رويكردي داروينيستي به اقتصاد و جامعهشناسي توسعه
تكامل در زيستبوم نفت
اميررضا اعطاسي
تاريخ اقتصادي و اجتماعي ايران در سده اخير، روايتي پيچيده از تعامل ميان جغرافيا، منابع طبيعي و رفتارهاي انساني است كه فراتر از تحليلهاي خطي اقتصاد نئوكلاسيك قرار ميگيرد. براي درك عميق آنچه بر «انسان ايراني» (Homo Iranicus) گذشته است، نيازمند اتخاذ رويكردي هستيم كه پوياييهاي بلندمدت، تغييرات ساختاري و سازگاريهاي رفتاري را در يك چارچ وب منسجم توضيح بدهد. اين گزارش پژوهشي، با بهرهگيري از استعارههاي زيستشناختي و نظريات اقتصاد تكاملي، فرضيهاي جسورانه را مطرح ميكند: كشف و استخراج نفت در فلات ايران، صرفا يك رويداد اقتصادي به معناي افزودن يك منبع درآمدي جديد نبود؛ بلكه بهمثابه يك «شوك محيطي» عمل كرد كه منجر به يك «جهش ژنتيكي» در ساختار نهادي و تغييري بنيادين در «فنوتيپ اجتماعي» انسان ايراني شد. در اين تحليل، ما از چهار ستون نظري بهره ميگيريم تا اين دگرديسي را تبيين كنيم. نخست، نظريه تكامل اقتصادي نلسون و وينتر كه روتينهاي سازماني را معادل «ژن» در نظر ميگيرند و تغييرات اقتصادي را حاصل انتخاب طبيعي اين روتينها ميدانند. دوم، جبر جغرافيايي جارد دايموند كه نشان ميدهد چگونه محيط فيزيكي و منابع طبيعي سرنوشت تمدنها را رقم ميزنند. سوم، نظريه جامعه كوتاهمدت همايون كاتوزيان كه فقدان انباشت و تداوم را در بستر ناامني تاريخي و جغرافياي خشك ايران توضيح ميدهد. كه مكانيسم قطع رابطه دولت و ملت و استقلال مالي حكومت را تبيين ميكند. تركيب اين نظريات به ما اجازه ميدهد تا انسان ايراني امروز را نه به عنوان فاعلي «غيرمنطقي» يا «فرهنگگريز» بلكه به عنوان موجودي هوشمند و تكامليافته در محيطي خاص تحليل كنيم كه در آن، نفت قواعد بازي بقا را بازنويسي كرده است. در اين زيستبوم جديد، رفتارهايي كه در اقتصادهاي توليدمحور «ناهنجار» تلقي ميشوند (مانند رانتجويي، زرنگي و كوتاهمدتنگري) در واقع سازگارترين پاسخها براي بقا هستند. اين گزارش در پي كالبدشكافي اين «انسان نفتي» و زيستبومي است كه او را پرورده است. ما استدلال ميكنيم كه نفت بهمثابه يك عامل موتاژن كدهاي رفتاري كه طي هزاران سال در «تمدن كاريزي» شكل گرفته بود را تغيير داد و گونهاي جديد از رفتار اقتصادي را پديد آورد كه ويژگي بارز آن، جدايي پاداش از تلاش است. اهميت اين پژوهش در آن است كه با عبور از تحليلهاي سطحي كه مشكلات ايران را صرفا به «سوءمديريت» يا «توطئه خارجي» تقليل ميدهند، به ريشههاي ساختاري و تكاملي رفتارها ميپردازد. اگر بپذيريم كه اقتصاد ايران يك سيستم تكاملي پيچيده است كه درگير «قفلشدگي نهادي» و «وابستگي به مسير» (Path Dependence) شده است، آنگاه درك خواهيم كرد كه چرا اصلاحات اقتصادي مكرر با شكست مواجه ميشوند. اين سيستم در برابر تغييرات محيطي مقاومت ميكند زيرا ارگانيسمهاي درون آن (بنگاهها، ديوانسالاران و شهروندان) براي تغذيه از رانت نفت تكامل يافتهاند و هر تغييري كه جريان رانت را قطع كند، به عنوان تهديدي وجودي تلقي ميشود.
