گسل جوانان و بحران نشنيدن
بابك كاظمي
وقتي آمارها نشان ميدهد حدود ۷۰درصد معترضان در بازه سني ۱۸ تا ۳۰ سال قرار دارند، مساله صرفا يك رخداد مقطعي يا هيجاني نيست؛ با يك نشانه عميق اجتماعي روبهرو هستيم. نسلي كه بايد سرمايه انساني، نيروي خلاق و موتور محرك توسعه باشد، در موقعيتي ايستاده كه احساس ميكند ديده و شنيده نميشود. اين همان نقطهاي است كه «گسل جوانان» شكل ميگيرد؛ گسلي كه نه ناگهاني ايجاد شده و نه يك شبه به خيابان رسيده است.گسلها هميشه محصول انباشتاند. در زمينشناسي، فشارهاي پنهان سالها در لايههاي زيرين جمع ميشود تا روزي در قالب زلزله بروز كند. در جامعه نيز نارضايتيها، سوءتفاهمها، بياعتماديها و تجربههاي تلنبارشده، اگر بهموقع شنيده و مديريت نشوند، خود را در قالب اعتراضهاي تند و گاه خشن نشان ميدهند. پرسش اصلي اين نيست كه چرا جوانان اعتراض كردند؛ پرسش مهمتر اين است كه چرا پيش از آن شنيده نشدند؟نسل ۱۸ تا ۳۰ سال امروز، نسلي متفاوت از نسلهاي پيشين است. اين نسل در جهاني شبكهاي رشد كرده، با روايتهاي متكثر آشناست، مقايسه ميكند، سرعت ميطلبد و نسبت به شأن و منزلت فردي خود حساس است. اگر نظام حكمراني نتواند با زبان اين نسل سخن بگويد، شكاف ميان تجربه زيسته جوانان و روايت رسمي از واقعيت، عميقتر ميشود. بحران دقيقا از همينجا آغاز ميشود: از «بحران نشنيدن.»
بحران نشنيدن فقط به معناي نبود تريبون رسمي نيست. گاه تريبون هست، اما اعتماد نيست. گاه جلسات گفتوگو برگزار ميشود، اما خروجي ملموس براي جوانان توليد نميكند. جوان وقتي ميبيند مساله اشتغال، آينده شغلي، مسكن، آزاديهاي اجتماعي يا كيفيت حكمراني بارها طرح شده اما تغييري در زندگي روزمرهاش ايجاد نشده، به اين جمعبندي ميرسد كه شنيده شدن او تاثير ندارد. اينجاست كه فاصله ذهني شكل ميگيرد.
انباشت نارضايتي معمولا از حوزههاي معيشتي آغاز ميشود، اما به سرعت به حوزههاي هويتي و ارزشي سرايت ميكند. جواني كه آينده شغلياش مبهم است، احساس بيثباتي ميكند. وقتي اين بيثباتي با احساس بيعدالتي يا تبعيض ادراك شده همراه شود، نارضايتي از سطح اقتصادي به سطح سياسي و نهادي منتقل ميشود. اگر در اين مرحله سازوكارهاي اصلاح و گفتوگوي موثر فعال نشوند، خشم به كنش اعتراضي تبديل ميشود.
نكته مهم آن است كه بسياري از اين جوانان الزاما «برانداز» يا «ضدساختار» نيستند، بلكه منتقدانياند كه در فرآيند شنيده نشدن، به تدريج به تقابل كشيده شدهاند. فاصلهاي كه در ابتدا ميتوانست با يك گفتوگوي واقعي و اصلاحات تدريجي مديريت شود، به مرور به گسل عميق تبديل شده است. اين گسل، بيش از آنكه امنيتي باشد، ارتباطي و سياستگذاري است.
در اين ميان، چند عامل كليدي به تعميق شكاف كمك كرده است:
نخست، شكاف نسلي در سبك زندگي و انتظارات. نسل جديد، مشاركتجو و مطالبهگر است. او ميخواهد در تصميمسازيها نقش داشته باشد، نه اينكه صرفا مخاطب تصميمها باشد. ساختارهاي رسمي اگر همچنان با منطق بالا به پايين عمل كنند، اين نسل را اقناع نميكنند.
