زندگي در آينه پرسش ....
رضا كياني
اگر در روزگار باستان، تراژدي معنايش ايستادن انسان در برابر تقدير و خدايان بود، حزن و اندوه آن نيز ناشي از مغلوب شدن انسان در برابر نيروهايي بود كه از اختيار او فراتر بودند. انسان با همه خواست و اراده خود، ناگزير بود در برابر سرنوشت، الههها و قوانين جهان تسليم شود و همين تقابل، زيربناي رنج و پرسشگري تراژدي باستاني بود. در روزگار مدرن اما تراژدي چهرهاي ديگر يافته است: انسان امروز ديگر با خدايان مواجه نميشود، بلكه در برابر سيستمها، محدوديتهاي اجتماعي، انتخابهاي گوناگون و مقتضيات زندگي روز قرار ميگيرد. هر تصميم و هر كنش، گاه شكلي از سرنوشت ميآفريند و همان حس استيصال و پرسشگري را به وجود ميآورد كه روزگاري در تراژديهاي باستان تجربه ميشد، اما اينبار در قاب زندگي اجتماعي و واقعيتهاي معاصر.
اين گسست از جهان اسطوره و پيوند با واقعيتهاي زميني، بستري فراهم آورد تا هنر نيز چون هميشه، آينه تمامنماي دغدغههاي انسان شود. در اين ميان، سينما به عنوان جلوهاي مدرن از شكل روايت، توانست تناقضها، رنجها و پرسشهاي انسان معاصر را در قاب تصوير به نظاره بنشاند. در كهنديار ايران نيز اين آينه، بازتابي ديگر يافت؛ جايي كه تراژدي نه در تقابل با خدايان كه در كشاكش با ساختارهاي اجتماعي، فقر، سنت و مدرنيته معنا شد. سينماي اجتماعي ايران پديد آمد تا روايتگر اين مواجهه باشد؛ مواجههاي كه در آن انسان ايراني با تمام پيچيدگيهايش، در برابر دوربين ميايستد تا داستان خود را بازگويد... .
سينماي اجتماعي در اين معنا جلوهاي از تراژدي مدرن است؛ نه به اين دليل كه شاد نيست، بلكه به اين خاطر كه به بازنمايي صادقانه مواجهه انسان با محدوديتها، بيعدالتيها و تضادهاي زندگي روزمره ميپردازد. البته برخي آثار اين ژانر ممكن است لحظاتي از شادي و اميد را نيز در دل روايت بگنجانند، اما در هسته اصلي خود، مواجهه انسان با دشواريها، بزهكاريها، شكافهاي عاطفي و فشارهاي اجتماعي است كه تراژدي مدرن را شكل ميدهد. در اين فضا، انسان مدرن همچنان ميپرسد و ميكوشد، اما پرسشها و رنج او اكنون در دل مناسبات اجتماعي و واقعيتهاي روز معنا مييابند. شايد بتوان ادعا كرد؛ تراژدي مدرن، بيش از آنكه درباره شكست باشد، درباره «آگاهي دردناك» است؛ آگاهي به اينكه هيچ انتخابي بيهزينه نيست و هيچ زيستني فارغ از تعارض! ...
سينماي اجتماعي ايران، پديدهاي است كه با گذشت زمان و در مواجهه با تحولات فرهنگي و اجتماعي، جايگاه ويژهاي در دل سينما و در حافظه تماشاگرانش يافته است. اين سينما كه در بستر مسائلي چون فقر، مهاجرتهاي بيمنظور، اعتياد، شكافهاي نسلي و ديگر معضلات اجتماعي شكل ميگيرد، همواره در پي طرح پرسشهاي اساسي درباره وضعيتي است كه در آن زندگي ميكنيم؛ پرسش از نسبت فرد با جامعه، از كيفيت زيستن در جهان معاصر و از چگونگي شكلگيري تجربههاي مشترك انساني. اما آيا اين آثار توانستهاند از مرز روايت صرف مشكلات عبور كنند و به روح جامعه نزديك شوند؟ آيا آنگونه كه بايد بر ذهن و روان تماشاگر اثر گذاشتهاند و او را وارد تجربهاي دروني كردهاند؟ يا همچنان در سطح همان خيابانها، كافهها و آپارتمانها ميچرخند؛ فضاهايي كه در نگاه نخست، تنها تصويري از كالبد روزمره را به نمايش ميگذارند، بيآنكه به لايههاي پنهانتر زيست انساني نفوذ كنند؟ بهطور قطع نميتوان سينماي اجتماعي را به عنوان يك ژانر مستقل و كاملا متمايز تعريف كرد، چراكه بخش عمدهاي از آثار سينمايي، بهگونهاي ناگزير در ارتباط با اجتماع و مسائل آن قرار دارند. سينما، از همان لحظهاي كه انساني در قاب ظاهر ميشود، وارد شبكهاي از روابط ميشود؛ روابطي كه چالشهاي انساني و اجتماعي را به بطن داستان و شخصيتها ميكشاند و بستري براي شكلگيري گفتمان، تنش و درگيريهاي دروني فراهم ميآورد. آنچه سينماي اجتماعي را متمايز ميكند، نه جدايياش از ديگر گونهها، بلكه تاكيد آگاهانهاش بر معضلات روزمره و پرداختن به آنها در سطحي انساني و روانشناختي است. اين سينما ميكوشد شكافها و دردهاي اجتماع را برجسته كند و همزمان، امكاني براي فهم و مواجهه با اين چالشها بيابد؛ نه از موضع قضاوت، بلكه از منظر تجربه زيسته.
