام و بيصدا به پرسشهاي تازه انسان عرضه ميكند.اين الگوهاي آشنا ميتوانند فرمها و رنگهاي پيشين در هنر باشند، ساختارها و مصالح در معماري، مدلهاي حكمراني و تجربههاي تاريخي در سياست يا آيينها و باورهاي مرسوم در فرهنگ و اجتماع.
براي فهم چگونگي پيدايش ايده نو، بايد اندكي از جهان انباشته و پيچيده امروز فاصله گرفت و نگاه را به لحظهاي بازگرداند كه انسان، براي نخستينبار، از ميان تجربههاي پراكنده زيستن، «آگاهي» را چون نقطهاي روشن در تاريكي تشخيص داد؛ همان لحظهاي كه ذهن تازه بيدار شده دريافت، ميتواند جهان را نه فقط تجربه كند، بلكه بسازد، چيزي بيافريند كه پيشتر وجود نداشت.اين آغاز رازآميز كه در تاريكي غارها يا در خطوط نخستين ابزارهاي انساني شكل گرفت، سرآغاز راهي شد كه بعدها هنر، سياست، فرهنگ، دانش و تمامي سازههاي تمدن از دل آن روييدند.
بازگشت به غارها
چندي پيش، در فرصت ديدار از غار كرفتو در استان كردستان، در برابر دهانه عظيم و پيچوخمهاي صخرهاي آن، ناگهان خود را در مواجهه با سكوتي هزاران ساله يافتم؛ سكوتي كه هنوز رد نفس انسانهايي را در خود نگه ميداشت كه روزگاري در دل همين سنگها زيسته بودند. كتيبهاي يوناني بر سر در يكي از اتاقهاي طبقه سوم غار، از اين مكان به عنوان معبد هراكلس ياد ميكند و از اهميت آييني و فرهنگي آن حكايت دارد.معماري غار، با اتاقها و راهروهاي به دقت به هم پيوسته و نورگيرهايي رو به بيرون و نقوش تجريدي انسان، حيوان و گياه، گواه نخستين تلاشهاي انسان براي خلق فضا، معنا و نظم است.پژوهشها نشان ميدهد كه در دورههايي از تاريخ، بخشهايي از غار زير آب بوده و سپس ارتفاعات آن از آب بيرون آمده است.
تجربه حضور در غار كرفتو، با سكوت ديرينه و ردپاي زيست انسان در دل صخرهها، يادآور ناگزير بودن انسان در طول تاريخ به نوآوري و ابداع است.اين تجربه تنها نمونهاي از هزاران غار در سراسر جهان است-از لاسكو در فرانسه تا آلتا در اسپانيا و بيركلين در تركيه-جايي كه انسانهاي نخستين، با طراحي فضا، تقسيمبندي سكونتگاه و خلق نشانهها كوشيدند نظم و معنا را به زندگي جمعي خود وارد كنند.
انباشت آرام تجربه
در چنين فضاهايي، ايدههاي نو زاده شدند: راهحلهايي براي مديريت منابع، سازماندهي گروهي و پيشنمونههايي از قانون و روابط اجتماعي.اين تجربههاي جمعي پايهاي شدند براي مرحلهاي تازه از تكامل بشر؛ جايي كه انديشه نو در قالب خط ميخي ثبت شد و امكان سياست، اداره و ساماندهي جامعه براي نخستينبار پديد آمد.
مشاهده تلاشهاي نخستين انسان براي خلق فضا و معنا، همان روندي را به ذهن ميآورد كه پژوهشگران امروز در بررسي نوآوري مدرن شناسايي كردهاند.گويي ميان تجربه انسانِ ساكنِ غار و انديشمندِ معاصر، رشتهاي نامرئي از تداوم انديشه وجود دارد.يكي از نمونههاي شاخص اين نگاه، ويرجينيا هيوز است كه در مقاله خود با عنوان «ايدههاي نو از كجا ميآيند؟» نشان ميدهد ايدههاي نو نه از جرقهاي ناگهاني، بلكه از انباشت آرام تجربهها و پيوندهاي كوچك فكري شكل ميگيرند.
