تسنيم وصال خورده
محسن آزموده
شاعر خيلي خوب گفته كه «روزگار غريبي است نازنين». نوشتن و گفتن در اين روزها كار آساني نيست. شما را نميدانم، اما من در اين روزها به سختي ميتوانم چهار خط بنويسم. حتي در جمعهاي آشنا و دوستانه هم سخن گفتن كار سادهاي نيست. همه، يا بهتر است بنويسم دوستان و آشنايانم، عموما بهت زدهاند، غمگيناند، در حالتي از خوف بسيار و رجاي اندك به سر ميبرند و حس و حال و حوصله مقولات و معقولات را ندارند. در چنين وضعيتي دعوت آدمها به آرامش دشوار است. حتي روانشناسان و رواندرمانگران ميگويند چنين نكنيد، چون نه فقط فايدهاي ندارد كه مضر هم هست. بگذريم كه در وضعيت بحراني، داعي به خويشتنداري به هزار و يك جرم ناكرده و كرده متهم ميشود. تازه اگر فردي بتواند خودش را كنترل كند و ديگران را به توازن و تعادل دعوت كند. اين سخنان صد البته به آن معنا نيست كه كسي چيزي نميگويد و نمينويسد. از قضا فضاي مجازي و شبكههاي اجتماعي و تريبونهاي رسمي و غيررسمي، سرشار است از انبوه بيپايان تحليلها و اظهار نظرها و مقالات و يادداشتها و دلنوشتهها. بر كسي هم حرجي نيست. آدمها متفاوت و متنوعاند و در نتيجه واكنشهايشان به شرايط اضطراري مختلف، ظرفيتها و تواناييهايشان هم در مواجهه با شرايط نابسامان با يكديگر فرق ميكند. يكي از كارهايي كه ميشود كرد، پناه بردن به انديشه و هنر است. خيلي ساده اگر بگويم، يعني كتاب خواندن و فيلم ديدن و موسيقي گوش كردن. اگر هم كسي خودش اهل هنر باشد و بتواند نقاشي كند يا سازي بزند يا چيزي بسازد كه ديگر نور علي نور است.
باز به قول شاعر، «ميدانم، ميدانم، ميدانم» كه عدهاي ميگويند دل خوش سيري چند؟! در اين فضاي حزنانگيز و پر اضطراب، چگونه ميتوان كار كرد و بيخيال خبر و اخبار شد. قبول دارم. اما شما بگوييد، وقتي كاري از دست ما بر نميآيد، چه كار كنيم؟ من كه در اين روزها و شبها، راحتترين ساعتها را زماني داشتهام كه توانستهام بر همه اضطرابها و اندوهها و ناراحتي هايم غلبه كنم و چند صفحه كتاب بخوانم يا فيلمي ببينم. اما جرات نميكنم اسم فيلمها يا كتابهايي را كه خواندهام بياورم، براي اينكه به هر دليلي مورد هجمه قرار نگيرم.
تنها ميخواهم يك پيشنهاد كوچك به خودم و شما بكنم. هفتم اسفند، سالروز درگذشت علامه علياكبر دهخدا است، علامه لغتدان ايراني و از پيشگامان انديشه و عمل نو در ايران. دهخدا را عموم ايرانيان به واسطه لغتنامه سترگش ميشناسند. كتابي عظيم كه بيترديد يكي از موثرترين و ماندگارترين كتابهاي ايراني در يكصد سال اخير است و تاثيراتي شگفت بر آگاهي ايرانيان گذاشته است. بسياري نيز دهخدا را به واسطه امثال و حكمش ميشناسند، كتابي چهار جلدي كه دهخدا در آن حدود 50 هزار ضربالمثل و كلمه قصار و ابيات متفرقه رايج در فرهنگ عامه فارسي را گردآوري كرده است.
برخي هم دهخدا را به خاطر مقالات شيرين و خواندنياش در روزنامه صور اسرافيل با عنوان چرند و پرند ميشناسند. پارسال فرصتي دست داد و با جمعي از دوستان اين يادداشتها را كه دهخدا با تخلص دخو مينوشت، خوانديم. بدون ذرهاي اغراق، روانترين و خواندنيترين متنهاي طنز معاصر فارسي بود كه در زندگيام خواندهام. دهخدا شاعر هم بود و اگرچه كم شعر ميگفت، اما اكثر اهل شعر و فرهنگ شعر مشهور او يعني «ياد آر ز شمع مرده ياد آر» را به خاطر دارند. قطعهاي در قالب مسمط كه دهخدا آن را در رثاي دوستش ميرزا جهانگير خان شيرازي مدير روزنامه صوراسرافيل سرود. يادمان نرود كه دهخدا غير از كار فرهنگي، يك فعال سياسي مشروطهخواه سفت و سخت و پيگير بود. همه اينها را نوشتم، تا خودم و شما را به مطالعه مقالات سياسي و اجتماعي دهخدا دعوت كنم. اين مقالات غير از يادداشتهاي طنز موسوم به چرند پرند است و استاد فقيد، دكتر محمد دبير سياقي (كه از قضا 4 اسفند سالروز تولد او بود) آنها را در جلد دوم كتاب مقالات دهخدا گردآوري كرده است. در اين كتاب كه نشر تيراژه آن را در سال 1364 منتشر كرده و خوشبختانه در فضاي مجازي يافتني است، سرمقالههاي دهخدا در صوراسرافيل، سرمقالههاي دهخدا در روزنامه سروش كه در دوره تبعيد و مهاجرت در استانبول نوشته، مقالات او در باختر امروز و اطلاعات و بخشي از خاطرات او منتشر شده است.
وجه مهم و قابل توجه اين مقالات غير از نثر شيرين و خواندني و روان و سليس دهخدا و غناي قلم او، تناسب آن با شرايط امروز است. دهخدا در اين مقالات بيپرواست، صريح و محكم مينويسد، به نقد بدون تعارف سنت و استبداد ميپردازد و انديشههاي نو را با بياني استوار و آميخته به امثال و حكايات مطرح ميكند. خواندن اين مقالات تنها آشنايي با افكار نوگرايانه دهخدا نيست، نقب زدن به تاريخ است و نشانگر راهي كه ما در طول صد و پنجاه سال مشروطهخواهي طي كردهايم.
چون گشت ز نو زمانه آباد/اي كودك دوره طلايي/ وز طاعت بندگان خود شاد/ بگرفت ز سر خدا خدايي/ نه رسم ارم، نه اسم شداد / گل بست زبان ژاژ خايي/ ز آن كس كه ز نوك تيغ جلاد/ ماخوذ به جرم حق ستايي/ تسنيم وصال خورده، ياد آر/ ياد آر، ز شمع مرده يار.