چارچوب نظري
براي تبيين علمي فرضيه «جهش ژنتيكي اقتصاد» نيازمند همگرايي نظريات مختلفي هستيم كه هر يك بخشي از پازل تكامل انسان ايراني را توضيح ميدهند. اين بخش به تشريح مباني نظري پژوهش و نحوه اتصال آنها به يكديگر در قالب يك مدل واحد ميپردازد. ريچارد نلسون و سيدني وينتر در كتاب دورانساز خود، «نظريه تكامل تغييرات اقتصادي» (۱۹۸۲)، پايههاي اقتصاد تكاملي مدرن را بنا نهادند. آنها با نقد فرضيات اقتصاد نئوكلاسيك مبني بر بيشينهسازي سود و تعادل بازار، استدلال كردند كه بنگاهها و كنشگران اقتصادي بر اساس «روتينها» عمل ميكنند. در مدل آنها، روتينها معادل ژنوم سازمان هستند؛ دستورالعملهايي ثابت براي رفتار كه از گذشته به ارث ميرسند و شامل رويههاي توليد، عادات مديريتي، و فرهنگ سازماني ميشوند. بنگاه معادل فنوتيپ يا تجلي بيروني آن روتينها در محيط است و بازار بهمثابه محيط انتخاب طبيعي عمل ميكند كه تعيين ميكند كدام روتينها بقا مييابند و كدام يك حذف ميشوند. در بستر ايران، اين نظريه ابزاري قدرتمند است. ما ميتوانيم بپرسيم: كدام روتينها در اقتصاد ايران شانس بقا دارند؟ آيا روتين سرمايهگذاري بلندمدت صنعتي با حاشيه سود اندك در برابر روتين واردات كالاي لوكس با ارز رانتي و سود كلان شانس بقا دارد؟ پاسخ تكاملي روشن است: محيط (اقتصاد نفتي) روتين دوم را انتخاب ميكند و روتين اول را منقرض ميسازد. بنابراين، فساد يا رانتجويي نه يك انحراف اخلاقي، بلكه يك سازگاري تكاملي براي بقا در محيطي است كه «توليد» در آن پاداش نميگيرد. نلسون و وينتر تأكيد ميكنند كه تغيير روتينها دشوار است و سازمانها دچار «اينرسي» هستند؛ مفهومي كه توضيح ميدهد چرا حتي پس از شوكهاي بزرگ (مانند انقلاب يا تحريم) رفتارهاي اقتصادي در ايران به سرعت به الگوهاي قبلي باز ميگردند. جارد دايموند در «اسلحه، ميكروب و فولاد» استدلال ميكند كه تفاوت در توسعه جوامع ناشي از تفاوتهاي بيولوژيك انسانها نيست، بلكه حاصل تفاوتهاي محيطي و جغرافيايي است. اگرچه دايموند بيشتر بر محور شرق - غرب اوراسيا و دسترسي به گياهان و حيوانات اهلي تمركز دارد، اما منطق او براي ايران كاملا قابل بسط است. ايران سرزميني خشك و نيمهخشك است كه بقا در آن به شدت وابسته به مديريت منابع محدود آب بوده است. اين جبر جغرافيايي، پيش از نفت، منجر به شكلگيري «تمدن كاريزي» شد كه نيازمند همكاري جمعي و نظم اجتماعي بود. اما كشف نفت، كه دايموند ميتوانست آن را «موهبت جغرافيايي كشنده» بنامد، اين معادله را برهم زد. نفت، به