هيوز بر اين نكته تاكيد ميكند كه ايدههاي نو، برخلاف تصور رايج، حاصل لحظهاي ناگهاني يا تجربه «يافتم» نيستند.او با بررسي زندگي و شيوه انديشيدن مخترعاني چون توماس اديسون و نيز با اتكا به پژوهشهاي نوين در علوم شناختي، نشان ميدهد كه نوآوري بيش از هر چيز محصول حركتي تدريجي، آرام و انباشتهشونده است. نمونهاي روشن از اين فرآيند را ميتوان در كار اديسون مشاهده كرد: او پس از دستيابي به اختراعاتي چون گرامافون و لامپهاي تجاري، آزمايشگاهي در وست اورنجِ نيوجرسي تاسيس كرد و گروهي از دانشمندان و مهندسان را گرد هم آورد.حاصل اين همكاري، افزون بر توسعه اختراعات پيشين، به توليد ابزارهايي چون كينتوسكوپ-دستگاهي براي مشاهده تصاوير متحرك-انجاميد؛ اين نتيجه يك ذهن منفرد نبود، بلكه ثمره انباشت تجربه و كار جمعي بود.
از نگاه هيوز، مخترعان و انديشمندان بزرگ اغلب مسير انديشه خود را از راه قياس و تشبيه ميسازند؛ يعني تجربهها و دانستههاي پيشين را به مسالهاي تازه پيوند ميزنند.نمونهاي تاريخي از اين فرآيند را ميتوان در نوشتههاي ويتروويوس، معمار رومي ديد؛ او بيش از دو هزار سال پيش، در توضيح شيوه بهينه ساخت سالن تئاتر، رفتار صوت را با امواج اقيانوس مقايسه كرد تا چگونگي انتشار صدا را براي مخاطبانش روشن سازد.
تعامل، همكاري تجربههاي گوناگون
نمونهاي ديگر، يوهانس كپلر است كه براي توضيح حركت سيارات و تفاوت سرعت آنها در مدارهايشان، از تشبيهات و مفاهيمي بهره گرفت كه پيش از او رايج نبود. او با تحليلهاي خود نشان داد كه نيروهايي ناشناخته از مركز منظومه خورشيدي بر مدار سيارات اثر ميگذارند؛ مسيري فكري كه بعدها به تكوين مفهوم گرانش انجاميد.در اينجا نيز ايده نو نه از انكار كامل گذشته، بلكه از بازچيني و گسترش تدريجي دانستههاي پيشين پديد آمد.
هيوز براي تقويت اين ديدگاه، به مطالعات علمي معاصر نيز اشاره ميكند.پژوهشي كه جوئل چان و كريستين شون از دانشگاه پيتسبورگ انجام دادند، فرآيند شكلگيري ايده را در يك تيم طراحي بررسي كرد؛ تيمي ده نفره با تخصصهاي گوناگون كه روي ساخت پرينتر دستي براي كودكان كار ميكردند. نتايج اين مطالعه نشان داد كه مقايسههاي نامتعارف لزوما به جهشهاي ناگهاني ذهني منجر نميشوند، بلكه اغلب زنجيرهاي از پيوندهاي كوچك و تدريجي را شكل ميدهند؛ همان الگويي كه در تجربه اديسون و كپلر نيز قابل مشاهده است. اين يافتهها يادآور ميشوند كه انباشت آرام بينشهاي كوچك، به اندازه خلق مستقيم مفاهيم كاملا نو، زمينهساز نوآوري است.
به بيان ديگر، از منظر هيوز، خلاقيت نه محصول يك جرقه منفرد، بلكه نتيجه تعامل، همكاري و پيوند ميان تجربههاي گوناگون است؛ روندي آرام و پيوسته كه ذهن را به سوي خلق ايدههاي نو سوق ميدهد و امكان زايش نوآوري را در بستري جمعي و پويا فراهم ميآورد.او حتي تجربه شخصي خود در نوشتن را نيز مويد همين نكته ميداند كه هيچ ايدهاي كاملا نو نيست، اما تركيب و چينشي تازه از ايدههاي موجود ميتواند افقي نو براي فهم جهان بگشايد.