دوم، ضعف سازوكارهاي نهادي براي انتقال مطالبات. احزاب، تشكلهاي دانشجويي، نهادهاي مدني و رسانههاي مستقل، اگر كارآمد و مورد اعتماد نباشند، مطالبات جوانان مسير رسمي خود را از دست ميدهد و به خيابان منتقل ميشود. وقتي كانالهاي مياني تضعيف شوند، ارتباط مستقيم اما پرتنش ميان جامعه و حاكميت شكل ميگيرد.
سوم، روايتهاي متعارض از واقعيت. در عصر رسانههاي نوين، انحصار روايت ممكن نيست. جوانان با روايتهاي متنوع مواجهند و اگر روايت رسمي با تجربه زيسته آنان همخواني نداشته باشد، بياعتمادي تشديد ميشود. مديريت هوشمندانه اين وضعيت، نيازمند شفافيت و صداقت بيشتر است، نه انكار يا تقليل مساله.
چهارم، تاخير در اصلاحات ساختاري. بسياري از مطالبات جوانان در حوزههايي مانند اشتغال، شايستهسالاري، شفافيت و عدالت، مطالباتي بنيادياند. اگر اين مطالبات بارها وعده داده شود اما در عمل به كندي پيش برود، سرمايه اجتماعي تحليل ميرود. سرمايه اجتماعي كه كاهش يابد، هر بحران كوچكي ميتواند به موجي بزرگ تبديل شود.
اما در كنار اين آسيبشناسي، بايد به يك واقعيت اميدبخش نيز توجه كرد: حضور پررنگ جوانان در اعتراضات، نشانه بيتفاوتي نيست؛ نشانه حساسيت نسبت به سرنوشت كشور است. نسلي كه بيتفاوت باشد، مطالبه نميكند. بنابراين، همين انرژي اعتراضي ميتواند در صورت مديريت صحيح، به انرژي اصلاح و مشاركت تبديل شود.
راه عبور از گسل جوانان، نه در ناديده گرفتن مساله است و نه در تقليل آن به برخوردهاي مقطعي. نخستين گام، به رسميت شناختن مساله است: اينكه بپذيريم بخش قابلتوجهي از جوانان احساس فاصله با حاكميت دارند. پذيرش، به معناي تاييد همه رفتارها نيست، بلكه به معناي درك ريشههاست.
گام دوم، بازسازي سازوكارهاي گفتوگوست. گفتوگويي كه صرفا نمايشي نباشد، بلكه به اصلاح منجر شود. ايجاد بسترهاي مشاركت واقعي جوانان در سطوح محلي و ملي، تقويت تشكلهاي دانشجويي و مدني و سپردن مسووليتهاي اجرايي به نيروهاي جوان، ميتواند بخشي از اين شكاف را ترميم كند.
گام سوم، اصلاح در سياستگذاري عمومي با تمركز بر نسل جوان است. سياستهاي اشتغال، مسكن، آموزش و فرهنگ، اگر با نگاه بيننسلي طراحي نشوند، كارآمد نخواهند بود. جوان امروز، امنيت شغلي، امكان پيشرفت، آزادي بيان در چارچوب قانون و شفافيت نهادي را به عنوان پيششرط اعتماد ميبيند.
درنهايت، بايد پذيرفت كه گسلها اگر بهموقع ترميم نشوند، عميقتر ميشوند. بحران نشنيدن، بيش از آنكه ناشي از فقدان صدا باشد، ناشي از فقدان گوش است. جامعه جوان ايران سخن ميگويد؛ مساله اين است كه آيا ما آماده شنيدن هستيم؟
«گسل جوانان» هشداري است براي همه سياستگذاران و مديران. آينده هر كشور در دستان نسل جوان آن است. اگر اين نسل احساس كند جايي در معادلات ندارد، فاصلهها بيشتر ميشود. اما اگر احساس كند شنيده ميشود، در تصميمها سهيم است و آيندهاش ديده شده، همان انرژي معترض ميتواند به موتور پيشرفت تبديل شود.
امروز بيش از هر زمان ديگر، نيازمند بازگشت به زبان مشتركيم؛ زباني كه بر پايه احترام متقابل، صداقت و اصلاح مستمر بنا شود. ترميم گسل جوانان، پروژهاي كوتاهمدت نيست؛ اما از يك تصميم ساده آغاز ميشود: تصميم به شنيدن.