سينماي اجتماعي ايران، بهويژه در دهههاي اخير، همواره در تلاش بوده است كه اين معضلات را از زاويهاي دقيقتر و عميقتر به تصوير بكشد. با اين حال، پرسش همچنان پابرجاست: آيا صرفِ نشان دادن كافهها، خيابانها و آپارتمانها ميتواند ما را به عمق روانشناسي جامعه برساند؟ آيا بازنمايي مداوم فضاهاي شهري و محيطهاي روزمره، به تنهايي قادر است ما را به دغدغههاي واقعي و معناي عميقتر تجربه اجتماعي نزديك كند؟ اين پرسشها زماني پررنگتر ميشوند كه به سريالهاي پلتفرمها مينگريم؛ جايي كه موضوعات اجتماعي با گسترهاي وسيعتر مطرح ميشوند و روايتها فرصت امتداد پيدا ميكنند. اما در اين زيست تازه تصويري، آيا شكلگيري ساختاري منطبق با روانشناسي اجتماعي ميتواند همان تاثيرگذاري را كه سينماي اجتماعي در حافظه جمعي ما داشته، به تماشاگر منتقل كند و تجربهاي ماندگار بيافريند؟
نكتهاي كه در اين ميان اهميت بنيادين دارد، توجه به نگاه زيرساختي و روانشناختي در روايتهاي اجتماعي است. سينماي اجتماعي، بيش از آنكه به بازنمايي ظاهر جامعه بسنده كند، ميتواند به لايههاي دروني شخصيتها نزديك شود؛ به جايي كه تماشاگر نه فقط به مسائل و چالشهاي اجتماعي ميانديشد، بلكه خود را در كشاكشهاي دروني انسانها بازمييابد.
پرداختن به احساسات، ترديدها، ترسها و تحولات رواني شخصيتها، در كنار مواجهه آنها با معضلات بيروني، اين امكان را فراهم ميكند كه سينما به فضايي براي تأمل بدل شود؛ فضايي كه در آن پرسشها شكل ميگيرند و معنا در دل تجربه انساني زاده ميشود.
اين نگاه، بيريشه نيست. توجه به امر اجتماعي، بخشي جداييناپذير از هويت فرهنگي و ميراث ادبي ايران است. ادبيات ما، از سعدي كه جامعه را در پيوندي اخلاقي و انساني ميبيند تا ديگر متفكران و شاعران، همواره انسان را در نسبت با ديگري تعريف كرده است. سينماي اجتماعي ميتواند امتداد همين سنت فكري باشد؛ سنتي كه در آن، روايت از دل تجربه فردي عبور ميكند و به فهمي جمعي ميرسد، بيآنكه به شعار يا سادهسازي فروكاسته شود. بيترديد ساختار دراماتيك و فني هر اثر، حتي اگر از نظر محتوايي واجد غناي اجتماعي باشد، نقشي تعيينكننده در انتقال معنا دارد. تصوير، ريتم، ميزانسن و زبان روايت، همگي در شكلگيري تجربه تماشاگر دخيل هستند و ميتوانند فاصله ميان ايده و اجرا را به گفتوگويي زنده بدل كنند. هنگامي كه فرم و محتوا همراستا و يكپارچه عمل ميكنند، سينما قادر است تاثيري عميق و ماندگار بر ذهن مخاطب بگذارد و او را به انديشيدن فرا بخواند، نه صرفا به ديدن! درنهايت سينماي اجتماعي ايران ميتواند فضايي براي كاوش در عمق انساني و اجتماعي باشد؛ سينمايي كه نهتنها معضلات را روايت ميكند، بلكه به روانِ فردي و جمعي نزديك ميشود و تماشاگر را با پرسشهايي تازه روبهرو ميسازد. پرسشهايي كه از دل تجربه زيسته برميآيند و امكان نگاهي نو به جامعه، به خود و به شيوه زيستن در جهان معاصر را پيش روي ما ميگذارند.