خانوادهاي در طول زمان
در امتداد همين نگاه كه خلاقيت را حاصل پيوستگي و تداوم تاريخي ميداند و نه زايش از خلأ، جف دگراف نيز به سازوكارهاي جمعي و بيناذهني پيدايش ايدهها توجه ميكند. او در مقاله خود با عنوان «در باب پيدايش ايدههاي نو» مينويسد كه ايدههاي نو هرگز از هيچ پديد نميآيند؛ آنها همواره ريشهاي در گذشته دارند. ايدهها محصول تلفيق، بازآرايي و تركيب دوباره آن چيزياند كه پيشتر وجود داشته است.دگراف نشان ميدهد كه ايدهها معمولا دو مسير اصلي را طي ميكنند: نخست، مسير انتشار، يعني جابهجايي يك ايده از ذهني به ذهن ديگر و دوم، مسير تكثير مستقل، يعني شكلگيري ايدههاي مشابه در زمانها و مكانهاي متفاوت، بيآنكه ارتباط مستقيمي ميان آنها وجود داشته باشد.
از نگاه او، ايدههاي نو همچون خانوادهاياند كه در طول زمان، در محيطهاي گوناگون تكامل مييابند و خود را با شرايط تازه سازگار ميكنند.آنچه به يك ايده ارزش و معنا ميبخشد، صرفا تازگي ظاهري آن نيست؛ بلكه توانايياش در خلق تركيبهاي تازه، كاربردهاي نو و ورود به زمينههاي متفاوت است.ايده، زماني زنده و اثرگذار باقي ميماند كه بتواند خود را بازآفريني كند.
بازانديشي خلاقانه و تعهد مسوولانه به نيازهاي واقعي انسان
در همين راستا، ويكتور پاپانِك در كتاب طراحي براي دنياي واقعي، تصويري انتقادي از جهاني ترسيم ميكند كه به رفع تكليف بسنده كرده است؛ جهاني كه در آن طراحي و انديشه، بيش از آنكه در پي كشف و خلق معنا باشند، در چرخه مصرف، تكرار و كاركرد صرف گرفتار شدهاند.پاپانك نشان ميدهد هنگامي كه ذهن و عمل به حداقلها رضايت ميدهند و از تلاش براي رسيدن به كيفيت و معنا بازميمانند، ايدههاي نو مجال زايش نمييابند و نوآوري به بازتوليد فرمها و الگوهاي آشنا فروكاسته ميشود.از نگاه او، نو بودن يك اثر يا انديشه نه در نمايشگري و تفاوت ظاهري، بلكه در بازانديشي خلاقانه و در تعهدي مسوولانه به پاسخگويي به نيازهاي واقعي انسان و جامعه معنا پيدا ميكند.فقدان ايده نو، در اين معنا، نشانهاي از سطحي شدن جهان و رضايت به كاركرد صرف است.
آنچه پاپانك به مثابه بحران در طراحي و انديشه ترسيم ميكند، به حوزه حرفهاي يا فرد خلاق محدود نميماند، بلكه ريشه در بستري گستردهتر دارد كه فرهنگ ناميده ميشود.هنگامي كه يك فرهنگ به رضايت از حداقلها خو ميگيرد و كاركرد را جايگزين معنا ميكند، خلاقيت نيز از امري زاينده به كنشي تكرارشونده تقليل مييابد.در چنين شرايطي، فقدان ايده نو نه حاصل ناتواني فردي، بلكه بازتاب ساختارهاي فرهنگي است كه امكان تجربه، گفتوگو و بازانديشي را محدود ميكنند.
