عبدالمجيد ارفعي ايران، الواح و بهاي شرافت
نيوشا طبيبي
سالهاي اول دهه شصت من دانشآموز مدرسه بهارنو بودم، دبستان بزرگي كه بعدا به نام «دبستان شهيد بهشتي» تغيير نام پيدا كرد، واقع در خيابان كريمخان زند، روبهروي كليسا. هنوز هم اين مدرسه با همان شكل و شمايل وجود دارد. از چند دقيقه قبل از تعطيلي مدرسه والدين بچهها براي بردن فرزندانشان جلوي در مدرسه جمع ميشدند. ديدارهاي هر روزه والدين با هم، گاهي سبب برقراري دوستيهايي هم ميشد. بسياري از پدرهاي اين مدرسه به دلايل مختلف از جمله به هم ريختگيهاي پس از انقلاب و اعمال سليقه جواناني كه تجربهاي از حكومتداري نداشتند يا هر كسي را وابسته به حكومت پيشين ميدانستند، از كار اخراج شده يا منتظر تعيين تكليف بودند. پدر من هم از جمله همين افراد بود. يكي ديگر از پدرهاي بيكار آن روزها، جناب دكتر عبدالمجيد ارفعي بود. فرزند او هم در همان مدرسه درس ميخواند. به ياد ندارم كه من با فرزند او دوستي داشته باشم، اصلا چهره او را هم به ياد نميآورم، اما چهره شريف و محترم استاد را به خوبي به ياد دارم. به خاطر دارم كه براي پدرم درددل ميگفت، از اينكه كارش را از دست داده و دانشگاه و مراكز پژوهشي اخراجش كرده بودند. يادم هست كه به او گفته بودند، خواندن خط ميخي و اين چرت و پرتها به چه درد مملكت ميخورد و كجا به كار مردم ميآيد و به همين دليل حقوق او را قطع كرده بودند. يادم هست كه پدرم ميگفت اين مرد دانشمندي است كه تخصص ويژهاي در خواندن الواح و متون باستاني دارد. آن سالها پدراني كه بيكار شده بودند، با سختي و مرارت زندگي خانوادهشان را تامين ميكردند. غالبا لباسهاي مرتب و تميز، اما كهنهاي به تن داشتند. هر وقت ياد آن سالها ميافتم چهره اين مردان و زنان و شريف و محترم و مظلوم را به خاطر ميآورم. اين استاد بزرگ، لابد ميتوانست رنج و زحمت تهيه يك پاسپورت و بليت را به تن بخرد و خود را به يك كشور اروپايي يا امريكا برساند و بعد با خيال راحت تا آخر عمر در حالي كه از تامين معاش خيالش آسوده است، كار تحقيقاتش را پي بگيرد. اما مساله پروفسور عبدالمجيد ارفعي، «ايران» بود. او در ايران ماند و شرافتمندانه براي ايران كوشيد.
چند سال پيش «ارد عطارپور»، مستندساز بسيار خوب، فيلمي بر پايه موضوع الواح گلي تخت جمشيد كه در سال ۱۳۱۴ و تحت قرارداد همكاري و مطالعاتي به دانشگاه شيكاگو فرستاده شده بود، ساخت. در اين مستند، نقش بسيار مهم و حياتي دكتر عبدالمجيد ارفعي در بازگرداندن اين الواح بازنمايي شده بود. اساسا در حوادث پس از انقلاب و درگير شدن ايران در جنگ تحميلي و پاكسازي گسترده در موسسات باستانشناسي و ميراث فرهنگي، موضوع الواح گلي به امانت داده شده به كل از خاطرها رفته بود. دكتر ارفعي با تلاشي بيوقفه اهميت موضوع را به مديران جديد گوشزد كرد. همچنان به نيت او و مطالبي كه از سوي او عنوان ميشد، به ديده شك نگاه ميكردند. در اين ميان دو خانواده يهودي كه از بمبگذاري در جايي، آسيب ديده بودند، موفق شدند حكمي مبني بر توقيف الواح گلي تخت جمشيد به عنوان غرامت از يكي از دادگاههاي امريكا دريافت كنند. البته اين حكم بعدا توسط ديوان امريكا شكسته شد و ديوان عالي اين اموال را، داراي ماهيتي فرهنگي و غير قابل مصادره تشخيص داد. اما همان حكم اوليه بهانهاي به دست دانشگاه داد تا كار بازگرداندن الواح را به تاخيري نامتناهي بيندازد و تحويل آنها را به صورت قطرهچكاني صورت دهد. هر بار تعداد اندكي نسبت به آنچه در اختيار داشتند را به ايران بازگرداندند و مسوولان وقت، بازگرداندن اين محمولههاي كوچك را به مثابه حماسهاي قلمداد كردند.
دكتر ارفعي كه به خوبي از ساز و كار موضوع باخبر بود، ميدانست كه موسسه شرقشناسي دانشگاه شيكاگو به دليل اينكه گنجينه مطالعاتي منحصربهفردي در اختيار دارد، به هيچوجه تمايلي به بازگرداندن آنها پيش از اتمام مطالعات ندارد، آنچه آنها بازميگرداندند، مجموعهاي از الواح خوانده شده بود كه امتياز پژوهش و انتشار متون آنها به موسسه شرقشناسي و دانشگاه تعلق داشت. دانشگاه از اين الواح نه تنها اعتبار علمي باستانشناسي منحصربهفردي را كسب كرده بود، بلكه در تمام اين سالها موفق شده بود بودجهاي براي مطالعه و انتشار آنها در اختيار بگيرد و بنابراين حاضر به بازپسدهي الواح خوانده نشده به ايران نبود و همچنان نيست. اين داستان ادامه دارد و گاه در ميانه جدال ايران و امريكا به ياد آورده و گاه فراموش ميشود. مانند ديگر زواياي اين درگيريها، طرف امريكايي با زورگويي تلاش ميكند تا امتياز خود را از دست نداده، اموال ملي ايران را عودت ندهد.گذشته از نقش بيبديل دكتر ارفعي در زنده كردن موضوع و استيفاي حق ايران، آنچه دردناكتر است، وضعيتي بود كه اين استاد به راستي «نخبه»، ايراندوست و خدمتگزار تا پايان عمر درگير آن بود. استاد سالها پيش در پاسخي به نشريه «رشد آموزش تاريخ» درباره علت ننوشتن تاريخ عيلام توسط ايشان چنين ميگويد: «براي اينكه در اين سالها كتابها و تحقيقات زيادي در خارج از كشور در اين موضوع به چاپ رسيده است و من متاسفانه به علت افت ريالي به آنها دسترسي ندارم ديگر آنطور كه بايد قادر به خريد كتاب نيستم، اگر من بنويسم مسووليت شاقي بر گردن من است و نبايد هيچ خارجي بتواند حتي در يك كلمه كاربردي، ايرادي از من بگيرد. اما من به خاطر دسترسي نداشتن به مدارك، نميتوانم خيلي چيزها را بنويسم.»دردا و دريغا، در زمانهاي هستيم كه هر دانشجوي مورد پسندي را «نخبه» ميناميم و درهايي را برايشان ميگشاييم و عده زيادي به بهانه برپا داشتن موسسات پژوهشي و «دانشبنيان» از رانت و بودجههايي خاص بهرهمند ميشوند، پژوهشگري چنين، شخصيتي به راستي «نخبه» از ناتواني خود در خريد «كتاب» سخن ميگويد. خدايش قرين رحمت كناد كه ياد خاطره خدمات او به ايران مانند مظالمي كه در حق او و افرادي مانند او روا شده است، فراموش نخواهد شد.