عنوان يك منبع ثروت عظيم كه نياز به نيروي كار گسترده ندارد (برخلاف كشاورزي)، ساختار قدرت را تغيير داد. در نظريه دايموند، جغرافيا بستر امكان را فراهم ميكند. در ايران، جغرافيا (نفت) امكاني را فراهم كرد كه دولت بدون نياز به جامعه ثروتمند شود، و اين همان نقطه آغاز جهش است. جبر جغرافيايي در اينجا نه به معناي سرنوشت محتوم، بلكه به معناي ايجاد محدوديتها و مشوقهايي است كه مسير تكامل نهادها را كاناليزه ميكند. همايون كاتوزيان با نظريه جامعه كلنگي يا كوتاهمدت (Short-term Society)، پازل جامعهشناختي ما را تكميل ميكند. او استدلال ميكند كه برخلاف اروپا كه در آن انباشت سرمايه و نهادها در طول قرنها تداوم داشت (جامعه بلندمدت)، ايران فاقد پيوستگي تاريخي بوده است. در ايران، مالكيت و جان و مال افراد همواره در معرض تعرض حكومتها بوده است و تغييرات سياسي نه به صورت اصلاحي، بلكه به صورت ويران كردن بناي قبلي و ساختن بناي جديد (كلنگي) رخ داده است. از منظر داروينيستي، نظريه كاتوزيان توصيفكننده «محيط ناپايدار» است. در زيستشناسي، وقتي محيط به شدت متغير و غيرقابل پيشبيني است، استراتژيهاي بقاي ارگانيسمها تغيير ميكند. ارگانيسمها به جاي سرمايهگذاري روي رشد ديربازده (مانند درخت بلوط)، روي توليد مثل سريع و عمر كوتاه (مانند علف هرز) تمركز ميكنند. انسان ايراني در جامعه كوتاهمدت كاتوزيان ياد گرفته است كه «افق ديد» خود را كوتاه كند. برنامهريزي ۲۰ ساله در محيطي كه ممكن است فردا اموال مصادره شود يا ارزش پول ملي سقوط كند، يك استراتژي تكاملي غلط و محكوم به فناست. اين كوتاهمدتنگري، يك ويژگي ذاتي يا فرهنگي نيست، بلكه پاسخي عقلاني به ناامني نهادينه شده است.
تكامل فنوتيپ جديد
زرنگي در معناي مدرن و نفتي آن، تطابق كامل با استراتژيهاي نظريه بازيها در محيط ناپايدار است. در حالي كه زرنگي در گذشته ميتوانست به معناي هوشمندي و سختكوشي باشد، در زيستبوم نفت به معناي «توانايي دور زدن سيستم»، «يافتن راههاي ميانبر براي دسترسي به رانت» و «بيشينهسازي سود كوتاهمدت بدون توجه به هزينههاي اجتماعي» تكامل يافته است. بنگاههاي اقتصادي در ايران (مطابق نظريه نلسون و وينتر) روتينهاي خود را متناسب با محيط تغيير دادند.
٭ روتين در محيط رقابتي (جهاني): تحقيق و توسعه (R&D) - كاهش هزينه توليد - افزايش كيفيت - افزايش سهم بازار.
٭ روتين در محيط رانتي (ايران): لابيگري با مقامات - دريافت ارز دولتي/ وام تكليفي - واردات يا مونتاژ - سود انحصاري در بازار حفاظت شده.