ايدههاي نو محصول فرهنگهاي باز، چندصدايي و پذيراي تفاوت
پژوهشهاي معاصر در حوزه تفكر طراحي نيز بر همين پيوند ميان خلاقيت و فرهنگ تاكيد دارند.در بخش «خلاقيت و فرهنگ: آخرين دستاوردها» از كتاب پژوهش تفكر طراحي: همآفريني در عمل، خلاقيت نه به مثابه استعداد فردي، بلكه به عنوان پديدهاي فرهنگي و جمعي فهم ميشود؛ پديدهاي كه در بستر تعامل، گفتوگو و مشاركت شكل ميگيرد.از اين منظر، ايده نو محصول ذهني منزوي نيست، بلكه حاصل شبكهاي از روابط، زبان مشترك و تجربههاي انباشته است.اين رويكرد نشان ميدهد فرهنگهاي باز، چندصدايي و پذيراي تفاوت، بستر مساعدتري براي زايش ايدههاي نو فراهم ميكنند، در حالي كه فرهنگهاي بسته و سلسلهمراتبي، حتي خلاقترين افراد را نيز به احتياط و تكرار سوق ميدهند. در عين حال، خلاقيت و ايدههاي نو نهتنها در بستر فرهنگ رشد ميكنند، بلكه توان دگرگونسازي خود فرهنگ را نيز دارند.هنگامي كه انديشههاي تازه و كنشهاي خلاقانه وارد ميدان ميشوند، قواعد تثبيتشده بازخواني ميشوند، نظمهاي موجود به چالش كشيده ميشوند و فرهنگ، به تدريج، به سوي گشودگي، چندصدايي و پذيرش تفاوت حركت ميكند.از اين منظر، خلاقيت نيرويي فعال است كه ظرفيت تحول را در خود فرهنگ بيدار ميسازد.
انديشههاي نو حاصل تلاقي پيچيده فرهنگ، ساختارهاي نهادي و روانشناسي فرد
با اين همه، پرسشي بنيادين همچنان باقي است: چرا در روزگار ما، با وجود انباشت بيسابقه تجربه، دانش و امكانات، ايدههاي نو و ناب-به آن معنا كه بتوانند افقهاي تازه بگشايند-كمتر زاده و جرقههاي واقعي نوآوري به ندرت روشن ميشوند؟ پاسخ به اين پرسش را بايد در كنار محدوديتهاي فرهنگي، در ساختارهاي اجتماعي، نهادي و آموزشي نيز جستوجو كرد.نظامهاي آموزشياي كه بر حفظ و تكرار پاسخهاي از پيش تعيينشده تاكيد دارند و مجالي براي پرسش، تجربه و خطا باقي نميگذارند، ذهن خلاق را به جاي كشف و آزمون، به پيروي و تقليد سوق ميدهند.همچنين، نهادها و سازمانهايي كه كاركرد، بهرهوري و نتيجههاي فوري را بر فرآيند و تجربه مقدم ميدارند، با پرهيز از ريسك و ترس از شكست، امكان تولد و تحقق ايدههاي نو را محدود ميكنند.در چنين فضايي، خلاقيت به كنشي حاشيهاي بدل ميشود و ايدههاي نو، پيش از آنكه مجال شكلگيري بيابند، خاموش ميمانند.
محدوديتهاي فردي را نيز نميتوان ناديده گرفت.ترس از شكست، خودسانسوري، فقدان اعتمادبهنفس و نوعي انجماد ذهني، بسياري از ايدههاي بالقوه را پيش از آنكه مجال تولد بيابند، خاموش ميكنند.حتي در محيطهاي باز و ظاهرا حمايتي، اين موانع روانشناختي ميتوانند نقشي تعيينكننده در خاموش شدن جرقههاي نوآوري ايفا كنند.از اين منظر، تولد ايدههاي نو نه صرفا به خلاقيت فردي، بلكه به تلاقي پيچيده فرهنگ، ساختارهاي نهادي و روانشناسي فرد وابسته است.براي فهم چرايي افول نوآوري در روزگار ما، ناگزير بايد همه اين سطوح را همزمان در نظر گرفت و پرسيد چه نيروهاي آشكار و پنهاني مسير زايش ايدههاي ناب را مسدود كردهاند؟
در همين پيوند ميان فرد و ساختار است كه مساله محدوديتها از سطح رواني فراتر ميرود و به عرصه نظمهاي نهادي و سازوكارهاي سازماني كشيده ميشود.
محدوديتهاي ساختاري و نهادي
اُگوز آكار، مورات تاراكجي و دان ون كيپنبرگ در مقاله «خلاقيت و نوآوري تحت محدوديتها» نشان ميدهند كه يكي از موانع اصلي در مسير تولد ايدههاي نو، محدوديتهاي ساختاري و نهادي است؛ محدوديتهايي كه از طريق كمبود منابع، قوانين رسمي و چارچوبهاي سختگيرانه، فرآيند خلاقيت را مهار ميكنند.پژوهشهاي مديريتي حاكي از آن است كه خلاقيت و نوآوري غالبا در دل «محدوديتها» رخ ميدهند، اما هنگامي كه اين محدوديتها به افراط كشيده ميشوند-در قالب مقررات پيچيده، ضربالاجلهاي فشرده و كمبود شديد منابع-نهتنها جريان خلق ايده تضعيف ميشود، بلكه ريسكپذيري و تجربهگري نيز به حاشيه رانده ميشود. اين محدوديتها را ميتوان در سه دسته كلي طبقهبندي كرد: ۱-محدوديتهاي ورودي، مانند منابع مالي، زمان و نيروي انساني، ۲- محدوديتهاي فرآيندي، همچون رويههاي رسمي پيچيده و قوانين اجرايي و ۳- محدوديتهاي خروجي، يعني معيارهاي سختگيرانه نتيجهگرايي كه مانع تحقق و عملياتي شدن ايدههاي نو ميشوند.
با اين حال، اثر اين محدوديتهاي بيروني تنها در سطح ساختار متوقف نميماند، بلكه به تدريج به درون ذهن كنشگران نفوذ ميكند و خود را به صورت موانع روانشناختي بازتوليد ميسازد.
خطا بخشي از فرآيند يادگيري
در سطح روانشناختي، آليس مارتين و تيموتي براون در مقاله «موانع روانشناختي خلاقيت در سازمانها» بر اين نكته تاكيد ميكنند كه ترس از شكست، نگراني از قضاوت ديگران و گرايش به محافظهكاري، از مهمترين عوامل بازدارنده خلق ايدههاي نو هستند. فشارهاي زماني و محيطهاي كاري پراسترس نيز توان ذهن را براي تفكر خلاق محدود ميكنند. يافتههاي آنها نشان ميدهد كه حتي در سازمانهايي با منابع كافي و آزادي عمل نسبي، موانع روانشناختي ميتوانند جريان خلق ايده را كند يا متوقف سازند. از اينرو، پرورش نوآوري مستلزم ايجاد فرهنگي حمايتي و فضايي امن براي تجربهگري و ريسكپذيري است؛ فضايي كه خطا را نه شكست، بلكه بخشي از فرآيند يادگيري تلقي كند.
اما اين موانع ذهني نيز خود از زمينهاي اجتماعي برميخيزند و در شبكه روابط، هنجارها و الگوهاي ارتباطي پيرامون فرد شكل ميگيرند و تقويت ميشوند. در سطح اجتماعي، سارا ويلسون و همكارانش در مقاله «تاثير شبكههاي اجتماعي بر نوآوري» نشان ميدهند كه فشارهاي همگاني، نابرابري در دسترسي به شبكههاي اطلاعاتي و كمبود فرصت براي تعامل ميان گروههاي متنوع، ميتوانند جريان خلاقيت را به شدت محدود كنند. پژوهشهاي آنان حاكي از آن است كه وقتي افراد در حلقههايي با ديدگاههاي مشابه محصور ميشوند، احتمال شكلگيري ايدههاي نو كاهش مييابد و نوآوري به بازتوليد الگوهاي موجود فروكاسته ميشود. در مقابل، شبكههاي متنوع و چندوجهي، امكان تبادل ديدگاههاي متفاوت، آزمايش ايدهها و بازانديشي مداوم را فراهم ميآورند و بستر مناسبي براي تولد ايدههاي ناب ايجاد ميكنند.