در اين زيستبوم، مديري كه وقت خود را صرف بهبود خط توليد كند، در برابر مديري كه وقت خود را در راهروهاي وزارت صنعت براي گرفتن مجوز انحصاري يا ارز ارزان ميگذراند، شكست ميخورد. به اين ترتيب، بنگاههاي ايراني به جاي تبديل شدن به «سازمانهاي يادگيرنده» به «سازمانهاي رانتجو» تكامل يافتند. دادههاي مربوط به بهرهوري نيروي كار در ايران نشان ميدهد كه بهرغم افزايش سرمايهگذاري در برخي دورهها، بهرهوري كل عوامل توليد رشد منفي يا بسيار ناچيزي داشته است، كه تأييدي بر اين تغيير روتين است. نفت، توهم «بينيازي از كار» را ايجاد كرد. دولتها با يارانههاي عظيم انرژي، غذا و دارو، هزينه زندگي را به شكل مصنوعي پايين نگه داشتند. اين امر رابطه مستقيم بين «تلاش» و «رفاه» را قطع كرد. انسان ايراني ياد گرفت كه رفاه نه از كار سخت، بلكه از نوسانات قيمت نفت و لطف دولت ناشي ميشود. اين وضعيت باعث ايجاد «ذهنيت استحقاق» شد. شهروند رانتير طلبكار است؛ او از دولت انتظار دارد شغل ايجاد كند، تورم را پايين بياورد و مسكن بدهد، بدون اينكه خود نقش فعالي در توليد ثروت داشته باشد. همچنين، محيط تورمي ناشي از بيماري هلندي، انگيزه سرمايهگذاري در بخشهاي مولد را از بين برد. دادهها نشان ميدهند كه در دورههاي رونق نفتي (مانند ۱۳۵۳-۱۳۵۶ و ۱۳۸۴-۱۳۹۰)، سرمايهگذاري در بخش مسكن و مستغلات (بخش غيرقابل تجارت) به شدت افزايش يافته، در حالي كه سرمايهگذاري در ماشينآلات و صنايع (بخش قابل تجارت) رشد متناسبي نداشته است. جدول زير مقايسهاي از انگيزههاي اقتصادي در دو زيستبوم را نشان ميدهد:
آسيبشناسي نهادي
چرا اين وضعيت پايدار ماند؟ چرا انقلاب ۱۳۵۷ كه با شعارهاي عدالتخواهانه و ضدامپرياليستي و نقد مصرفگرايي غربي پيروز شد، نتوانست اين ساختار را دگرگون كند؟ پاسخ در مفاهيم «وابستگي به مسير» و «قفلشدگي نهادي» نهفته است. انقلاب اسلامي در ايران اگرچه يك زلزله سياسي بود، اما ساختار اقتصادي «دولت رانتير» را تغيير نداد. در واقع، جنگ تحميلي و تحريمهاي اوليه باعث شد دولت براي كنترل توزيع كالا و حمايت از مستضعفان، در اقتصاد مداخلهگرتر شود. بنيادهاي انقلابي و شركتهاي دولتي، بازيگران جديدي بودند كه جايگزين نخبگان پهلوي شدند، اما «روتين» بازي همان بود: توزيع رانت نفت براي كسب مشروعيت و ثبات. همان طور كه نلسون و وينتر توضيح ميدهند، روتينها به سختي ميميرند. بروكراسي نفتي كه در زمان شاه براي خرج كردن دلارهاي نفتي ساخته شده بود (سازمان برنامه، وزارت بازرگاني، بانك مركزي)، پس از انقلاب با نامهاي جديد اما با همان كاركرد (توزيع كوپن، يارانه، ارز چندنرخي) به حيات ادامه داد. زيستشناسان وضعيتي را توصيف ميكنند كه در آن يك ارگانيسم به ويژگيهايي مجهز شده كه در محيط قبلي مفيد بوده، اما در محيط جديد يا براي توسعه بلندمدت كشنده است. اقتصاد ايران در «تله رانت» گرفتار شده است. هر تلاشي براي اصلاح (مانند تعديل ساختاري در دولت سازندگي يا هدفمندي يارانهها در دولت دهم)، با مقاومت شديد ارگانيسمهاي سازگار با رانت (مردم، بنگاهها و ذينفعان حكومتي) روبهرو ميشود.