مجموع اين يافتهها نشان ميدهد كه نوآوري نه محصول استعداد يا انگيزه فردي صِرف، بلكه نتيجه تعامل ميان فرد، سازمان و جامعه است. حتي خلاقانهترين ايدهها نيز در غياب محيطي باز، امن و متنوع براي گفتوگو و آزمون، مجال تحقق و اثرگذاري نمييابند.
اگر اين چارچوب تحليلي را از سطح كلي فراتر ببريم، ميتوان رد همين مناسبات را به روشني در يكي از حساسترين عرصههاي توليد ايده، يعني هنر معاصر دنبال كرد؛ عرصهاي كه خود همزمان محل ادعاي نوآوري و نشانههاي فرسودگي آن است.
تكرار ژستهاي
آوانگارد
در ادامه اين بحث، مساله فقدان ايده نو را ميتوان بهطور خاص در قلمرو هنر معاصر بازخواني كرد؛ قلمرويي كه بهرغم گسترش بيسابقه ابزارها، رسانهها و امكانهاي بياني، احساس تكرار و بازتوليد در آن بيش از هر زمان ديگري به چشم ميآيد.هنر معاصر كه روزگاري با ادعاي گسست، رهايي و عبور از سنتها پا به ميدان گذاشت، امروز اغلب در چرخهاي از ارجاع به خود، بازنمايي گذشته و تكرار ژستهاي آوانگارد گرفتار شده است. بسياري از آنچه امروز به عنوان «نو» در هنر عرضه ميشود، نه حاصل گشايش افقي تازه در انديشه، بلكه تركيبي تازه از فرمها، مفاهيم و استراتژيهايي است كه پيشتر آزموده شدهاند. رسانهها تغيير كردهاند، اما پرسشهاي بنيادين كمتر دگرگون شدهاند. هنر مفهومي، اجرا، چيدمان و حتي نقد نهاد هنر، خود به كليشههايي تثبيت شده بدل شدهاند؛ كليشههايي كه بيش از آنكه نظم موجود را به چالش بكشند، درون همان نظم قابل پيشبيني عمل ميكنند.
در اين ميان، نظامهاي نمايش، بازار هنر، نهادهاي آموزشي و سازوكارهاي مشروعيتبخشي نقشي تعيينكننده دارند. هنرمند معاصر، اغلب پيش از آنكه مجال انديشيدن به ايدهاي واقعا تازه را بيابد، ناگزير است به الزامات ديده شدن، قابل نمايش بودن و قابل فروش بودن پاسخ دهد. در چنين شرايطي، ريسك انديشيدن راديكال جاي خود را به بازتوليد امن الگوهاي پذيرفته شده ميدهد؛ الگوهايي كه پيشاپيش توسط گالريها، كيوريتورها و بازار تاييد شدهاند.
از اين منظر، فقدان ايده نو در هنر معاصر را نميتوان صرفا به خلاقيت فردي هنرمند نسبت داد. مساله، بيش از آنكه كمبود استعداد باشد، حاصل فشردگي ساختاري، شتاب مصرف فرهنگي و استقرار نظمي تكرارشونده از معناست؛ نظمي كه در آن، نو بودن به نشانهشناسي نو تقليل مييابد، نه به دگرگوني واقعي در شيوه ديدن، انديشيدن و زيستن.
ايده نو محصول تعليق است
در اينجا پرسشي بنيادين رخ مينمايد: آيا هنر معاصر هنوز توان توليد ايده نو دارد يا صرفا بازتابدهنده ايدههاي فرسوده جهان معاصر است؟ اين پرسش، هنر را در وضعيتي دوگانه قرار ميدهد. از يك سو، هنر همچنان بالقوه توان زايش ايده دارد، زيرا در تماس مستقيم با تحولات اجتماعي، سياسي، فناورانه و زيستي جهان امروز قرار گرفته است؛ اما از سوي ديگر، همين نزديكي بيواسطه، آن را در معرض بازتوليد شتابزده ايدهها قرار ميدهد كه پيشاپيش در سپهر نظري و رسانهاي فرسوده شدهاند.
در بسياري از نمونههاي هنر معاصر، اثر هنري نه محل زايش ايده، بلكه سطحي براي بازتاب مفاهيمي است كه پيشتر در نظريه، سياست يا رسانههاي جمعي صورتبندي شده است. در اين وضعيت، هنر به جاي آنكه ميدان آزمايش انديشه باشد، به ترجمان بصري ايدههايي بدل ميشود كه خود ديگر توان گشودن افق تازهاي ندارد. اثر هنري، به جاي كشف، به تاييد بسنده ميكند.
با اين همه، نميتوان حكم به ناتواني مطلق هنر معاصر داد. مساله نه فقدان امكان، بلكه نحوه سازمان يافتن اين امكان است. هر جا كه هنر از منطق بازنمايي صرف فاصله ميگيرد و به تجربه، ترديد، تعليق و خطر انديشيدن تن ميدهد، امكان تولد ايده نو دوباره پديدار ميشود. ايده نو در هنر، نه الزاما در فرم تازه يا رسانهاي نو، بلكه در تغيير نسبتِ ما با جهان، با امر بديهي و با آنچه مفروض انگاشتهايم، شكل ميگيرد. از اين منظر، ميتوان گفت هنر معاصر در وضعيت تعليق به سر ميبرد: ميان توان بالقوه زايش ايده و ميل ساختاري به بازتوليد ايدههاي فرسوده. اين تعليق، خود نشانه بحراني عميقتر است؛ بحراني نه فقط هنري، بلكه فرهنگي و معرفتي. پرسش اصلي شايد ديگر اين نباشد كه آيا هنر ميتواند ايده نو توليد كند يا نه، بلكه اين باشد كه در چه شرايطي به ايده نو اجازه ظهور داده ميشود؟
ايده نو در هنر نه در خلأ، بلكه در شبكهاي از شرايط فردي و ساختاري امكانپذير ميشود. پيش از هر چيز، زماني مجال ظهور مييابد كه هنر از الزام به «توليد معناي فوري» رها شود. جايي كه اثر مجبور نيست بلافاصله قابل توضيح، قابل نمايش يا قابل مصرف باشد، انديشه ميتواند مكث كند، ترديد بورزد و به شكلگيري تدريجي تن دهد. ايده نو بيش از آنكه زاده شتاب باشد، محصول تعليق است.
به رسميت شناختن خطا
شرط دوم، وجود فضايي است كه در آن شكست، خطا و ناتمام بودن به رسميت شناخته شود. هنگامي كه نظام هنر-اعم از بازار، نهادها و گفتمانهاي مسلط-از هنرمند نتيجهاي روشن و فرم تثبيت شده مطالبه ميكند، خلاقيت به بازتوليد فروكاسته ميشود. ايده نو تنها در جايي مجال بروز مييابد كه خطر انديشيدن مشروع شمرده شود.
از سوي ديگر، ايده نو زماني پديدار ميشود كه هنر بتواند فاصلهاي انتقادي با روايتهاي از پيش تثبيت شده برقرار كند. هنگامي كه اثر صرفا حامل ايدههايي است كه پيشتر صورتبندي شدهاند، هنر به پژواك بدل ميشود. ايده نو در لحظهاي زاده ميشود كه هنر نه بازتاب جهان، بلكه وقفهاي در فهم آن ايجاد كند.
در نهايت، ايده نو در هنر نيازمند فرهنگي است كه سكوت، كندي و پيچيدگي را تاب بياورد. فرهنگي كه تنها به امر قابل نمايش پاداش ميدهد، ناگزير ايدههاي ناب را پيش از تولد خاموش ميكند. از اين منظر، ايده نو نه صرفا دستاورد نبوغ فردي، بلكه نشانه سلامت يك بستر فرهنگي است؛ بستري كه به هنر اجازه ميدهد نه پاسخ بدهد، بلكه پرسش بيافريند.