دوران تنش محيطي
از سال ۲۰۱۲ (۱۳۹۰) و با اعمال تحريمهاي فلجكننده نفتي و بانكي، و سپس خروج امريكا از برجام در سال ۲۰۱۸، زيستبوم نفت دچار بحراني بيسابقه شد. ورودي انرژي (دلارهاي نفتي) به سيستم به شدت كاهش يافت و دسترسي به بازارهاي جهاني قطع شد. اين دوره، آزموني سخت براي فنوتيپ «انسان رانتير» بود. در زيستشناسي، وقتي منابع كم ميشود، رقابت خشنتر ميشود و گونههايي كه توانايي بهرهبرداري از منابعِ صعبالعبور را دارند، رشد ميكنند. در ايران، تحريم منجر به ظهور گونههاي جديدي از «شكاريها» شد كه به «كاسبان تحريم» معروف شدند. كساني كه تخصصشان «تكنولوژي دور زدن تحريم»، «پولشويي» و «دلالي در شرايط عدم شفافيت» بود. درحالي كه گفتمان رسمي از «اقتصاد مقاومتي» و «درونزايي» سخن ميگفت، واكنش تكاملي بازار چيز ديگري بود. موجودات زنده در قحطي، يا مهاجرت ميكنند يا رژيم غذايي خود را تغيير ميدهند.
٭ مهاجرت نخبگان: فرار سرمايههاي انساني و مالي، واكنش طبيعي به ناامني و كمبود منابع بود. طبق آمارها، ايران يكي از بالاترين نرخهاي فرار مغزها را در اين دوره تجربه كرده است؛ نخبگاني كه روتينهايشان (تخصص و علم) در محيط رانتي خريداري نداشت.
٭ خامفروشي پنهان و زوال صنعت: آمارهاي اقتصادي نشان ميدهد كه در دهه ۹۰ شمسي، تشكيل سرمايه ثابت ناخالص در ايران روندي نزولي داشته و در برخي سالها حتي از نرخ استهلاك كمتر بوده است. اين يعني كيك اقتصاد در حال آب رفتن است. صنايع به جاي نوسازي تكنولوژيك (كه به دليل تحريم ممكن نبود)، به سمت مونتاژكاري با كيفيت پايين يا صادرات مواد خام با تخفيف (دامپينگ) رفتند. بزرگترين قرباني اين تغيير محيط، طبقه متوسط ايران بود. اين طبقه كه محصول دوران وفور نفتي (دهههاي ۷۰ و ۸۰ شمسي) بود و حاملان ارزشهاي مدرنيته، آموزش و دموكراسيخواهي محسوب ميشد، زير چرخدندههاي تورم ركودي و جهشهاي ارزي له شد. دادهها نشان ميدهند كه جمعيت زير خط فقر در ايران به شدت افزايش يافته و بخش بزرگي از طبقه متوسط به دهكهاي پايين سقوط كردهاند. روتينهاي فرهنگي و اجتماعي اين طبقه (مانند مصرف كالاهاي فرهنگي، سفر، آموزش كيفي) جاي خود را به «تلاش براي بقاي صرف» (تامين نان و مسكن) داده است. اين «فقير شدن» جامعه، پيامدهاي سياسي و اجتماعي عميقي دارد؛ زيرا جامعهاي كه درگير روزمره است، توانايي كمتري براي مشاركت مدني و توسعهخواهي بلندمدت دارد و بيشتر مستعد پوپوليسم و... ميشود.
چشمانداز آينده
آيا انسان ايراني ميتواند از اين «قفس نفتي» رها شود؟ از منظر داروينيستي، تكامل برگشتپذير نيست، اما سازگاري مجدد ممكن است. براي تغيير فنوتيپ رانتجو به فنوتيپ توليدگر، بايد محيط انتخاب تغيير كند. موعظه اخلاقي براي «وجدان كاري» يا «قناعت» بيفايده است تا زماني كه سيگنالهاي محيطي تغيير نكنند. در نهايت، سرنوشت انسان ايراني محتوم نيست. اگرچه «وابستگي به مسير» و «قفلشدگي» نيرومند هستند، اما تاريخ تكامل پر از گونههايي است كه توانستهاند در برابر تغييرات محيطي سازگار شوند. شرط اين سازگاري، پذيرش واقعيت تلخ «پايان عصر رانت» و آمادگي براي بازگشت به اصول فراموششده «تمدن كاريزي» اما با ابزارهاي مدرن است: همكاري، قناعت و تلاش بلندمدت.
كارشناس ارشد مديريت ساخت