به انديشه ناتمام اجازه دهيم
آنچه در اين جستار دنبال شد، نه يافتن پاسخي قطعي براي چرايي فقدان ايده نو، بلكه آشكار كردن شبكهاي از شرايط، موانع و امكانها بود كه در دل آنها ايده يا مجال ظهور مييابد يا پيش از تولد خاموش ميشود. از نقد تصور جرقههاي ناگهاني خلاقيت تا تامل در ديدگاههاي ويرجينيا هيوز، پاپانِك و پژوهشهاي معاصر تفكر طراحي، روشن شد كه ايده نو نه حاصل لحظهاي استثنايي، بلكه برآيند فرآيندي تدريجي و عميقا وابسته به بسترهاي فرهنگي، نهادي و اجتماعي است.
در اين مسير آشكار شد كه فقدان ايده نو را نميتوان به ناتواني فردي يا كمبود استعداد فروكاست. يكي از بنياديترين موانع، نظامهاي آموزشياي هستند كه به جاي پرورشِ پرسش، ترديد و تجربهگري، بر بازتوليد پاسخهاي درست و انطباقي تاكيد ميكنند. آموزش، هنگامي كه به انتقال محفوظات و ارزيابيهاي كمي محدود ميشود، نهتنها فضايي براي تولد ايده نو نميگشايد، بلكه حساسيت ذهن نسبت به امكان انديشيدن متفاوت را نيز تضعيف ميكند. در چنين نظمي، خلاقيت به مهارتي تزئيني فروكاسته ميشود، نه به شيوهاي از زيستن و انديشيدن.
در كنار اين، ضعف ساختارهاي اقتصادي، سياسي و مديريتي نيز نقشي تعيينكننده در افول ايده نو ايفا ميكند. جامعهاي كه در آن تصميمگيري كوتاهمدت، مديريت محافظهكارانه و فقدان افقهاي بلندمدت حاكم است، نه تنها نيازي به ايده نو احساس نميكند، بلكه توان شناسايي و جذب آن را نيز ندارد. در چنين بستري، ايده ناب اغلب پرهزينه، خطرناك يا «غيرعملي» تلقي ميشود و ترجيح داده ميشود كه راهحلهاي آزموده-حتي اگر ناكارآمد باشند-تكرار شوند. اين چرخه به تدريج به فقر انديشه، ركود نوآوري و بازتوليد همان الگوهاي فرسوده در هنر، سياست و مديريت ميانجامد. از اين منظر، هنر معاصر نيز از اين وضعيت مصون نميماند. هنگامي كه آموزش، اقتصاد و سياست همزمان مجال تجربه، شكست و مكث را از هنرمند سلب ميكنند، هنر بيش از آنكه ميدان زايش ايده باشد، به عرصه بازنمايي ايدههاي پيش مصرف شده بدل ميشود، جايي كه نوآوري بيش از آنكه مخاطرهاي فكري باشد، به ژستي قابل پيشبيني و قابل مصرف تقليل مييابد.
با اين حال، اين جستار به بدبيني ختم نميشود. خلاقيت، اگرچه در بستر فرهنگ شكل ميگيرد، در عين حال توان دگرگون كردن همان بستر را نيز دارد. ايده نو همچنان ممكن است، اما تنها زماني كه نظامهاي آموزشي، ساختارهاي مديريتي و فضاي فرهنگي اجازه دهند انديشه ناتمام بماند، شكست را تجربه كند و از الزام پاسخگويي فوري رها شود.
در نهايت، پرسش از «عدم ايده نو» ما را به پرسشي ژرفتر ميرساند: آيا جهان معاصر-با شتاب، ناامني و وسواس در ارايه پاسخهاي فوري-هنوز توان شنيدن صداي ايدهاي را دارد كه آرام، خاموش و نامطمئن متولد ميشود؟
عكاس- مدرس دانشگاه علم و صنعت ايران